--> پيرتاک <body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/platform.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar/5111494?origin\x3dhttps://pirtaak.blogspot.com', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

پيرتاک

دوستان:

آرشيو

گويا
BBC
******* Comments********** ****
 



Tuesday, August 19, 2003

شعبون بي مخ

دبيرستان كه بوديم, يه سال تابستون پيله كردم كه من بايد برم تهران كلاس زبان و كنكور و اين حرفا. آخه يكي از هم كلاسيا كه همسايه هم بود رفته بود تهران و توي يه هتل نزديك توپخونه (هتل گيلان نو) يه اتاق گرفته بود و مي رفت كلاساي موئسسه’ علوم توي چهار راه كالج. خلاصه از ما اصرار و از خونه انكار, تا بالاخره حرف من به كرسي نشست و راهي تهران شدم. دير شده بود و به ثبت ناما نرسيدم, ولي يكي دوتا كلاس الكي پيدا كردم و خلاصه دوماهي ساكن خيابون فردوسي شدم. از بچگي يادمه هر وقت بابا از تهران قديم و محله هاي جنوب شهر صحبت مي كرد يه گريزي هم به ساختار لاتا و عربده كشاي اون دوره مي زد. اون سالا يه مدتي بابا هم اومده بوده تهران و خلاصه كلي خاطره داره از تختي و پهلوناي اون دوره و حتي گنده لاتاشون كه هر كدوم نوچه هايي داشتن و نوچه هاشونم هر كي براي خودش يه سري نوچه داشتن. بابا از دوره’ جونيش كه صحبت مي كرد, مي گفت فرضاً فلاني نوچه’ كيك بود و اونم باشگاه جعفري مي رفت يا مثلاً طيب اين كار رو كرد و شعبون بي مخ اون كار رو. باشگاه جعفري برام شده بود يه جايي كه بايد مي رفتم و مي ديدم. شنيده بودم همون حدود توپخونست. خلاصه, بعد از رسيدن به تهران, اولين كاري كه كردم رفتم تو يه باشگاه ورزشي تو ميدون بهارستان ثبت نام كردم و مشغول شدم به فراگيري كاراته. زياد دردسرتون ندم, دو ماه توپخونه زندگي كردم ولي بالاخره موفق نشدم باشگاه جعفري رو ببينم. ولي خيلي جاهاي ديگه رو با دقت متر كردم, از كوچه برلن و كوچه ملي و كوچه كيهان تا ميدون حسن آباد و بازار و ناصرخسرو و.... كلي خاطره از اون دو ماه دارم كه ايشالا سر فرصت اينجا ميآرمشون.
گذشت تا پاي ما به شهر فرشتگان باز شد و وليعصرمون شد وست وود. يه كتابي خانوم هما سرشار درآورد به اسم "خاطرات شعبان جعفري". ما هم كه خوراكمون كتاب فروشياي وست ووده, زودي يه نسخه گير آورديمو به قول آخوندا تورق كرديم. عكساش اون تو بود, پيرمرد حدود 75-80 ساله اي كه موهاش ريخته بود و ريشش سفيد سفيد.
يه روز با جمعي از ياران شفيق رفته بوديم رستوران كه نهار ميل كنيم. وقتي رفتيم تو, من يهو خشكم زد, پيرمرد اونجا بود, ميز بغلي. دستاش همچنان قوي و پر زور به نظر مي رسيد با يه عالمه خالكوبي و نارنج و ترنج. يه نفر روبروش نشسته بود كه كپي خودش بود با 40 سال اختلاف سن. همه’ حواس من به ميز بغلي بود. سنت پسنديده’ استراق سمع رو هم كاملاً رعايت مي كردم و همه’ حركات پيرمرد رو زير نظر داشتم. هم زمان چيزايي كه از كودتاي 28 مرداد 32 شنيده بودم دونه دونه از تو مغزم عبور مي كردن و پيرمرد كه مث همه’ پدر بزرگا مهربون به نظر مي رسيد رو جاي شعبان بي مخ ميزاشتم. يه آن صحنه اي رو تجسم كردم كه دقيقاً 50 سال پيش او با وانت وارد خونه’ رئيس دولت شده بود. و پير مرد آروم و بي آزار مشغول خوردن غذاش بود و متصل حرف ميزد, انگار هيج و قت فرصت نداشته حرف بزنه.
غذاشون كه تموم شد, بلند شدن و عصا زنون سوار وانتشون شدن و رفتن, چقدر اين وانت با اوني كه وارد خونه’ مصدق شده بود شباهت داشت؟
با خودم فكر مي كردم واقعاً اين پير مرد يك تنه يك مملكت رو به آشوب كشيده و دولت ملي دكتر مصدق رو ساقط كرده؟ چرا من يقه’ علت بدبختياي كشورم رو نگرفتم و بهش نگفتم كه لعنتي, هرچي مي كشيم از دست تو مي كشيم. واقعاً اگه مادر گيتي از زائيدن شعبان بي مخ چشم پوشيده بود, وضع ما بهتر بود؟ الآن ما هم مث سوئيس يا لا اقل مث هند يه دولت دمكرات داشتيم.
يه خاطره نوشتم اون اولا تو وبلاگم كه مربوط ميشه به همين داستان, اگه يه نگاه بهش بندازين تا حدودي مي فهمين چرا اون بازي به همين سادگي تو ايران جواب داد و دولتي كه از پشتيباني اكثريت مردم برخوردار بود چرا ظرف كمتر از يك روز ساقط شد. راستي آيا عهدشكني آقاي كاشاني و زياده خواهي هاي حزب توده هم از علتهاي موفقيت كودتا بودن؟ اشتباهاي دكتر مصدق چقدر مو’ثر بوده؟ پس نقش مردم چي بوده؟ اگه مردم ما قدر آقاييشونو و تسلط به سرنوشتشونو مي دونستن, آيا هيچكدوم از اين يك نفرا اينقدر مهم مي شدن؟

Pirtaak  ||  6:52 PM