سفرنامه (بخش دويم)
بر اهالي ممالك محروسه و ساكنان قلاع اينترنتيه بشارت همي باد كه امروز كَرَتي ديگر خاطر ملوكانه’مان به كتابت سفرنامه و شرح و بسط سير افاق و انفس تعلق همي گرفت. نوبت ماضيه كلام بدانجا منعقد شدي كه دانستيم شهر فرشتگان را بدين نام از چه خواندندي. و اينك باقي وقايع اتفاقيه:
ارابه راني در اين ديار سنت ما’لوف و روش مقبول بودي و مردمان ره بي ارابه ندانند. تن پوش و البسه به غايت ناياب و همسنگ زر بودي و تو رنج دو عالم همي كشي كه زنان و دختركان خفت بي جامگي و لختي همي برند. ثروت مستوري و پوشيدگي همانا آن مردمان شهر دوست بودي كه اينان از يك جامه’ آن ديار دو صد جامه همي دوزند. از ديگر عجايب اينكه ديده بوسي مرد با مرد در اين ديار تفسير ناصواب همي شود و چون روي ياري ببوسي تا آخر از بوسيدن روي فرشتگان محروم همي شوي.
چون در ميانه’ شهر منزل كني مردماني بيني عجيب كه به زبان تو سخن همي گويند با موي و خوي زرد و تو نداني كه كردگار دانا چگونه بدين خلق دُر پارسي عطا كردي.