--> پيرتاک <body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/platform.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar/5111494?origin\x3dhttps://pirtaak.blogspot.com', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

پيرتاک

دوستان:

آرشيو

گويا
BBC
******* Comments********** ****
 



Friday, August 15, 2003

آزادي بيان (با اقتباس از نوشته هاي عزيز نسين)

آورده اند كه روزي جراحانِ حاذقِ سراسر گيتي در مكاني گرد آمدند تا سرآمد طبيبان و جراحان روزگار معلوم كنند و او را به مقام احذق الاطبا’ مفتخر نمايند. اول طبيبي كه به شرح شاهكار جراحيش پرداخت همانا بتائتريوس آمسترياكيس از امپراتوري يونان بود كه دست مرده اي به زنده اي پيوند زده تا او را از چلاقي برهاند. حاضرين انگشت حيرت بگزيدند و فرياد به تهنيت بر آوردند كه اين اهم فنون است و غايت علوم. لختي گذشت و نفس به سينه حاضرين بازگشت و نوبت ازآنِ جراح تاتارستان شد. او چون به جايگاه سخن در آمد اندكي چشم نازك به حاضرين نگريست و پس از مكثي بلند سخن آغاز كرد. هر كلمه كه مي گفت تني چند توان از كف داده به خاك مي افتادند. چرا كه او اجزا’ مختلف چند تن بيجان به هم پيوند زده, ابر انساني خلق كرده بود بسان رستم. چون آن يل پيل افكن به خلايق نماياند, همه از حيرت بر خاك شدند و ياراي سخن گفتنشان نبود. زمان بسيار گذشت تا پير مجلس را توان برخاستن رسيد. چون برخاست, جماعت جراحان نگريست و داد سخن در داد كه هيچ بني بشري را تصور چنين عمل بديع و هنر رفيعي نيست. پس شايسته است جراح تاتار را سرور جراحان و بزرگ طبيبان روزگار بناميم كه آنچه او كرد تنها از خالق يكتا برآيد. ناگاه ندايي در رسيد ديگري نيز مدعيست. بار ديگر حيرتي عظيم توا’م با ترديد و شك بر جمعيت مستولي گشت. او كيست كه زهره’ سخن گفتن دارد وقتي جراحي بدرستي انساني آفريدست. پير مجلس پرسيد آيا كار تو هم آورد است اين شاهكار را. تو كيستي كه مدعي شدي با اين همه شگفتي و اعجاز. مردي بر آمد از ميان خلق و در جايگاه سخن ايستاد با قدم هايي استوار و اراده اي سترگ. اگر مرغي مي پريد از شاخي در ده فرسخي, صدايش را مي شنيدي. طاقت همه تاق شد و چشم ها همه بر دهان جراح مدعي. چنين آغاز كرد "من از ديار فقيهانم و از دهان مردي غده اي بدر آورده ام" پس سكوت كرد. آرام آرام همهمه اي غريب خلق را فرا گرفت كه "به زيرش آوريد دروغ زن بي هنر را, اين كه از هر دلاكي ساخته است, نيازي به جراح نيست". صداي اعتراض و خنده در هم آميخت و به ناسزا آراسته شد. مرد بيچاره امان خواست تا حرفش بزند. چون سكوت به جمع باز گشت گفت "آخر او خبرنگار بود و در ديار فقيهان دهان اين جماعت دوخته اند, از مجراي ديگر در آوردم". بار ديگر همه بر خاك شدند و اينبار هيچ كس را توان برخاستن نبود. معدود جراحاني كه از حيرت جان ندادند و باز گشتند, او را به مقام سروري و بزرگي طبيبان عصر شناختند.

Pirtaak  ||  8:42 PM