|
گويا
BBC
*******
Comments**********
****
|
گلشن راز
شيخ محمود شبستري (687 ه.ق تا 720 ه.ق) عاف نامي اهل شبستر آذربايجان است. او گلشن راز را در پاسخ به سئولاتي كه امير حسيني هروي از او پرسيده بود سروده است. لازم به ذكر است كه گلشن راز از كتب مهم اهل تصوف بشمار مي رود. وي مثنوي زير را در جواب:
شراب و شمع و شاهد را چه معني است ..... خراباتي شدن آخر چه دعوي است
سروده است.
شراب و شمع و شاهد عين معني است .... كه در هر صورتي او را تجلي است
شراب و شمع سكر و نور عرفان ..... ببين شاهد كه از كس نيست پنهان
شراب اينجا زجاجه شمع مصباح .... بود شاهد فروغ نور ارواح
ز شاهد بر دل موسي شرر شد ..... شرابش آتش و شمعش شجر شد
شراب و شمع جام و نور اسري است .... ولي شاهد همان آيات كبري است
شراب بي خودي در كش زماني ..... مگر از دست خود يابي اماني
بخور مي تا ز خويشت وا رهاند ....... وجود قطره با دريا رساند
شرابي خور كه جامش روي يار است .... پياله چشم مست باده خوار است
شرابي را طلب بي ساغر و جام ..... شراب باده خوار و ساقي آشام
شرابي خور ز جام دجه باقي ..... سقاهم ربهم او راست ساقي
طهور آن مي بود كز لوث هستي .... تو را پاكي دهد در وقت مستي
بخور مي وا رهان خود را ز سردي ... كه بد مستي به است از نيك مردي
كسي كو افند از درگاه حق دور ..... حجاب ظلمت او را بهتر از نور
كه آدم را ز ظلمت صد مدد شد .... ز نور ابليس ملعون ابد شد
اگر آيينه’ دل را زدوده است ......چو خود را بيند اندر وي چه سود است
ز رويش پرتوي چون بر مي افتاد .... بسي شكل حبابي بر وي افتاد
جهان جان در او شكل حباب است .... حبابش اوليائي را قباب است
شده زو عقل كل حيران و مدهوش .... فتاده نفس كل را حلقه در گوش
همه عالم چو يك خمخانه’ اوست ...... دل هر ذره اي پيمانه’ اوست
خرد مست و ملايك مست و جان مست ...هوا مست و زمين مست آسمان مست
فلك سرگشته از وي در تكاپو .... هوا در دل به اميد يكي بوي
ملايك خورده صاف از كوزه’ پاك ... به جرعه ريخته دردي بر اين خاك
عناصر گشته زان يك جرعه سرخوش ... فتاده گه در آب و گه در آتش
ز بوي جرعه اي كه افتاده بر خاك .... بر آمد آدمي تا شد بر افلاك
ز عكس او تن پژمرده جان يافت ..... ز تابش جان افسرده روان يافت
جهاني خلق از او سرگشته دائم ... ز خان و مان خود برگشته دائم
يكي از بوي دردش ناقل آمد .... يكي از جرعه عاقل آمد
يكي از جرعه اي گرديده صادق .... يكي از يك صراحي گشته عاشق
يكي ديگر فرو برده به يك بار ..... مي و ميخانه و ساقي و ميخوار
كشيده جمله و مانده دهن باز .... زهي دريا دل رند سرافراز
در آشاميده هستي را به يك بار .... فراغت يافته ز اقرار و انكار
شده فارق ز زهد خشم و طامات ... گرفته دامن پير خرابات
در اين شعر شيخ به تفصيل مقصود خود را از شراب و شمع و شاهد بيان مي دارد و به صراحت شراب را نور عرفان مي شمرد و مقصود از شاهد را ذات باريتعالي مي داند. وي به سالكان طريقت توصيه مي كند كه به نور عرفان از دست خود زميني رهايي يابند و با آن وجود خود از پليدي بشويند تا چون قطره كه متعلق به درياست, بار ديگر به ذات ايزد يكتا متصل شوند.
 |
|