|
گويا
BBC
*******
Comments**********
****
|
Tuesday, November 04, 2003
سحر (2)
وقتي داشتم فيلم "روزي روزگاري امريكا" رو مي ديدم, يكي از صحنه هاش دامن خيال رو گرفت و تو آسمون دوران كودكي به پرواز در آورد. يكي از بچه هاي محل يه شيريني خامه اي آورده تا بابت يه جرياني اونو به دختر همسايه بده. دختر مشغول بود و پسره مجبور شد پشت در منتظر بشينه. يه نگاه به نون خامه اي انداخت و بعدش سعي كرد نگاهشو بدزده. من مطمئن شدم كه پسره شيريني رو مي خوره و از خير دختر ميگذره. پسره يه نگاه ديگه به شيريني كرد و اينبار نگاهش طولاني تر شد. بعد به آرومي طوري كه كسي متوجه نشه, انگتشو تو شيريني كرد و يكم خامه برداشت و به دهنش گذاشت و شيريني رو يجوري آرايش كرد كه معلوم نشه دست خورده. يه مدت گذشت, دوباره انگشتشو تو شيريني كرد و اينبار مقدار بيشتري خامه برداشت و به دهان گذاشت. دو سه بار اين عمل تكرار شد و ناگهان شيريني رو برداشت و با اشتهاي فراوان اونو خورد و بعدشم پاشد رفت. يه حكايت از دفتر پنجم مثنوي يادم اومد كه اينجوري شروع ميشه:
مر خليفه’ مصر را غماز گفت .... كه شه موصل به حوري گشت جفت
يك كنيزك دارد او اندر كنار .... كه به عالم نيست مانندش نگار
......
البته داستان بخش هاي منكراتي داره و من ازشون صرف نظر مي كنم, خلاصه اون قسمتي كه مد نظرم بود اينه:
آتش عشقش فروزان آنچنان .... كه نداند او زمين از آسمان
قصد آن مه كرد اندر خيمه او .... عقل كو و از خليفه خوف كو
چون زند شهوت در اين وادي دهل .... چيست عقل تو فجل ابن الفجل
صد خليفه گشته كمتر از مگس .... پيش چشم آتشينش آن نفس
......
پسرك كمي ديرتر از موعد هر روز از خواب برخاست و بر خلاف انتظار, مادر با لبخندي سرشار از رضايت از او استقبال كرد. او رفت و دست و روي شست و مهياي چاشت شد. ولي هيچ خبري از بساط صبحانه نبود, با تعجب از مادر سراغ صبحانه را گرفت و مادر به او يادآور شد كه او امروز روزه است. آنگاه پسرك ماجراي سحر آن روز را را در ذهن مرور كرد و مطمئن شد كه آنچه اتفاق افتاده در عالم واقع بوده نه متعلق به دنياي رويا. لبخندي سرشار از غرور و احساس بزرگ شدن پهناي صورتش را پوشيد. سپس قيافه اش جديتر شد و به ياد مسئوليتي افتاد كه روزه گرفتن و بزرگ شدن بر دوشش نهاده بود. تمامي چشم اميد عرش نشينان بر جسم و روح او دوخته بود و اين مسئوليتي نبود كه بتوان با آن شوخي كرد. در دبستان شنيده بود كه روزه دار بايد تن و روان را در چشمه’ پاك رمضان شستشو دهد تا به درجه’ قرب الهي برسد. مرتب فاصله هاي دور و نزديك را نگاه مي كرد تا شايد اين نزديك شدن را لمس كند, چون معلمشان گفته بود عمل آنها نزد خداوند بسيار محترم و با ارزش است. ساعت 11 شده بود و تا آن لحظه نه آب خورده بود, نه غذا, نه دروغ گفته بود و نه پشت سر كسي حرف زده بود ولي هنوز از خدا خبري نبود. فكر كرد شايد علتش اين بوده است كه يه لحظه چهره’ خندان مريم را در نظر آورده. احساس گناه و اينكه نكند عبادتش مورد قبول واقع نشود حسابي عذابش مي داد. ولي آن روي زيبا دست از سرش بر نمي داشت و او مجبور بود تمام توانش را صرف كند تا ذهنش را از پليدي پاك كند. پس از مدتي به اين نتيجه رسيد كه به كار خيري مشغول شود تا هم ثواب چند برابر ببرد و هم از افكار ناشايست رهايي يابد. ظهر شده بود و كم كم گرسنگي و تشنگي از در و ديوار برايش شكلك در مي آوردند و او مجبور بود در چند جبهه همزمان مبارزه كند. مادر براي شركت در جلسات دعا رفته بود و او مجبور بود بار مسئوليت سنگين تقرب را به تنهايي بكشد. به اشپزخانه رفت تا شايد كاري براي انجام دادن پيدا كند.
ادامه دارد
 |
|