--> پيرتاک <body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/platform.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar/5111494?origin\x3dhttps://pirtaak.blogspot.com', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

پيرتاک

دوستان:

آرشيو

گويا
BBC
******* Comments********** ****
 



Thursday, October 09, 2003

نام رئيس جمهور هنوز كار مي كند

چندي پيش ابراهيم نبوي, سيد خندان را به "ال سيد" تشبيه كرد كه بعد از مرگش او را با طناب بر اسب نشاندند تا سپاه نداند كه او مرده و از جانبش فرمان راندند تا پايان جنگ. حكايتي در ذهنم نقش بست كه با رئيس جمهور كنوني و اصلاح طلبان حكومتي همگوني بيشتري دارد كه آنرا برايتان نقل مي كنم:
كدخدائي را دختري بود زيبا و طناز كه چشمان بسيار در پي داشت. روزي را دخترك به تفرج بود در باغ كه جوانكي ديد دزديده از شكاف ديوار در او مي نگرد. بانگ بر آورد زهره ات نيست كه ديوار به زير آري و روي بنمائي. جوانك بر ديوار جست و با پيمانه’ چشم سر تا پاي پريوش را اندازه كرد. گفت ميدانم كه از خوف پدرم جرات در باغ شدن نداري. جوان كه خوان گسترده ديد و ميوه رسيده و بخت مساعد, بي درنگ در باغ جست و بسوي ماهرو روان. دخترك چون جوان را سينه به سينه يافت ملايم گفت, اگر به من دست يازي, دست پدرم در خونت خواهد نشست. جوانك درنگ نكرد و كام دل از پريچهر گرفت و بگريخت. چون بر ديوار شد, دخترك گفت تو مقام پدرم نداني و الا جرات چنين جسارتيت نبود. جوانك پرسيد مگر پدرت كيست كه مرا از او چنين خوف بايد. دخترك گردن فراز كرد و گفت كدخداي اين ده. پسرك باز در باغ جست و ديگر بار چون پلنگان بر غزال حمله برد و آن كرد كه نبايد, پس اندكي آرميد و با طيب خاطر از درِ باغ بشد. دختر بيچاره چون وضع چنين ديد بنزد پدر در آمد تا داد ستاند. كدخدا را مجلسي بود از اعيان و بزرگان كه دردانه اش اذن دخول خواست. دختر چون حكايت در جمع باز گفت پدر متحير از او پرسيد مگر به آن اجنبي نگفتي كه تو را چنين كدخدايي پدر است. گفت, گفتم ولي او جريتر شد و اينبار سخت تر در من سپوخت. كدخدا گردن فراز كرد و گفت, ما خود در اينجا نشسته ايم و ناممان در باغ چه كارها كه نمي كند.

Pirtaak  ||  6:33 PM