سفرنامه (بخش نخست)
در منتهاعليه كرانه’ باختري بلاد افرنگيه كه برخي مستغربين آن را ينگه دنيا همي نامند, بلدي شا’ن وقوع يافتي كه شهر فرشتگانش گفتندي. چون گذارت بدين مدينه’ فاضله همي افتد راه خروج گم همي كني و سالهاي متمادي به مجالست و ممالحت با ابنا’ بشر از هر رنگ و قوم و نژاد خو همي گيري. از عجايب و غرايب هرچه در وهم نگنجد به چشم همي بيني و قوه حيرت بتدريج تحليل همي رود. در ميانه شهر طريقي گذشتي معروف به السانت مونيكائيه كه گويند ضعيفه اي بودي به اشتها مشهور كه با حاكم وقت مكائمه همي كردندي. چون آهنگ مغرب كني از اين راه و اندكي پاي افزار بخايي, به بحري عظيم رسي كه كران تا كران وسعت داشتي و گويند كه آخر دنيا بودي. و چون به آخر دنيا رسي و تن به آب سپاري داني كه چرا بدين ديار شهر فرشتگان گفتندي. هر آنچه دادار دادگستر به مو’منين بشارت دادي و ايشان را به طمع انداختي تا اطاعتش همي كنند, از حور و پري و اطعمه و اشربه همه را يكجا با چند تكه كاغذ معاوضه همي كني و از كرنش بيجا و طاعت جانفرسا مستغني همي شوي و بهر شيطان مويه همي كني كه يك از هزار نديدي و بي جهت عصيان كردي.