|
گويا
BBC
*******
Comments**********
****
|
Tuesday, September 16, 2003
كافه گلاسه
يه دوست قديمي داشتم كه از دوران ابتدايي با هم آشنا بوديم و راهنمايي و دبيرستان رو هم كلاس. طرف درسش خيلي خوب بود و هميشه كارنامش مث بچه ابتدائيا پر بيست. خلاصه اون تغيير رشته داد و پزشكي تهران قبول شد. همون سال اول يه روز تصميم گرفتيم با هم بريم سينما. ظهر پنج شنبه بود و سينما در انحصار سربازا و مسافرين شهرستاني. يكم تو خيابون وليعصر پرسه زديم و رفتيم توي اون سينمايي كه بين ميدون وليعصر و سينما افريقا بود. وقتي رفتيم تو تا شروع فيلم وقت داشتيم و تصميم گرفتيم بريم از بوفه يه چيزي بهر خوردن بگيريم. تو صف ايستاديم و با هم ليست اطعمه و اشربه رو يه برانداز كرديم و اوني كه به نظرمون از همه عجيب تر بود رو انتخاب كرديم. كلي تلاش كرديم تا تلفظ صحيحشو حدس بزنيم "كافه گلاسه". در اين بين چنتا زوج جوون كه از ظاهرشون ميشد حدس زد مث ما تازه واردن پشت سرمون ايستاده بودن. گاهي نجواهايي به گوش مي رسيد كه ظاهراً آقا داشتن جواب سئوال مي دادن كه اين نوشيدني چيه و اون خوردني چي. نوبتمون كه شد با گردن فراز و صداي رسا گفتيم "دوتا كافه گلاسه لطفاً". پولشو حساب كرديم و در حيني كه مي اومديم بشينيم شنيديم كه آقاي پشت سري هم كافه گلاسه خواستن. وقتي نشستيم به اون دوست گفتم فلاني حالا اينو چطور بايد خورد؟ گفت نمي دونم. گفتم پشتيامون هم همينو خواستن, صبر مي كنيم تا اونا شروع كنن, بعد ما ازشون ياد مي گيريم. زوج دوم و همينطور زوج سوم هم كافه گلاسه خواستن. ديگه مشكلي نبود, مي تونستيم اونا رو نگاه كنيم و روش خوردن كافه گلاسه رو ياد بگيريم. خلاصه چنتا ميز اطرافمون پر شد از زوجاي جووني كه هر كدوم يه جفت كافه گلاسه هم جلوشون بود. موقعيت شبيه يارگيرياي سر امتحان بود, آقايون يه جوري نشسته بودن كه ما رو ببينن و ما هم زيرچشمي مراقب بوديم ببينيم بالاخره اونا چيكار مي كنن. چند دقيقه با اون دوست راجع به مطالب خيلي روشنفكرانه حرف زديم و يكم پاي سارتر و كامو رو پيش كشيديم ولي كسي كار رو شروع نمي كرد. من در حالي كه ميزاي بغلي رو در گوشه’ چشم داشتم دستمو آهسته و با طمانينه به سمت ليوان بردم, با فاصله’ 3 تا 4 ثانيه بصورت كاملاً منظم و هم آهنگ همه’ آقايون دستشون به سمت ليواناشون رفت و پس از 2 تا 3 ثانيه خانوم ها هم با دست ليواناشونو لمس كردن. من دستمو عقب كشيدم و اون اتفاق هم آهنگ دوباره تكرار شد. در همين لحظه همكارم به يك نكته’ جالب اشاره كرد, هيچ كدوم از اونا بلد نبودن كه اين لعنتي رو چطوري بايد خورد. به اون دوست گفتم, بابا ايندفعه هم كه گل كاشتيم, حضرات همه مث خودمونن. حالا ديگه كاملاً احساس مسئوليت مي كرديم, نبايد اجازه مي داديم آقايون پيش اهل و عيال ضايع بشن. نگاه نگران و نامطمئن آقايون بدنبال دستاي گيج ما سوسو مي زد و خدا مي دونه اونا كجاي آسمون رو داشتن به ريسمون مي دوختن با اون حال نزار. پس از مشورت با آن دوست شفيق تصميم گرفتيم هرچي اون تو بود رو قاطي كنيم و مخلوطشو ميل كنيم. وقتي دست بكار شديم نهضت هم زدن راه افتاد و دوباره بانگ خنده از ميزهاي كناري صفير كشيد.
پاينده باشيد.
 |
|