|
گويا
BBC
*******
Comments**********
****
|
Thursday, August 07, 2003
دوست مهربان
دنياي زيبايي به نظر مي رسيد. نسبت به دنياي قبلي, حد اقل امكان حركت و جست و خيز داشت و ديگراني بودند كه مي شد با آنها بازي كرد. گرماي دلپذير و غذاي لذيذي كه به لطف مادر هميشه آماده بود. گذشت زمان براي هيچكس مفهوم خاصي نداشت. تا اينكه يك روز, اتفاق عجيبي افتاد. ناگهان يك در بزرگ باز شد و نور شديدي به داخل تابيد. موجودي كه با همه’ ما فرق داشت, با مهرباني و لبخند همه را به بيرون دعوت كرد. قديمي ترها گفته بودند زماني مي آيد كه بهار نام دارد و ما از اين مكان تنگ و تاريك خارج مي شويم. البته آنجا در نظرم خيلي هم تنگ و تاريك نبود. هواي تازه’ بهاري و جاي وسيع بازي و غذاي فراوان هديه هايي بودند كه آن موجود مهربان به همه’ ما ارزاني داشت. و ما تازه فهميديم دنيا بسيار بزرگتر از چيزيست كه تا آن موقع تصور مي كرديم. او همه’ برها را يكي يكي با مهرباني بغل مي كرد و پس از نوازش دوباره به گله مي سپرد. دستان مهربان و چهره’ خندانش دوست داشتني و آسماني بود. او همه’ ما را به دنياي جديدي وارد كرد كه پر از چيزهاي خوب بود, علفزارهاي وسيع, چشمه ساران زيبا و البته جست و خيز و بازي. يك بار كه در هنگام بازي سم پايم ضرب ديد, او بود كه با شتاب خودش را به بالينم رساند و بر زخمم مرحم گذاشت. هميشه مهربان بود و با حضور او احساس امنيت و آسايش مي كرديم. روزها يكي پس از ديگري آمدند و رفتند و كار ما بازي و چرا بود و او همه’ احتياجات ما را با مهرباني بر آورده مي كرد و هيچ چيز از ما نمي خواست. بهترين و مهربان ترين موجود روي زمين نسيب ما شده بود. كم كم بزرگ و بزرگتر شديم و هر روز به مادرها يمان شباهت بيشتري پيدا كرديم و جالب اينكه او همچنان با مهرباني مراقب ما بود. به محض اينكه او را مي ديديم, من و بقيه’ برها به سمتش مي دويديم و برايش بع بع مي كرديم و او همه را نوازش مي كرد. هرچه به او مربوط مي شد براي ما آسايش و راحتي مي آورد.
امروز دوباره او را ديدم, مرا بغل كرد ولي دلم برايش سوخت, انگار من زيادي سنگين شده بودم و او حسابي به زحمت افتاد. ولي اينبار حتي بيشتر از دفعه هاي قبل خوشحال شد و حسابي خنديد. من هم از اينكه او راضي بود خوشحال شدم.
من امروز چه خوشبختم, دوست مهربان و عزيزم دوباره آمد و اينبار نيز مستقيم مرا نگاه مي كند. به سمتش ميروم, او با عطوفت هرچه تمامتر مرا نوازش مي كند و به جايي خارج از آغل مي برد. آنجا به من آب و غذا مي دهد. امروز بهترين روز زندگيم هست چون مورد توجه خاصش قرار گرفته ام. نمي دانم او با من چه كار دارد ولي مطمئنم هرچه هست خوشحالم خواهد كرد. با ريسماني پايم را مي بندد, اين بايد بازي مفرحي باشد كه او اختصاصاً براي من ترتيب داده است. من دراز كشيده ام و چهره’ شاد و مهربان او را تماشا مي كنم. او سخت به تكاپو افتاده و لابد مشغول مهيا كردن وسايل بازيست. حال به سمت من مي آيد و بدنم را به سمت خاصي مي گرداند, احتمالاً اين جز’ قواعد بازي محسوب مي شود. من چشم به چشمان او دوخته ام و او خيلي جدي وسيله’ براقي را كه در دست دارد به گلويم نزديك مي كند.
 |
|