اشك
برق چشمانت
چراغ شب تنهائيم شد
نور شد, اميد شد
همه بينائيم شد
صداي خنده ات
زمستان را شكست
نا اميدي رخت بست
عشق تو در دل نشست
ياد داري آن شبي كه
در كنار ساحل دريا همراهت شدم
ايمن از امواج اقيانوس
غرق در درياي چشمانت شدم
ماه رويت خنده زد بر ماه شب
من همه حيران و ويرانت شدم
مست موزوني اندامت شدم
رامت شدم
عاقبت هم بندي دامت شدم
رفتي و
قطره’ اشكي ز چشمانم چكيد
برق زد
رو به پائين غلطيد
عاقبت
بر فراز گونه هايم خشكيد
ليكن تا آخر
چشمه اي از نور بود و اميد
چون كه مي شد
برق چشمان تو را در آن ديد
پيرتاك, 8/3/2003 شهر فرشتگان