|
گويا
BBC
*******
Comments**********
****
|
Wednesday, August 06, 2003
عرصه سياسي خصوصاً از نوع ايراني اش چنان جذبه اي ندارد تا آدمي قلمي را كه مي تواند از عشق و اميد بنويسد و نويد روشني و بهروزي بدهد, به زهر ناكامي و نا ملايمي بيالايد. اما دريغ و صد دريغ كه خواندن بعضي از اخبار, شعله’ خشمي در وجودم مي افروزد كه رسم صفا و مهرباني به يكباره در افق گم مي شود. شما را به خدا متن درخواست عفو نمايندگان رهبري در دانشگاه ها و جوابيه’ ايشان را با دقت مطالعه كنيد. اگر تمام وجودتان در آتش خشم نسوخت به نابالغي حقير تا’سف بخوريد. جمعي از دوستانمان را به جرم زنده بودن به بند كشيده اند با بي شرمانه ترين و غير انساني ترين روشها. اينك كه به حجم شكري كه خورده اند واقف گشته اند در نهايت تفرعن, ضمن تحقير ايشان به جرم آدم بودن و انديشيدن, آزادي خدادادشان را بصورت مشروط و محدود با قيود بسيار و شرايط خاص به آنها عطا كرده اند. گزندگي اين طنز آنجا آشكارتر مي شود كه پست ترين و حقير ترين ها به دليران و آزادگانِ در بند, نعمت رهايي مي بخشند. با چنين نمايشهاي حقيري هيچ پليدي پاك نشود و هيچ فرومايه اي عزيز نگردد. تحقير آزادگان از عزتشان نكاهد و ذلت حكام نپوشاند.
ضعف حافظه’ طاغوتِ وقت به حديست كه حتي رجزخوانيهاي آدمخوار تكريتي را كه همين ديروز به تحقير خلق, مزاج خوش مي داشت را نيز بياد ندارد. دوست چشم بادامي و رفيق معاملات ممنوعه اش نيز چون گياهان, از قوه’ آموختن محروم گشته و به همين زودي خاطره’ آنتخابات صد در صدي تكريتي گريزپا را از ياد برده و دو روز پيش دوباره با صد در صد آرا به رياست جمهوري كره’ شمالي انتخاب شد به اميد آنكه تاريخ شايد با او مهربانتر باشد. مي بينيد كه بيماري فراموشي حكام نه مختص ديار يار است و نه بليه’ زمان حال. نفس گرم خواجه’ شيراز را بنازم كه پليدي ستمكاران را نويد نابودي مي دهد.
رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند ............. چنان نماند و چنين نيز نخواهد ماند
من ار چه در نظر يار خاكسار شدم ............. رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشير مي زند همه را .............. كسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند
چه جاي شكر و شكايت ز نقش نيك و بد است ....... چو بر صحيفه’ هستي رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشيد گفته اند اين بود ........... كه جام باده بياور كه جم نخواهد ماند
غنيمتي شمر اي شمع وصل پروانه ........... كه اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درويش خود بدست آور ......... كه مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدين رواق زبرجد نوشته اند به زر ........... كه جر نكويي اهل كرم نخواهد ماند
ز مهرباني جانان طمع مبر حافظ ......... .كه نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
 |
|