پائيز
من چه تنهايم
وقتي كه يادت
در افق خاطره هاست
و صدايت
با گوشهايم
غريبي مي كند.
وقتي كه درياي چشمانت
ساحلش ناپيداست
و من تشنه لب
اسير كوير تنهايي.
وقتي دستانم
دلتنگ دستانت
مونس هم مي شوند
يا به ميهماني صورت مي روند
چه پائيزيست بي تو
برگي نيست كه بريزد
قاصدك نيست كه برقصد
يا مرغي كه بپرد
يا ابري كه ببارد
ولي زوزه’ باد
فقر لحظه هاي تنهايي را
فرياد مي كند
غمگين
او كه به مرغ سفري دل بست
چه غم شيريني
چه غم شيريني
پيرتاك, 26/7/2003 شهر فرشتگان