--> پيرتاک <body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/platform.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar/5111494?origin\x3dhttps://pirtaak.blogspot.com', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

پيرتاک

دوستان:

آرشيو

گويا
BBC
******* Comments********** ****
 



Saturday, July 12, 2003

بامدادان ياري خبر آورد چه نشسته اي كه طايفه حراميان و طراران, زنجير گسسته اند و راه را يكسويه تاخته اند با فرمان بريده. نه حرمت علم نگهداشته اند و نه رسم ميهمان نوازي بجا آورده. چونان مغولان, ميوه جهل بر خوان خشونت نهاده اند و عربده كشيده اند و كراهت درون بر كوي و برزن هويدا كرده اند. و اين بيداد همه بر پاكترين جوانان اين ديار رانده اند كه جرمشان آموختن علم است و پيمودن طريق صلاح و بيداري.
سراسيمه راهي شدم بسوي كويي كه سالها مامن و ماوايم بود و اغلب خاطرات دوران جوانيم زائيده روزها و شبهاي آنجاست. زميني كه تخم تلاش را به ميوه معرفت مي رساند و افريت جهل را از دل مي زدايد و پر است از عشق و معرفت و صفا و دوستي. به پاس سابقه’ الفتي كه با گلها و درختانش دارم و به ياد رازهايي كه با شمشادهايش گفته ام و لحظات پاكي كه دراز كشيده بر چمنهايش بر آسمانهاي خيال سفر كرده ام و به ياد دوستي هاي زيبايي كه آنجا پا گرفت, چون خانه به تاراج رفته گان, بي قرار و پرشتاب خود را به ديار يار رساندم.
هرچه از ناپاكي و شقاوت ديو سيرتان شنيده بودم, يك بود از هزاران كه زبان و قلم را ياراي بيان اين ستم نيست. جمعي از ياران كهن ديدم سر بسته و رخ خسته و دل شكسته ولي از پاي ننشسته كه پاسبان حرم علم و عشق بودند. همه ساختمانهايي كه به تاراج سياه رفته بودند را نيك مي شناختم و در اغلبشان ايام گذرانيده بودم. ديدن آن صحنه هاي روان فرسا, قدرت حركت از اندام آدمي مي ستاند و بغضي عميق بر گلو مي فشرد.
انصار ابوجهل به خيال باطل به كشتن چراغ آمده بودند و انتقام از هشياري و تاراج ثروتي كه گفته بودندشان از آنسوترها آمده و ندانستند "چراغي را كه ايزد برفروزد--هرآنكس پف كند ريشش بسوزد".
روز ديگر نيز ميعادگاه همانجا بود. اينبار ولي درها گشاده بود و انبوهي درون حرم. جمعي بر خوان گسترده نشسته و به خوشه چيني و سابقه سازي مشغول تا از آن نمد كلاهي بدوزند. گروهي مردم عادي نيز با اهل و عيال به تماشا و جمعي به تفرج مشغول. دستفروشي يخمك مي فروخت و ديگري پشمك و كاسبيشان پر رونق, آنطرفتر نيز بساط سخنراني گرم و عده اي با شعف فراوان حنجره مي دريدند. خلاصه زندگي با شور و شوق در جريان بود. اما قربانيان اصلي آرام و دم فرو بسته گوشه اي نشسته و هر يك با حيرت به سويي چشم دوخته كه اين بيداد چيست و دادگر كيست.
و اينك كه چهار سال از آن روزها مي گذرد, هر كس به فراخور توان و مهارتش در بندبازي, هرچه توانست از اين آب ماهي گرفت و توشه ساخت در حالي كه داد مظلومان به جايي نرسيد و همچنان بند ظالمان زينت بازوان رعنايشان است.

Pirtaak  ||  9:53 PM