--> پيرتاک <body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/platform.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar/5111494?origin\x3dhttps://pirtaak.blogspot.com', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

پيرتاک

دوستان:

آرشيو

گويا
BBC
******* Comments********** ****
 



Wednesday, August 13, 2003

ميهماني

يه شب يكي از فاميلا كه خيلي هم اهل پز دادن و افاده ول دادنه, مهر و لطفش قلنبه گريبان گير ما شد و پيله كرد كه الا و للا بايد بياي خونه’ ما كه چيه؟ مهموني داريم. نگو حضرات لشكركشي دارن و هركي مدرك تحصيلي قابل ارائه اي داره دعوت كردن, ما هم به عنوان سياهي لشكر مفتخر كرده بودن. عزيزاني كه شما باشين, ما هم هرچي لباس پلو خوري داشتيم پوشيديم, هرچي هم نداشتيم از اعوان و انصارمون به رسم قرض الحسنه به عاريه گرفتيم كه يوقت فاميلمون پيش دشمن (بقيه مهمونا) ضايع نشه. جاي شما خالي, ما هم با كلي بوهاي عجيب غريب و يه عالمه فكول و موكول وارد مهموني شديم. فاميل مربوطه تا چشمش به جمال بي مثال ما روشن شد گردن فراز كرد و صداشم انداخت اون ته تهاي حلقش و با تا’ني و تومئنينه’ خاص خودش ما رو به عنوان آقاي مهندس .... به حضار معرفي كرد. تعريف از خود نباشه, احساس كردم توازني كه تا اون موقه ظاهراً به نفع دشمن به هم خورده بود, با اضافه شدن من به سپاه خودي به نفع جناح صاحب خونه عوض شه, چون اين بابا هيچ وقت با ديدن من اينهمه بشاشيت از كاسه’ چشماش ساطع نشده بود. خلاصه مهموني داشت عين صحنه’ جنگ پيش مي رفت و گاهي ما به دشمن غلبه مي كرديم گاهي هم اونا پوز مارو خاكمالي مي كردن (شكر خدا از دست اين جور مهمونيا راحت شديم تو ولايت غربت). تا اينكه آخرين دسته از سپاه دشمن وارد شدن. يه آقا و خانومش و يه دختر كوچولي خيلي خيلي ملوس. آقاهه ماشالا ماشالا فكر كنم از اقوام نزديك رستم بود. يه چيزي تو مايه هاي دو متر قد و كلي هم عرض و صد البته دو قبضه سبيل به چه كلفتيي. ايشون با اين همه يال و كوپال به سلامتي اخمو هم تشريف داشتن (برو تو كار جذبه). خانوم البته به چشم خواهري بسيار خوشگل و ظريف بودن و به قول امروزيا اپن مايندد هم لباس پوشيده بودن. و اما دختر بچهه كه قيامت بود. اينقدر ناز بود كه مي خواستي يه لقمش كني. اصلاً شباهتي به پدر غول آساش نداشت. خداوند رحمان تعداد متنابهي نقطه ضعف در وجود حقير سراپا تقصير تعبيه فرمودن كه يكيش عشقِ وعلاقه شديد به كودكانه (البته ايشالا كه سو’ تعبير نميشه) . خلاصه ما مشغول شديم با دختر بلا ارتباط بر قرار كردن. خيلي علاقه داشتم اسم بچه رو بدونم كه بتونم صداش كنم بياد بغلم ولي كي جرا’ت داشت از اون هيولا سو’ال بپرسه. همينجور مترصد بودم كه يه دفعه يكي از آشپزخونه صدا زد مريم جون غذات حاضره. مادر نگاهي به كوچولو كرد و گفت عزيزم غذات حاضر شده پاشو بريم بهت بدمش. من كه ديگه اسمو تو هوا قاپيده بودم همش منتظر بودم كه اونا برگردن و من رو از شر بحثاي احمقانه اي كه در جريان بود نجات بدن. بهر حال اگه مشغول بچه مي شدم ديگه لازم نبود مث بز سرمو به تا’ييد چرندييات اونا بالا پائين كنم (البته براي همين منظور از من دعوت بعمل اومده بود). خلاصه مادر و بچه برگشتن و كنار تهمتن جاي گرفتن. من هم تمام جرا’تم رو جمع كردم و دستامو رو به بچه كه تو بغل مامانش بود دراز كردم و صدا زدم "مريم جونننننننن بيا بغل عموووووو". ناگهان سكوت مرگباري بر مجلس مستولي شد, چشماي آقاهه كمي تا قسمتي از كاسه خارج شدن و بعضي ملت به هم نگاه كردن, من هم يه نگاه به صاحب خونه انداختم ديدم داره پس مي افته. در همين اثنا مادر كوچولو يعني همسر آقاهه برگشت گفت "اسم اين كوچولو ليليه, مريم اسم منه".

Pirtaak  ||  9:29 PM