--> پيرتاک <body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/platform.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar/5111494?origin\x3dhttps://pirtaak.blogspot.com', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

پيرتاک

دوستان:

آرشيو

گويا
BBC
******* Comments********** ****
 



Thursday, July 31, 2003

گزارش يك قتل

وقتي مطمئن شدم كارش تمومه, گردنش رو رها كردم و اون دراز به دراز افتاد كف اتاق. بدنش هيچ حركتي نداشت و هيچ يك از علايم حياتيش ديده نمي شد. احساس خوبي داشتم چون فكر مي كردم انتقامم رو ازش گرفتم و اون ديگه هرگز نمي تونه تو وجود من رخنه كنه. مدتي بود كه فهميده بودم اونه كه داره از من اوني رو كه مي خواد مي سازه. نمي دونم چطور, ولي يه آن به اين نتيجه رسيدم كه ديگه من خودم نيستم و اون منِ خودم رو ازم دزديده. احساس آدمي رو داشتم كه يهو از خواب مي پره و مي بينه تبديل شده به يه آدمي كه اصلاً نمي شناسدش و ديگه خودش نيست. اون به همه’ كاراي من دخالت مي كرد و من بايد همه’ برنامه هامو با اون تنظيم مي كردم. همه’ وقت مفيد من مال اون شده بود و من كاملاً اسير و بي اختيار بودم. منو وادار مي كرد تمام روز چشم به اون بدوزم و هر كار اون ميگه انجام بدم.
اولا اين قضيه خيلي جدي نبود. بنا بود تو انجام تكليفاي درسا بهم كمك كنه. روزي چند دقيقه بيشتر همو نمي ديديم و اون خيلي برام جذاب بود. به نظرم مي اومد همه چيزش عاليه, با هم آواز مي خونديم, براي هم شعر مي گفتيم, ..... دوست مطمئني به نظر مي رسيد. ولي كم كم بدون اينكه متوجه بشم, ارتباطمون بالا گرفت و بعضي وقتا ساعتها با هم بوديم. كم كم اون افسار زندگيمو در دست گرفت و منو به يه ناظر-مجري تبديل كرد. خيلي توهين آميز بود وقتي مي ديدم بدون اون هيچ كاري ازم ساخته نيست. چند بار سعي كردم رهاش كنم و برم ولي نشد. هر بار به بهانه اي مجبور مي شدم برم سراغش. حتي تو مسافرت. حالم از خودم به هم مي خورد. مث معتادا شده بودم, چي دارم ميگم, واقعاً معتاد شده بودم. ولي بايد يه كاري مي كردم. تا آخر دنيا كه نمي شد عذاب كشيد. چاره اي نبود, اون نميذاشت من خودم بشم, بايد اونو از سر راه بر مي داشتم. تصميم ساده اي نبود, كلي فكر كردم و بالاخره تصميم خودمو گرفتم. رفتم جلو, گردنشو گرفتم و با يه فشار حسابي و چنتا تكون اونو از پا درآوردم. هيچ عذاب وجداني نداشتم.
احساس پيروزي مهمترين انگيزه’آدم واسه مبارزست. و اين يه احساس واقعاً دلپذيره. امروز پس از اينكه گردن اون لعنتي رو فشار دادم, احساس كردم زندگي چقدر زيباست. از اتاق زدم بيرون و رفتم با دوستام قهوه خورديم و حرفاي قشنگ زديم. آسمونِ آبي در افق به زمينِ سبز وصل شده بود و نسيم آرومي مي اومد تا خستگيمو با خودش ببره. مردم خوشبخت از كنارم رد مي شدن و در حالي كه لبخند مي زدن بهم سلام مي دادن. تو دلم روزايي رو شمردم كه بجاي استفاده از آفتاب و هواي آزاد, مث يه مجسمه مسخ شده دست به سينه داشتم اوامر اونو انجام مي دادم.
به اتاقم كه برگشتم, اون هنوز بيجون رو زمين افتاده بود. تلفن زنگ زد, رئيسم بود و راجع به كار سئوال مي كرد. ازم خواست چنتا كار براش انجام بدم, دوباره وجودم پر از تنفر شد. بدون اون چه بايد كرد. واقاً بايد دوباره به اون متوصل مي شدم؟ پس از يه مكث طولاني, به اين نتيجه رسيدم كه هيچ چاره اي نيست, دوباره گردنشو گرفتم و دوشاخشو تو پريز فرو كردم. يه بار ديگه ويندوز بالا اومد و من مشغول كار شدم.

Pirtaak  ||  6:31 PM