عكس يادگاري,
سال اول دانشگاه فرصتي بود براي آشنايي بيشتر با پايتخت. همراه دوستان و همكلاسي ها, مسيرهاي يك توماني واحد را با شوق و ذوق فراوان طي مي كرديم و هر بار گوشه اي از ابرشهر تهران را به محك تجربه مي سپرديم. خاطرات خوش آن دوران همچنان زينتِ بخشي از حافظه’ رو به زوالم مي باشد. شبي اتفاق را به پارك جمشيديه افتاد با خيلي از ياران پر شر و شور. زيبايي مسحور كننده’ درختان و مسيرهاي رو’يايي پارك كه مي گفتند تازه بازگشايي شده و تنفس هواي پاك و تازه اش كه پر بود از بوي يار, توان و نيروي جواني را از وجود آدمي لبريز مي كرد. گويي بارش باران كه تا قبل از رسيدنمان ادامه داشت, شسته بود هرچه پليدي را از وجود باغ بهشت و هواي نمناك و اندكي بخار آب در اطراف مشعل ها, فضايي ساخته بود كه بي اختيار عنان فكر ز دست عقل مي ستاند و به نهال عشق مي آويخت. همه’ شب به بازي و جست و خيز گذشت و شادي و آواز كه البته در آنزمان مجاز نبود. هر منظره اي كه نظرمان جلب مي كرد با دوربين ثبت مي شد. راه بازگشت تا خيابان اصلي را به پاي پياده سپرديم. در مسير برگشت گاهي شيطنت كودكانه گل مي كرد و اسباب مزاحمت مي شد براي ساكنين. از آنجمله عكسي بود كه بر روي و كنار خودروي بسيار گراني كه در كوچه پارك بود گرفتيم. يكي دو نفر بر سقف پريدند و باقي هريك جايي بر اندام موزون رهواره.
باري, آنشب با همه’ خاطرات خوشش گذشت و نوبت به ظهور و چاپ تصاوير يادگاري رسيد. در راهروي دانشكده ايستاده بوديم كه ياري آمد با همياني پر از عكس. عكس ها يكي يكي دست به دست مي شدند و هريك باعث صفيري از خنده’ياران. تا عكسي در آمد كه به هر دست كه رسيد, خنده برد و روي خجل كرد. نگران و بي صبر به انتظار آن عكس ماندم تا رسيد. همان عكسي بود كه بر گرده’ خودروي رهوار گرفته بوديم. همه چيز تصوير واضح و عالي مي نمود, حتي تصوير مردي كه با دهان باز و چشمان پر هراس پشت فرمان نشسته بود.