موضوع انشا
"يك روز از زندگي زيباي خود را شرح دهيد"
صبح, از خواب كمي ناز پا ميشي, ميبيني آسمون شهر فرشتگان هم بي شباهت به دل تو نيست, باز سگرمهاش رفته تو هم. تو حافظت مي گردي و چنتا فحش ناب پيدا ميكني و اونا رو با آب و تاب تمام جهت شادي روح اون مرحوم بزبون ميآري و با هزار قل هوالله رختخواب رو ترك ميگي. هركي چشش به روانداز و روتختيت بيفته هزارتا فكر ناجور ميكنه, پنداري يك كرور آدمو ... , لاالله الالله, ديدي باز انداختي تو خاكي, خلاصه از ظواهر امر اينجور بر ميآد كه انگاري روز شروع شده. هرچند كاكتوس گوشه’ اتاقت زينتيه, ولي ديدنش واقعيتاي زندگي رو بهت يادآوري ميكنه. ميري بسمت دستشويي, از اوني كه تو آينه ميبيني حالت به هم ميخوره, اصلاً اين يارو اينجا چيكار ميكنه؟ براي اينكه زودتر از دست قيافه’ خودت خلاص شي شيراي دوش رو باز ميكني, نميدوني براي چي ولي اينجا رسمه كه هرروز دوش ميگيرن. تا بياي دماي آب رو تنظيم كني, دو سه بار رفتي قطب شمال و برگشتي رو آتشفشان كوههاي فوجي نشستي. دماي آب كه ميزون ميشه احساس خوبي بهت دست ميده, مث كسي كه خداي نكرده ديشب كار خيري كرده. همينجوري به التذاذ از نعمتهاي خدادادي مشغولي كه ناگهان از خاطر عزيزت ميگذره كه تا چند دقيقه’ ديگه سرويس حركت مي كنه. حمام رو سه طلاقه ميكني و با يه وضعيت ناجور ميپري وسط اتاق, كم مونده هوار بزني "اوركا اوركا", فكر كنم ارشميدس هم هموني رو كه تو پيدا كردي پيدا كرده بوده و خواسته خلايق رو از وجودش مطلع كنه ولي بعدش دچار خود سانسوري شده, چون ديده بقيه مدتهاست اونو ميشناسن و ازش كلي بهره ميبرن, بعدش بيخودي يه قانون فيزيكي از خودش درآورده و گفته منظورم اين بوده. تندي يه قرص كه ميگن براي كسايي كه سرشون از حجاب زلف فارغ شده, آب رفته رو به جوي بر ميگردونه و البته آب يه جوي ديگه رو خشك ميكنه رو ميندازي بالا, هركودوم از اون دوتا كار رو كه بكنه, سود كردي. صبر كن, هنوز روي اون قرص كوفتي هيچي به خندق بلا سرازير نكردي. آره, آب شير بهترين و آسونترين گزينست, هرچند ميگن اينجا آب شير رو نخورين, زكي, بادمجون بم و اين حرفا؟ توي راه دكمه’ شلوارت رو ميبندي و اصلاً هم برات مهم نيست كه اون چشم بادوميه چي فكر ميكنه. طبق معمول آخرين كسي هستي كه سوار اتوبوس ميشه. راننده كه يه آقاي خوش قد و بالاي مشكيه بهت چپ چپ نگاه ميكنه و تو مثلاً نديدي و ميري يه گوشه ميتمرگي. توي راه سعي ميكني افكارت رو متمركز كني, اما مگه "هيچي" رو هم كسي تا حالا متمركز كرده؟ انيشتين يك دهم اين كار رو هم نكرد و اينهمه شهرت بهم زد. بي اختيار همون "هيچي" ميره سمت شرق, ديدي اينم آخرش ريد به احساسات رقيقت؟ اصلاً بيا دلتو بگير دستت و راه بيفت تو خيابونا و جار بزن, "حراجِ, حراج, خلايق اينو گذاشتيم سر راه, هر ... دلش خواست ميتونه بهش برينه, بدو كه تموم شد, خونه دار و بچه دار, بچه و بردار و بيار". ياد "سقوط" "كامو" ميافتي, اصلاً تو عاشق كامويي, اون روزي كه تصميمت رو گرفتي و عزمتو جزم كردي كه روشنفكر بشي, چنتا از كتاباي كامو رو خوندي, آخه مگه ميشه يه روشن فكر از اگزيستانسيالزم سر رشته نداشته باشه؟ تو سقوط, يجا ميگه اگه مربي شيرا كه هر روز ميره تو قفسشون و باهاشون بازي ميكنه يبار غفلتاً موقع اصلاح صورتشو بريده باشه و با صورت خوني بره تو قفس, اولين شير اونو ميخوره. تو ذهن عليلت ينفر بهت ميگه "اينو كه ديگه تجربه كردي, سعي كن بفهميش". داري به "والس خداحافظي" ميلان كندرا فكر ميكني كه آقا مشكيه حاليت ميكنه بايد پياده شي, آخه رسيدين. بعععععله, ساختمون مسخره’ دپارتمان مهندسي جلوت ظاهر شده. نمي فهمي چرا هركي قيافش احمقانه تره مسيرش با تو نزديكتره. بابا, كلي آدم خوش قيافه و خوشگل دارن از همون نزديكي رد ميشن, چرا يكيشون سمت ساختمون مهندسي نمياد؟ با بقيه’ كريه المنظرا سوار آسانسور ميشي و اين تويي كه طبقه’ آخر بايد پياده شي. آخرين طبقه مخصوص غضنفره. وارد آزمايشگاه كه ميشي, طبق يه رسم قديمي, يه لبخند رو كه از زير خاكستر گير اوردي به صورتت با جوالدوز بخيه ميكني و ميگي" Hello everybody, what a nice day, How is it going?" و اونا هم دقيقاً با همون قيافه جوابت رو ميدن. ميري ميشيني پشت كامپيوترت, بايد تحقيقات رو شروع كني.
اولين قدم چك كردن ايميلاست. مگه توي اين دنياي به اين بزرگي بجز جانك ميل چيز ديگه اي هم در صندوقچه داري؟ با دقت تمام همه رو پاك ميكني و يه سري به وبلاگت ميزني, هيچكي رغبت خوندن خزئبلاتت رو نداشته, بهش عادت داري ميري و به سايت خبري مورد علاقت وصل ميشي. مث پيرمرداي قديمي اول بي بي سي, خبرا يكي از يكي رنگين تر, جرجي باز تهديد كرده, يه احمق ديگه از سنا هم يه طرح داده كه دانشجوهاي كشوراي خطرناك رو بريزن بيرون, چه سعادتي. محسن سازگارا هم ظاهراً پس از اعتصاب غذاي طولاني و ناراحتي قلبي, تو زندان سرش خورده به يه ميله’ آهني. وزير امور خارجمونم به كانادائيا گفته بابا شما مگه شوخي سرتون نميشه؟ بسه ديگه. اون بيچاره’ ترياكي مغضوب هم كه بالاخره پاش به امريكا رسيد و براي راست ترين گروه ضد ايراني سخنراني كرده, اگه پاپا بزرگ زنده بودن, حتماً امامه رو ميذاشتن يه طبقه بالاتر. اصلاً هرچي خبر باحاله, مربوط ميشه به مرز پر گهر. بازرساي سازمان انرژي اتمي هم كه فعلاً دارن لباس زير اناثِ حكام رو مويشكافانه مورد برسي قرار ميدن كه مبادا شپشِ نر بالغ اونجا لونه كرده باشه كه اين شرعاً جايز نيست. مطمئني و ميدوني كه همه هم ميدونن كه اينا هم مث اون آدمخوار تكريتي هيج گهي نخوردن و فقط اداي اونو در آوردن, ولي بيخودي .... با شاخ گاو به جنگ دادن. هميجوري داري از اخبار لذت ميبري كه تلفن زنگ ميزنه: "Thank you professor, yes he is here" گوشي رو ميدن دستت."Hello professor, yes everything is going great, yes I did, yes I can, but it needs some more editing, I'll give it to you tomorrow, sure, I'm working on that too, yes it's coming alone, sure, sure, ok, bye" نفس عميقي ميكشي و ميگي اينبار هم به خير گذشت. ديگه ظهره, فريضه’ غذا خوردن نبايد قضا بشه. با دوستات هم آهنگ ميكني و از آزمايشگاه ميزني بيرون. يه سلام احوالپرسيِ تكراري كه نه كسي به سئوال گوش ميده و نه كسي براي جواب اهميتي قايله. خاك تو سر اين امريكائيا كه اصلاً شعور غذا خوردن ندارن, همش آشغاله, يه نگاه به پيتزاشون ميندازي, حالت بد ميشه, ميري سمت سالادبار, به شيوه’ علف خواران, آخورت رو پر ميكني و اندك اندك ذباله ها رو از ظرف كوچك به ظرف بزرگ منتقل مي كني. هيچ لذتي نداره, مابين انجام وظيفه گاهي چند كلمه هم رد و بدل ميشه, كلمات به زبان مادرين و لي تو سر در نميآري, حسابي احساس بي شعوري بهت دست ميده, غذا ديگه تموم شده, جهانبينيت يبار ديگه اصلاح شده و بايد برگردي سر بيكاريت.
وارد آزمايشگاه شدي و ميري يكي از دستگاهاي اندازه گيري رو بيخودي روشن ميكني و خودتو مشغول نشون ميدي. بعدش ميآي مشغول يه كار دستي ميشي. يه كاري كه نقش مغز در انجام دادنش 1.12% و بيشترش كار دسته, هرچه حضور مغز تو كار كمرنگتر ميشه تو بيشتر احساس موفقيت ميكني, اين احمقانه ترين چيزيه كه تا حالا ساختي. بخاطر همينم هركي ميبينه كلي تعريف مي كنه, اصلاً اگه ميتونستي سوئيچ مغزت رو در وضعيت خاموش قرار بدي, هم تو كارت موفق تر بودي و هم تو زندگيت, خوش به حال ديونه. هر 5 دقيقه ميآي ايميلت رو چك مي كني, ميدوني كه كسي چيزي نميفرسته و لي خودتم نميدوني براي چي و براي كي منتطري. اصلاً يادت ميآد كه منتظري, آره, منتظري, ولي منتظر كي؟ كسي نمي آد, خودش گفت كه نميآد, منتظر هيچكس نباش, حتي اوني كه صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر نيست. بي قراري, يه پيغام ميفرستي كه وقت قهوست, دوباره از آزمايشگاه ميزني بيرون و ميري سراغ قهوه. پاتو ميذاري تو كوچه’ مردمان خوشبخت, همه دست افشان و پايكوبان به هم بوسه ميدن, هيچكودومش مال تو نيست, اينو ميدوني, پس خيلي آروم به سمت قهوه فروشي حركت ميكني. كاش ميشد رفت به يكيشون گفت, ببخشيد ميشه به من هم يه بوس بدين, بخدا آروم ميبوسم, البته كه نميشه. يادت مي افته كه تو هيچوقت خوشبخت نبودي, شايدم بودي ولي هيچوقت نفهميدي, اگه نفهمي مث اينه كه اصلاً نبودي. در حسرت يك لبخند قهوتو مزمزه ميكني, يكي دوتا از دوستات هم سر و كلشون پيدا ميشه, همون سلام احوالپرسياي ظهر رو تكرار ميكنين و با هم راجع به زيبائيهاي زندگي داد سخن در ميدين. اين هوا چرا اينجوريه, بيخودي بوي عشق ميده, ولي اون كه مرده, بوي جنازه اينقدر دلانگيز بوده و تو نميدونستي؟ دوباره ياد او مي افتي و حالت بدتر ميشه, خنده’ دوستات رو با صداي گنگ ميشنوي و حركاتشون رو اسلوموشن ميبيني. كاش يه قرصي, دوائي, درموني چيزي گيرت مي اومد, شايد كمي كمك مي كرد. البته دواشو ميشناسي و لي اينجا كه نميشه, بايد صبر كني. حالا ديگه قيافت حسابي شبيه آدماي متفكر شده, يادته يروز دوست داشتي روشنفكر بشي, حتماً حالا شدي ديگه.
دوباره نشستي پشت كامپيوترت, ايملا رو دوباره نگاه مي كني, قربون هيچ. سري به وبلاگ دوستان ميزني, بابا يه چيزي بنويس براشون, يه حالي, احوالي چيزي آخه, ولي نعمت سعه’ تحت نميذاره. خودتو ول مي كني تو درياي اينترنت. ياد پشه كوره مي افتي, حشره’ كوچكي كه نميبينه و بيخودي پروار ميكنه و توي كثافت وول ميخوره. روز ديگه داره تموم ميشه, خسته نيستي, فقط حالت خوب نيست, ميخواي هرچه زودتر خودتو برسوني خونه, توي اتوبوس نشستي. يه دوست مصري كنارته. يكم از وضع كار گله مي كني و ازش راجع به وضعيت ويزاش مي پرسي, با ناراحتي ميگه, يه ويزاي مالتي پل 5 ساله داره ولي تازگيا تجديدش براشون يخورده سخت شده. با بدجنسي ازش ميپرسي, راستي توي قضيه 11 سپتامبر, مصري هم بود؟ و اون با يه لبخند كه يه جاي تو رو با درد و بدون خونريزي با ليزر ميسوزونه جواب ميده, كله گندهاشون همه مصرين, اسم يكي دوتاشون رو هم ميآره, تو هم اسماشونوو شنيدي. بهش ميگي, هيچكدومشون ايراني نبودن و لي به ما ويزا به قيمت جون و بعضي وقتا شرافتمون ميدن, اونم سينگل انتري. دوباره همون لبخند رو تحويل ميده و تو دوباره تمام سواد فحشيتو جمع ميكني و بسوي آقايون رونه ميكني. ديگه رسيدين خونه.
صندوق نامه ها پر نامه هاي عاشقانه است از طرف اداره’ آب و برق و بانك و ... با احترام تمام, نامه ها رو بر ميداري و ميري بالا. در رو كه ميبندي, مستقيم ميري سمت يخچال, بنده’ پير خراباتي كه لطفش دايم است. بطري اول رو زود به ديار عدم ميفرستي و ميري لباساتو عوض ميكني. پوكه’ بطري دوم رو كه داري ميندازي توي سطل آشغال, با سطل احساس نزديكي ميكني. به نظرت خوش آب و رنگ تر ميآد. تلويزيون رو روشن مي كني و همينطور كانالا رو جابجا مي كني. بطري سوم هم داره تموم ميشه و تو اصلاً به صفحه’ تلويزيون دقت نميكني, فقط كانالا رو يكي پس از ديگري عوض مي كني. هيچ چيزي كه به تو مربوط بشه اونجا نيست و تو اينو از قبل مي دوني. سرعت دنيا به نحو مطبوعي كم شده و تو احساس سبكي ميكني. هيچ كس نيست و تو مرد تنهاي شبي. ياد ينفر داره آزارت ميده, نه ديگه اين واسه تو دل نميشه. تلاش ميكني همون "هيچ" آشنا رو منحرف كني. همش داري براي روح پر فتوح زكرياي رازي صلوات ميفرستي و از زندگيت لذت مي بري. از مشيري خيلي خوشت نميآد ولي همينجوري ياد شعر "پر كن پياله را" مي افتي و به "ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نميبرد" كه ميرسي خودتو توي تختخوابت ميبيني. گوشه’ اتاقت يه چيز زيبا نظرت رو جلب ميكنه, چه كاكتوس قشنگي.
جادوي بي اثر (فريدون مشيري)
پر كن پياله را
كاين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها كه در پي هم ميشود تهي
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريزپا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نميبرد
هان اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز كن به دشت غم انگيز همر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره كه عقابم نميبرد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينكه ناله مي كشم از دل كه : آب آب
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر كن پياله را