--> پيرتاک <body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/platform.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar/5111494?origin\x3dhttps://pirtaak.blogspot.com', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

پيرتاک

دوستان:

آرشيو

گويا
BBC
******* Comments********** ****
 



Thursday, August 21, 2003

معبودِ زميني

عجيب حكايتيست بازي عقل و دل. گوي اختيار را گاه اين ازآن خود كند گاه آن. هيچ يك به ديگري امان نمي دهد, دو رقيبِ كهنه چنان به هم تازند پنداري هدف خلقت تاخت و تاز ايندوست بر سر اختيار. تا عقل حاكم است, همه چيز به راه صواب است و تو نيز در پي ثواب. چون نوبت به دل رسد, افسار عالم بگسلدو منطق زير خاك مدفون شود. تازه اين وقتي است كه دل آنِ توست و تو آن كني كه دلت خواهد, اگر دل به ديگري سپاري كه ديگر هيهات.
باز دل هوايي شد و اختيار ز كف عقل بدر آورد. چشم سر, نور خورشيد ز ياد برد و چشم دل در فراق آن روي مشعشع به عمق ظلمت هجران خيره ماند. باز نغمه و آواز به گريه و شيون بدل شد و خون دل به آب ديده آميخت. بيچاره عقل كه مجال اظهار وجود در اين عرصه ندارد و نصيحت ياران كه به كار نيايد. هرچه هست فضاييست آكنده از يادِ يار و خودي كه ديگر نيست.


سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی .... چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد .... بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند .... همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم .... که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد .... که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آنست که با غمش برآید .... مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری .... تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی .... عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن .... که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

Pirtaak  ||  7:51 PM