|
گويا
BBC
*******
Comments**********
****
|
نا اميدي
حاصل ۸ سال تمرين دموکراسي و گفتمان و کوفت و زهرمار، بي تفاوتي مردم در برابر زنگي مستيه که تيغ بر کف عربده مي کشه و هر گهي دلش مي خواد مي خوره. اين مسخره بازيي که با گنجي در آوردن ديگه هيچ مرزي براي پررو گري و رجاله بازي باقي نذاشته. مرتضوي داره رسماً طرف رو مي کشه و حتي خبراشم سانسور جدي نمي کنه چون مي دونه کسي ديگه خبر نمي خونه يا اگه اتفاقي هم نظرش به خبري افتاد با يه لبخند تلخ بي خيال مي شه و مي گذره. دفاعيات قاضيان رو بخونين، انگار همشو قبلاً هم خوندين. هرکي رو که بهش گير مي دن همين بلاها رو سرش مي آرن و هيچکس هم گوشش بدهکار نيست، البته نبايدم باشه. وقتي شرکت سهامي ممد چاخان و رفقا در طول اين ۸ سال اميد مردم رو کشته و همتشون رو به باد داده ديگه کي قيد روزنامه نگار بدبختيه که به اميد قانون گوشه اي از گندکاري هاي حضرات رو رو کرده، و حالا بايد تاوانشو پس بده.
دزد و قاضي (پروين اعتصامي)
برد دزدي را سوي قاضي عسس خلق بسياري روان از پيش و پس گفت قاضي کاين خطا کاري چه بود دزد گفت از مردم آزاري چه سود گفت بد کار را بد کيفر است گفت بد کار از منافق بهتر است گفت هان برگوي شغل خويشتن گفت هستم همچو قاضي راهزن گفت آن زرها که بردستي کجاست گفت در هميان تلبيس شماست گفت آن لعل بد خشاني چه شد گفت مي دانم مي داني و چه شد گفت پيش کيست آن روشن نگين گفت بيرون آر دست از آستين دزدي پيدا و پنهان کار توست مال دزدي جمله در انبار تو است تو قلم بر حکم داور ميبري من ز ديوار و تو از در ميبري حد بگردن داري و حد ميزني گر يکي بايد زدن صد ميزني مي زنم گر من ره خلق اي رفيق در ره شرعي تو قطاع الطريق مي برم من جامه درويش عور تو ربا و رشوه مي گيري به زور دست من بستي براي يک گليم خود گرفتي خانه از دست يتيم من ربودم موزه و طشت و نمد تو سيه دل مدرک و حکم و سند دزد جاهل گر يکي ابريق برد دزد عارف دفتر تحقيق برد ديده هاي عقل گر بينا شود خود فروشان زودتر رسوا شوند دزد زر بستند و دزد دين رهيد شحنه ما را ديد و قاضي را نديد من به راه خود نديدم چاه را تو بديدي کج نکردي راه را مي زدي خود پشت پا بر راستي راستي از ديگران مي خواستي ديگر اي گندم نماي جو فروش با رداي عجب عيب خود مپوش چيره دستان مي ربايند آنچه هست مي برند آنگه ز دزد کاه دست در دل ما حرص آلايش فزود نيت پا کان چرا آلوده بود دزد اگر شب گرم يغما کردن است دزدي حکام روز روشن است حاجت ار ما را ز راه راست برد ديو قاضي را به هر جا خواست برد
اگه.....
آخ اگه يه كسي براي بهشت يه مستراح خيلي ساده ساخته بود و جد اعلامون ازش استفاده مي كرد، حالا همه مجبور نبوديم اينقدر اينجا عذاب بكشيم.
مشکلات غذا نخوردن
ديشب خسته بودم و قبل از اينکه شام بخورم خوابم برد. صبح پاشدم ديدم مينيسک پاي چپم پاره شده.
کنسرت لطفي
هفته ي قبل محمدرضا لطفي به اتفاق پسرش اميد و يه ضربي اينجا کنسرت دادن. اولش که طبق معمول برنامه هاي (يا بي برنامه گي هاي) ايراني معلوم شد که سالن کنسرت تا دوسال آينده زير تعمير خواهد بود و محل اجرا به سالن ديگه اي انتقال يافته. چون هيچ نشانه يا راهنمايي از محل اجرا وجود نداشت، پس از کلي ماجراجويي و بالا و پايين رفتن سالن رو پيدا کرديم و رفتيم مث بچه ي آدم اونجا نشستيم. يه نيم ساعتي که گذشت يک آقاي گيس بلند با ريش دم اسبي (از حد بزي گذشته بود) اومد و پس از تشکر از ما و عذر خواهي بابت تاخير اعلام برنامه کرد. پس از چند لحظه جواني بسيار لاغر و بلند قد با موهاي نمره ي ۴ خيلي بي سر و صدا رو سن ظاهر شد و آهسته روي زمين نشست. يه سه تار که هم اونجا بود رو برداشت و شروع کرد به کوک کردنش. داشتم يواش يواش به اين نتيجه مي رسيدم که اين حضرات هنرمند مي آن اينجا و کنسرت مي ذارن فقط براي اينکه که بچه هاشونو معرفي کنن. بنا بر تجربياتي که از اجراهاي آقا زاده هاي (براي پسر گوگوش بايد بگم خانوم زاده هاي) هنرمندا داشتم منتظر برنامه اي خيلي ضعيف از اميد لطفي بودم. جوان خجالتي نم نمک شروع به نواختن کرد و آهسته آهسته سرپنجه هاش و گوش ما رو با سه تار گرم کرد. قطعه خيلي ساده و خودموني شروع و کم کم از حال و هواي ايراني خارج شد. تکنيک نوازندگي بين سه تا و تنبور و گيتار نوسان مي کرد. فضاي موسيقيايش لحظه به لحظه از دنياي واقعي فاصله مي گرفت و ما رو به زيبائي هاي وهم آلودي رهنمون مي شد که من شخصاً تا به اون روز تجربش نکرده بودم. يه چيزي مث بنگ زدن بود، نشئت مي کرد و بال پروازت مي داد. رقص شعله هاي آتش توي تاريکي شب وسط يه بيابون. موسيقيش جهاني بود و مي شد با هر سازي اجراش کرد. سه تار مث موم تو دستش مي چرخيد. اين پسر تمام عمر موسيقي خورده. هرچي از زيبايي کارش و احساسي که با شنيدن سازش داشتم بگم حق مطلب رو ادا نکردم. يه تيکه هم آواز خوند. جون مي داد از غزي هاي عراقي يا حافظ انتخاب کنه ولي از مولوي خوند. پسر هم مثل پدر بد صداست. ساز رو که زمين گذاشت ما هنوز فرود نيومده بوديم و بقول رفقا هنوز وصل بوديم که با صداي کف زدن تماشاچيا به عالم ناسوت برگشتيم. قسمت بعد رو لطفي با مهرداد اعرابي اجرا کردن، تار و ضرب. درويشي درشت اندام و سپيد پوش با يال و کوپال سفيد پا روي سن گذاشت. تارشو کوک کرد و زخمه بر دل تار زد. خوب، ضربي که اصلاً در اندازه هاي لطفي نبود ولي صداي تار جبران مي کرد. راست پنجگاه مي زدن. بداهه نوازي بود که الحق زيبا اجرا شد. پيرمرد کلي هم وسطاش خوند که مهارتش در موسيقي ايراني بدصداييش رو جبران مي کرد. يه جاهاييش هم دو نفري دف زدن و تا انتهاي بخش دوم برنامه خوب درخشيدن. آخر کار هم لطفي کمونچه زد با دف اميد و ضرب مهرداد اعرابي. چه کمونچه اي ميزنه اين مرد. جوهرش که باشه ها وسيلش مهم نيست. کار که تموم شد حضرت استاد براندازي هم از مجلس کردن و با چنتا از خانوما ايما و اشاره هايي رد و بدل کردن و سن رو ترک گفتن.
 |
|