-->
|
|
|
|
|
پيرتاک |
|
Sunday, July 13, 2003
ديگر بار ترنم آواز قناري در نسيم پسين پيجيد و رايحه’ عطر ياس دفتر خاطرات دوران كودكي را ورق زد و شيريني و حلاوت شيطنت و عصيان كودكانه رابه كامم تازه كرد. داستان به لذت مطالعه و علاقه به آموختن مرتبط است. كتابخانه’ پدري, كه در اطاق خودش واقع بود, قفسه هايي داشت ممنوعه كه پدر رخصت مطالعه’ هيچيك از كتبش را به من نمي داد. كنجكاوي كودكانه كه هنوز هم گاهي فرمان مي راند, شعله’ عطشي براي خواندن همان بخش مي افروخت كه تكريم امر پدر را سخت به چالش مي طلبيد. هر فرصتي كه چشمي مراقب نبود, مهر درج مي شكستم و به رسالات و كتب قدغن شبيخون مي زدم. نوروز, علاوه بر عيدي و جامه’ نو و تعطيلات و تفريحات معمول, براي من معناي زيباتري نيز داشت: تا بساط ديد و بازديد مي گستردند, لحظاتي استثنايي نصيبم مي شد كه در خانه تنها مي ماندم. با سرعت و ولعي باورنكردني به گنجينه پدري هجوم مي بردم و در اندك زماني مطالب و كتب ممنوعه را چپاول مي كردم. جالب آنكه در اين كار چنان مهارتي كسب كرده بودم كه چونان مميزان وزارت ارشاد و مدعي العموم يكراست بخشهاي ناهنجار كتاب را مي يافتم و با سرعت تمام مي حراميدم. وقت تنگ بود و مطلب بسيار. اگر سر مي رسيدند عيشم منقص مي شد و كامم به مو’اخذه تلخ. ولي از آنجا كه ايزد يكتا جرم بخش است و خطا پوش, هرگز اسباب حرمانم مهيا نكرد و در عوض به سنت استدراج رهايم كرد. خلاصه آنكه قبل از شروع دوره دبيرستان هرآنچه پدر سعي در كتمانش داشت را چندين بار خوانده و شبها با رو’يايش به خواب رفته بودم. هرچند كه معناي بسياريش را بعدا دانستم كه الحق مناسب كودكان نيز نبود
|
| |
|
|
|
|
|
|
||