در حالی که دنده رو چاق ميكرد نفس عميقي كشيد و گفت " آره جوون, اون موقه همين جوري نبود كه هركي از ننش قهر كنه بره و كار سياسي بكنه, كار حساب و كتاب داشت, راه و رسم داشت". زندان قصر رو كه رد كرديم, نگاه سنگيني به در اصلي انداخت, سري تكون داد و دوباره نفس عميقي چاشني حرفاش كرد و گفت: "ما خيلي واسه پير احمدآباد فعاليت كرديم".
هوا سرد بود و ابرا هر لحظه براي باريدن مصمم تر ميشدن. از يكي دو روز پيش كه بابا و مامان از شهرستان اومده بودن تهران, بنا شده بود كه اونروز رو بريم خونه’ عمه. زنگ زده بوديم و خبرشون كرده بوديم. مقصد حوالي ميدون محسني بود. من زودتر اومده بودم بيرون تا يه خطي دربست كنم. راننده, پيرمرد آراسته اي بود و ظاهرش به كرايه كشا نمي خورد. سر صحبت رو اون باز كرد و از خاطرات سالهاي دور و از حوادث سال 32 و سالهاي بعدش مي گفت. سر عباس آباد كه رسديم يه آخونده رو ديديم كه تو سرما منتظر ماشين بود. به نظر ميرسد كه خيلي وقته كه منتظره. پيرمرد نگاه معني داري كرد و ادامه داد: " هميشه به بچه هاي خط سفارش مي كنم كه اين بيجاره ها رو سوار كنن. اگه اين از اون دزداش بود, يه ماشين حسابي با راننده داشت و تو اين سرما اينجوري نمي لرزيد". تابلوي مير داماد رو كه ديديم پيرمرد رسيده بود به دوره’ تبعيد مصدق," هر هفته با بعضي از مصدقياي قديمي مي رفتيم احمدآباد بهش سر مي زديم. آخرين باري كه مصدق رو ديدم, با عصاش به زمين اشاره كرد و گفت: هر كاري كردين مواظب اين باشين". آهي كشيد و با لبخند تلخي ادامه داد: "افسوس كه من اون موقه منظور پير و مرادمون رو نفهميدم. ولي چند نفر ديگه كه همرامون بودن حرفشو گرفتن و رفتن هرچي پول داشتن زمين خريدن. حالا همشون از دم كلفتاي پايتختن و كلي ملك و املاك دارن, ولي ما همچنان هشتمون گروي نهمونه و محتاج يه لقمه نون". ديگه رسيده بوديم. كرايه رو حساب كردم و پياده شديم. باد سردي مي اومد و سرماي هوا رو تا مغز استخونم هدايت مي كرد. در حالي كه برجاي بلند و ماشيناي آخرين مدل رو نگاه ميكردم حرفاي پيرمرد تو ذهنم رژه مي رفتن.