--> پيرتاک <body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/platform.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar/5111494?origin\x3dhttps://pirtaak.blogspot.com', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

پيرتاک

دوستان:

آرشيو

گويا
BBC
******* Comments********** ****
 



Friday, September 12, 2003

11 سپتامبر

دوسال پيش در يك خوابگاه غير انتفاعي زندگي مي كردم هنگامي كه در 11 سپتامبر برج هاي تجارت جهاني آماج حمله’ هواپيمائي قرار گرفتند. صبح براي صرف صبحانه به تريا رفتم, تلوزيون ها روشن بودند و انبوهي از ساكنان با دهاني باز مشغول تماشا. ابتدا تصوم بر اين بود كه ديگر بار نمايشي مبتذل بر صفحه’ جادويي خلايق را انگشت به دهان, ايستاده و نشسته بي حركت اسير كرده. نيك بر صفحه جادويي نگريستم, زيبائي اعجاب انگيز و عظمت فني صحنه اي كه نمايش مي دادند مرا نيز به تحسين وا داشت. به خود گفتم حيله ها و روش هاي پيشرفته’ رايانه اي را چه نيكو در خدمت گرفته اند تا قوه’ باور مخاطب را به چالش بگيرند. در همسايگي, هيولاي توليد فيلم ساكن است كه هاليوودش خوانند. همسايگي با هاليوود رنگ واقعيت را در زندگي به سخره مي گيرد و هر لحظه را با ترديدي خوش آيند در مي آميزد بين واقعيت و خيال. هر روز از اين كارگاه طرحي خارج مي شود كه عظمت عجايب را خرد و خردتر مي كند. باري, پس از اتمام چاشت بسوي محل كار روان شدم. به محض ورود به آزمايشگاه, يكي از همكاران و هم كلاسي ها كه اهل شهر فرشتگان است با هيجان فراوان پرسيد از دانش من راجع به دوقولوي معروف نيويورك كه نشانك فن آوري اينان است از دوران ماضيه. با تعجب جواب كوتاهي دادم و پرسيدم از علت سو’الش, در جواب گفت آنها ديگر نيستند. فرو ريختند در اثر برخورد هواپيما. ناگهان همه’ تصاويري كه به سازندشان مرحبا گفته بودم دوباره از مقابل چشمانم عبور كردند و اينبار هراس و تا’سف و تا’لم را در دلم جايگزين تشويق كردند. پس واقعي بود هرانچه ديده بودم. تخمين كشته شدگان عدد بزرگي نشان مي داد كه آن كابوس را عظمتي دوچندان مي بخشيد.
هم اتاق امريكائيم نويسنده بود و از قوم انديشمند اين ديار كه فراوان نيستند به عدد. بارها با هم به بحث و گفتگو نشسته بوديم حول مسائل مختلف سياسي و اجتماعي. منتقد بود و ناراضي از آنچه حكامش روا مي داشتند به نام ايشان. شب كه ديدمش ديگر بار, مضطرب بود و لرزان و ناپايدار. همه اش سخن از تلافي و انتقام به ميان مي آورد با چشماني كه بي جهت مي گشتند و بي علت خيره مي شدند. گفتمش آخر انتقام از كه و چگونه؟ مي گفت فرمانروايانشان ناگزيرند از تلافي.
اينك دوسال از آن روزهاي پر هراس كه بوي مرگ و نفرت مي دادند گذشته است. اسب چران هاي يانكي تاختند تا دره’ پنجشير و هرات و بعد از آن بين النهرين را از چنگ بعثي ادمخوار بدر آوردند و طاق كسري را با چرخبال آپاچي لرزاندند تا بگويند كه آقايي عالم را جز ايشان نسزد.
در چند و چون جنايتي كه در 11 سپتامبر رخ داد حرف و حديث بسيار است اما هر چه بود و كار هركه بود, ايشان را بر بخش بزرگتري از كره’ خاكي مستولي كرد و باعث شد آنها خود را محق بدانند بر دخالت در هركجا كه دلشان مي خواهد. هرچه در سر داشتند و براي عملي كردنش بهانه اي نبود به حوزه’ عمل نزديك كردند و كسي را زهره’ مخالفت نيست كه شعارشان امنيت مليست و مبارزه با تروريسم. گوئي با اين بهانه هر پليديي پاك مي گردد و هر ناصوابي صواب. و اين دقيقاً همان بهانه ايست كه ساليان سال ابتكار عمل بدست حاكمان ديار دوست داده. گوئي قدرتمداران در روز تنگ همگي به يك شكل و شمايل در آيند و به يك رويه حكم رانند.

Pirtaak  ||  2:58 PM