خموشانه
شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو ؟
شور و شيدائی انبوه هزارانت کو ؟
می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان ٬
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو ؟
کوی و بازار تو ميدان سپاه دشمن ٬
شيهه اسب و هياهوی سوارانت کو ؟
زير سر نيزه تاتار چه حالی داری ؟
دل پولادوش شير شکارانت کو ؟
سوت و کور است شب و ميکده ها خاموشند ٬
نعره و عربده باده گسارانت کو ؟
چهره ها درهم و دلها همه بيگانه زهم ٬
روز پيوند و صفای دل يارانت کو ؟
آسمانت ٬ همه جا ٬ سقف يکی زندان است ٬
روشنای سحر اين شب تارانت کو ؟
شفيعی کدکنی