مزاياي ندانستن زبان انگليسي
بهش گفتم "مرتضي يواش برون, اينجا تهران نيست كه هركي هركي باشه و پليسشو بشه با پول خريد, اگه بگيرن جريمه مي كنن ها, من تازه 250 دلار جريمه دادم". تازه گرين كارت فاميلي گرفته بود و از ايران اومده بود و هنوز به روش ايراني مي روند. داشتيم گل مي گفتيم و گل مي شنفتيم كه ناگهان چنتا چراغ گردون آبي و قرمز پشت سرمون روشن شد. مرتضي پاك خودشو باخته بود و هي مي گفت "ديدي چه غلطي كرديم, حالا چه بلايي سرمون ميآرن؟". من بعنوان كسي كه چند جريمه رنگارنگ در پرونده داره و كلي پيشكسوته بهش گفتم "بايد بزني كنار, دستتو بذاري رو فرمون و صبر كني تا افسر بياد و سئوال و جواب رو شروع كنه". رنگش پريده بود و مرتب به خودش فحش مي داد كه چرا حرف گوش نكرده. در همين اثنا افسر پليس كنار پنجره ظاهر شد. مرتضي پنجره رو پايين كشيد و افسر پرسيد "You were driving 75 mil/h and the speed limit is 65, why were you driving so fast?" مرتضي در حالي كه صداش مي لرزيد و وحشت از تو چشماش ميباريد گفت " I ate shit, I ate shit" افسر نگاهي به اون كرد و به طرف ماشينش رفت. گفتم " الان ميآد و گواهي نامه و بيمه و رجيسترشن ماشين رو مي گيره و بر ميگرده تا جريمه رو بنويسه. اين روش متداوله اول بهت ميگن براي چي متوقفت كردن, بعد مداركتو ازت ميخوان, بعد با بيسيم و كامپيوتر مداركت رو كنترول مي كنن ببينن مشكل ديگه اي نداشته باشي. دست آخر با برگ جريمه ميآن پيشت و ازت ميخوان كه رسيد جريمه رو امضا كني. اين داستان ميتونه تا نيم ساعت طول بكشه, اصلاً نترس, هيچ اتفاق بدي نخواهد افتاد".
مرتضي خيلي بيقراري مي كرد و حالش اصلاً خوب نبود. افسره يبار ديگه اومد, به مرتضي يه نگاه كرد و دوباره برگشت. مرتضي گفت " تو هم با اين پيشگوئيات, اين كه اصلاً مدارك منو نخواست". با تعجب گفتم " والا اون چند باري كه منو گرفتن روال كار اونجوري بود, اينجورشو نديده بوديم". چند دقيقه نگذشته بود كه يه آمبولانس آژيركشان كنارمون پارك كرد. دو نفر خيلي سريع پياده شدن و با برانكارد به سمت ماشين ما اومدن. درِ طرف راننده رو باز كردن و از مرتضي خواستن كه روي برانكارد دراز بكشه. مرتضي يه نگاه به من كرد و گفت" بابا اينا چه آدم حسابين, يارو ديد من خيلي ترسيدم, برامون آمبولانس خبر كرد". من كه حسابي تعجب كرده بودم پياده شدم و ازشون خواستم كه اجازه بدن همراشون برم. اونا قبول كردن و سوار آمبولانس شديم. بين راه خيلي سريع مراحل كمك به بيمار رو اجرا كردن و يك گزارش مختصر هم ضميمه كردن تا به بيمارستان رسيديم. در آمبولانس كه باز شد, مرتضي رو سريع به اورژانس منتقل كردن و پزشك مخصوص بالاي سرش اومد. همه’ اين قضايا اينقدر سريع اتفاق افتاد كه ما اصلاً فرصت نكرديم با هم حرف بزنيم. من بالاي سر مرتضي ايستاده بودم و مرتضي هم قيافش شبيه آدمايي شده بود كه تازه سكته كردن و اگه دير بهشون برسن نداي حق رو لبيك ميگن. پزشك از مرتضي پرسيد:"What did you have for lunch". مرتضي تقريباً نمي تونست حرف بزنه, من گفتم : "ً We had some fast food, Pizza and coke" پزشك پرسيد " ?What else" گفتم:"Coffee" پزشك با تعجب پرسيد: Are you sure?" گفتم :"Yes sir" پزشك گفت, "The police officer reported that he has poisoned by shit" من كه نمي تونستم جلوي خندمو بگيرم تازه فهميدم قضيه از چه قراره, حالا بايد يه جوري به آقاي پزشك حالي ميكردم كه اين صرفاً يه اصطلاحه و ما اصلاً قصد گمراه كردن پليس رو نداشتيم. پس از كلي توضيح و خنده’ كادر پزشكي, بالاخره رها شديم.