"اين دفعه ديگه باهاش حرف مي زنم, برام مهم نيست اگه جلو همه خيطم كنه يا حتي بزنه تو گوشم". خون تو صورتش دويده بود و نفسش تند مي زد. گفتم " يه ساله هرچي بهت مي گم كه به خرجت نميره, چارش همينه, بايد باهاش حرف بزني. حالا هم دير نشده, خوبه كه عاقبت از خر شيطون پياده شدي و مي خواي بري و كار رو يسره كني". چند ثانيه زل زد تو چشام, هيچوقت صورتشو اينقدر سرخ نديده بودم. بعدشم پاشد رفت سمت قرائت خونه خواهران. قدماشو محكم بر مي داشت و فقط به جلوش نگاه مي كرد. دستاشو مشت كرده بود و خيلي موزون حركتشون مي داد, درست مث افسر شمشير مي رفت كه يك پيام كاملا رسمي رو اعلام كنه.
مرتضي رو اولين بار روز معارفه ديدم, بچه كاشون بود, با يك لهجه محشر, خصوصا وقتي مي خواست بي لهجه حرف بزنه كه ديگه خدا مي شد. يدست كت شلوار سرمه اي تنش بود كه منو ياد سوزنباناي قطار مينداخت. ميون اونهمه آدم فقط چنتاشون سامسونت آورده بودن كه يكيشون همين آقا مرتضيي ما بود. تو اردو هم اطاق شديم, آروم و كم صدا, ساده و صميمي, آدمو ياد شعر سهراب مينداخت كه "اهل كاشانم ...". چند دقيقه از آشنائيمون نگذشته بود كه من سر شوخي رو باز كردم و شروع كردم بهش گير دادن, خلاصه اولين دوست دانشگاهي رو پيدا كردم. البته اردو مردونه’ مردونه هم نبود, جماعت نسوان هم در همون مجموعه اردو زده بودن. ما هم كه تازه به وادي علم قدم گذاشته بوديم كلي روي مسائل جانبي حساب باز كرده بوديم. يه برنامه’ شب شعر مشترك گذاشتن كه دخترا هم اونجا بودن. البته نهر آبي وسط بود كه ما رو از هم جدا مي كرد و تو تاريكي شاهد جابجائي كلي شماره تلفن و پيغام و پسغام و انعكاس برق چشم و لبخند و اين قبيل داستانا بود. شب كه برگشتيم بخوابيم, مرتضي يه آدم ديگه اي شده بود. صورتش برافروخته بود, همش مي خنديد و رو ابرا راه مي رفت. بهش گفتم "لاكردار مست خوردي عرق كردي؟". با اون لهجه’ قشنگ گفت " من مست مي نابم هشيار نخواهم شد -- از خواب خوش مستي بيدار نخواهم شد". فهميدم كه كارمون دراومده. با هيچ ترفندي نتونستم زير زبونشو بكشم ببينم با كي دل و قلوه عوض كرده.
خيلي زودتر از اوني كه فكرشو مي كرديم درسا شروع شدن و ما هم بدنبالشون, ولي كي مي رسيد. ساكن كوي دانشگاه شده بوديم كه اين خودش مزيت بزرگي بحساب مي اومد و صد البته كه يكي از هم اتاقيا اهل كاشون بود.
اولين بار سر كلاس رياضي يك ديدمش. چشماي درشت و فريباش زير چتر كمون ابروهاش به راهزني مشغول بودن. پوست بينهايت لطيف و زيبا و قد بلند و اندام موزونش خيلي سريع قبلتو عوض مي كردن. وقتي راه مي رفت فكر مي كردي اون ثابته و داره با پاش زمينو ميچرخونه. خيلي با كلاس بود. وقتي مي اومد, كله هاي زيادي رو مي ديدي كه با همون آهنگ نوسان مي كردن و مث گلاي آفتاب گردون كه با خورشيد مي گردن, مسير حركت اونو دنبال مي كردن. استاد كه حاضر غايب كرد, كلي آدم منتظر بودن كه اسمشو بشنون "مريم ....".
يروز تو اتاق صحبت دختر و اين قبيل ظرايف و لطايف شد كه من با آب و تاب تمام شروع كردم راجع به مريم صحبت كردن كه يكي به لهجه’ شيرين كاشي گفت " يبار ديگه راجع به مريم حرف زدي, نزدي ها". يه لحظه قيافه دختره رو تجسم كردم با اون همه دك و پز كه دستش تو دست مرتضي ست و در حالي كه از تعجب داشتم هزارتا عضو اضافي در مي آوردم تازه فهميدم دل طرف كجا گير كرده. گفتم "رفيق ما كه چيزي نگفتيم, تازه از كجا بايد بدونم كه ايشون اينا زيد حضرت اجلن؟ در ضمن دمت گرم كه مخشو زدي, فكر نمي كنم كار آسوني بوده باشه". در حالي كه صداشو پايين آورده بود و چشماشو خمار كرده بود, مث لوطياي قديم ژستي گرفت و گفت "چون نمي دونستي عيبي نداره. البته من هنوز باهاش حرف نزدم". صورتم از چشم ديگه جا نداشت, داد زدم, "ما رو ... گير آوردي اخوي؟ يجوري رگ غيرتت زد تو چشمون كه گفتيم هفته ديگه عروسي دعوتيم, تازه شازده ميگه هنوز باهاش حرف هم نزده. بچه ... اگه اينجوري بود كه من الان دوماد كلينتن اينا بودم" ساكت و بي حركت يه گوشه كز كرده بود و اشك تو چشاش جمع شده بود. از حرفايي كه زده بودم شرمنده شدم, ولي كاريش نمي شد كرد. رفتم سمتش, در حالي كه بغض كرده بود گفت "ديگه نمي خوام باهات حرف بزنم, برو گم شو". اين دقيقا همون كاري بود كه مي خواستم بكنم. تا يه هفته كارم شده بود ... آقا, بلكه ببخشتم, ولي مگه كوتاه مي اومد. بالاخره با وساطت دوستان و ريش سفيدي اهالي كوي, آقا مرتضي قلم عفو رو به كار انداختن. ولي مشكل تازه شروع شده بود, بايد آقا رو قانع مي كرديم كه بابا آخه اون بنده خدا از كجا بدونه كه تو خاطرخواشي, بايد باهاش حرف بزني.
به قرائت خونه كه رسيد ناگهان مريمو ديدم كه از در اومد بيرون. مرتضي رفت جلو روبروش وايساد و يه چيزايي گفت, مريم در حالي كه لبخند ميزد دو سه كلمه حرف زد. صورتش از هميشه خوشگلتر شده بود. مرتضي يكم نگاش كرد, بعد سرشو انداخت پايين, به نظر نمي رسيد كه حرفي بزنه. چند لحظه به همين صورت گذشت, مريم باز يكي دو كلمه حرف زد, مرتضي سرش پايين بود و صورتش ديده نمي شد. يهو برگشت و با سرعت زد بيرون. خواستم دنبالش برم, بعد فكر كردم شايد بهتر باشه يه مدتي تنها بمونه.
مدتها از اون داستان گذشت ولي مرتضي حاضر نشد چيزي راجع به اون روز بگه. به همه’ حيل متوسل شديم ولي نگفت. ديگه حرفي هم از مريم نزد و وقتي هم اونو مي ديد قايم مي شد. اين ديگه شده بود معمايي كه همه توافق كرده بوديم براي حلش تلاش نكنيم.
تا اينكه چند روز پيش ايميلي از مرتضي گرفتم. كلي سلام و احوالپرسي كرده بود. تو ايميلشم لهجه’ زيباي كاشوني رو مي شد ديد. با يكي از فاميلاشون ازدواج كرده و دو بار هم تكثير شده. خلاصه آخر ايميلش نوشته بود " من هميشه فكر مي كردم نكنه برم از اين دختر بخوام كه با من حرف بزنه و اون بهش بر بخوره و با فحش و بد و بيراه بدرقم كنه. همش خودمو آماده مي كردم كه در اين شرايط بايد چكار كنم. وقتي بهش گفتم مي خوام باهاتون صحبت كنم, خيلي دوستانه گفت بفرمائيد آقاي ... و من هرچي فكر كردم كه حالا چي بايد بگم و چكار بايد بكنم عقلم به جايي قد نداد. انگار اصلا حرفي نداشتم كه باهاش بزنم. يكم مكث كردم و بعدش زدم بيرون".