|
گويا
BBC
*******
Comments**********
****
|
عشق اول
عمه با روي گشاده در رو باز كرد و اول از همه منو بوسيد. لباس خيلي شيكي تنش بود و مث هميشه مهربون و خنده رو. در حالي كه وارد مي شديم همه’ سلام و احوال پرسيا به سرعت انجام شد. بابا پرسيد همه اومدن و عمه در حالي كه از شادي چشماش برق مي زد گفت همه منتظر شما هستن. به سالن كه رسيديم پسر عمه’ بزرگم رو ديديم كه كت شلوار پوشيده بود و كروات سرخش تو چشم مي زد و با عجله به سمت پذيرايي مير فت, ما رو كه ديد به استقبالمون اومد و گفت "دائي جون به موقه اومدين, بفرمائيد تو". انگاري يه اتفاق مهم داشت مي افتاد چون همه مث شب عيد لباس پوشيده بودن و برخوردا رسمي به نظر مي رسيد. نمي دونم چرا اضطراب داشتم. يكم اينور و اونور رو نگاه كردم و دنبالش گشتم. نمي دونم چرا به استقبالم نيومده بود. به اين اميد كه ببينمش به سمت آشپزخونه رفتم. چشمم كه بهش افتاد خيالم راحت شد و از شادي تو پوستم نمي گنجيدم. وقتي منو ديد لبخندي زد و در حالي كه سيني چايي رو بيرون مي برد گفت "چطوري عزيزم؟". گفتم "خوبم, داري چيكار مي كني؟" گوشه’ چادرش رو زير دندونش گرفت, خنديد و به سمت پذيرائي رفت. همين موقع معصومه خانوم رو ديدم, اون تو كاراي خونه به عمه كمك مي كرد. ازش پرسيدم "امروز اينجا چه خبره؟". معصومه خانوم لبخندي زد و گفت "براي مريم خواستگار اومده, مي خوان ببرنش خونه’ بخت". يه آن حس كردم آشپزخونه ديگه چهارگوش نيست, گرد شده و داره دور سرم مي چرخه. مث وقتي كه زير پام يهو خالي مي شه قلبم هري ريخت و حس كردم يه چيزي اون تو شكست. نمي تونستم بفهمم چرا اين موضوع رو تا اون موقع از من قايم كرده بودن. چرا هيچكي نظر منو نپرسيده بود؟ خاطرات گذشته مث باد از جلوي چشمم مي گذشت.
وقتي اومد من تو حال نشسته بودم و تلوزيون نگاه مي كردم. بابا چمدون مريمو گذاشت زمين و گفت "مريم جون, فكر كن اينجا خونه خودته, يوقت غريبي نكني دائي جون, هرچي خواستي به من يا زن دائيت بگو, خوب؟". مريم در حالي كه لباساشو سبك مي كرد گفت " چشم دائي جون". قبلاً بابا گفته بود كه مريم بناست چند وقت پيش ما باشه. اونا تو يه شهر ديگه زندگي مي كردن كه دبيرستان دخترونش فقط تا سوم داشت, بنا بر اين هر دختري كه مي خواست ديپلم بگيره بايد ميرفت يه شهر ديگه. چشماي نافذ و موهاي پر پشت مريم خيلي زود نظر آدمو جلب مي كرد. پوست سبزه و لطيفي داشت و يه لبخند قشنگ هميشه رو لبش بود. اتاق كنار اتاق منو داده بودن به مريم. رفت تو اتاقش و شروع كرد به چيدن وسايلش. يه سيب برداشتم و رفتم پيشش. گفتم "كمك نميخواي؟". گفت "نه, ممنون, خودم بايد سر حوصله بچينم". سيب رو بهش دادم, خنديد و گفت "مرسي عزيزم." خجالت كشيدم و احساس كردم تپش قلبم ريادتر شده و پوست صورتم داغه. از اتاقش ردم بيرن و رفتم تو حياط نشستم.
چند هفته از اومدن مريم گذشته بود ولي هنوز خيلي چيزا براي من عادي نشده بود. گاهي اون دوستاشو با خودش مي آورد خونه’ ما. من با همه اونا دوست شده بودم و خيلي وقتا مي رفتم پيششون. مريم شده بود هم بازي و دوست خوب من. وقتي با اون بودم احساس خوبي داشتم و گذشت زمان برام مفهوم ديگه اي داشت. يه روز كه از مدرسه اومد, پريدم جلوش و اون منو بغل كرد و بوسيد. از خجالت داشتم مي مردم. مي تونستي تپش قلبمو از رو لباس هم تشخيص بدي. پاهام مي لرزيد و نفسم تند مي زد. احساس كردم زندگي خيلي زيباتر از اونيه كه من فكر مي كردم. شب مريم با يه كتاب اومد تو اتاقم. گفت" مي خواي برات كتاب بخونم". من فقط خنديدم و اون اومد كنار من و رو تختم نشست. من خوابيده بودم و اون داشت داستان مي خوند. صبح كه بيدار شدم مريم رفته بود و من مطمئن نبودم كه چيرايي كه ديده بودم تو خواب بوده يا بيداري.
روزاي خوب خيلي زود تموم شد و مريم امتهاناي آخرشو داد و روز خداحافظي فرا رسيد. يكي از پسر عمه ها اومده بود سراغ مريم. من مث مرغ سر كنده فقط دور خودم مي چرخيدم و نمي دونستم چمه. هيچ كاري از دستم ساخته نبود, مريم بايد مي رفت و من نمي دونستم جاي خاليشو بايد با چي پر كنم. لحظه’ وداع رسيد. از تحمل من خارج بود كه باهاش خداحافظي كنم. رفتم تو اتاقم و در رو رو خودم قفل كردم. مامان صدام كرد ولي جواب ندادم. چند دقيقه بعد يكي در اتاقمو زد. خودش بود. اولش خواستم جواب ندم ولي وقتي اسممو صدا كرد بغضم تركيد و در رو باز كردم. مريم منو بغل كرد و بوسيد. منم براي اولين بار بوسيدمش. در حالي كه محكم تو بغلم فشارش ميدادم حس كردم اونم داره گريه ميكنه. لعنت به جدائي كه هميشه با گريه همراهه. بابام صدا زد "بچه ها ديره, زود تمومش كنيد". وقتي ماشين از سر كوچه پيچيد و ديگه ديده نمي شد, من با صداي بلند شروع كردم به گريه كردن. مادرم منو بغل كرد و شروع كرد به دلداري دادن ولي من اصلاً نمي شنيدم اون چي مي گه. صبح كه بيدار شدم اشكاي شب قبل رو صورتم ماسيده بود.
از تو پذيرائي شنيدم كه يه خانومه گفت "قربون عروس گلم برم". ديگه نمي تونستم تحمل كنم. اگه بنا بود تو زندگيم يه كار مهم انجام بدم همين الان موقش بون. سر و وضعمو نگاه كردم, نمي دونم چرا من لباس رسمي تنم نبود. ولي اين اصلاً مهم نبود و چيزي نبود كه بتونه جلوي منو بگيره. رفتم به سمت اتاق پذيرائي. اين مهمتري كاري بود كه مي خواستم تو زندگيم انجام بدم. نمي تونستم اجازه بدم يه غريبه از گرد راه برسه و عشقمو ازم بگيره. پس از سلام وارد اتاق شدم و همه’ مهمونا رو يه نظر نگاه كردم. كلي آدم اونجا بود كه تا اون موقع نديده بودمشون. يه پيره مرد نشسته بود پيش شوهر عمم كه فكر كنم باباي دوماد بود. طرف ديگه مجلس هم بابا مامان من با چنتا از فاميلا نشسته بودن. بالاخره چشمم به جمال رقيب نابكار هم روشن شد. كت شلوار كرم پوشيده بود و كروات راه راه قرمز و سفيد زده بود. با غيض بهش نگاه كردم و رفتم وسط مجلس روبروي شوهر عمه و باباي دوماد آينده نشستم. همه ساكت بودن و منو نگاه مي كردن. مامانم رنگش پريده بود و بابام با چشم اشاره مي كرد كه بيا اينجا پيش من. ته سينمو پاك كردم, يه نفس عميق كشيدم و رو به شوهر عمه گفتم "حاج آقا, مريم رو نده به اينا. من خودم مي خوامش, هرچي بخواين بهتون طلا ميدم". مجلس مث بمب تركيد و همه زدن زير خنده. بعضيا نتونستن جلوي خودشونو بگيرن و افتاده بودن رو زمين. من اصلا نمي فهميدم كجاي حرف من اينقدر خنده دار بود. مات و مبهوت و كمي عصباني بهشون نگاه مي كردم. صداي خنده قطع نمي شد. من كه كاملا عصباني شده بودم از اتاق زدم بيرون. مريم در حالي كه مي خنديد اومد بطرفم. منو بغل كرد و بوسيد و گفت "عزيزم تو فقط چهار سالته, ايشالا وقتي بزرگ شدي مي ريم برات خواستگاري و يه زن خوشگل برات مي گيريم."
 |
|