دربند (1)
در حالي كه انگشت اشاره اش را به نشانه’ تهديد بالا و پائين مي برد و حسابي اخم كرده بود گفت" خحفه نشين ميرم به جيناب سروان ميجم چه شولوخ چردين آ". نگاه سرباز خاطرات سالها قبل وقتي شيطنت مي كرديم را به يادم آورد, پدر با چشمان غضبناك به ما نگاه مي كرد و ما هركجا كه بوديم مثل ادمهاي فلج روي زمين مي افتاديم و قدرت حركت كردن نداشتيم. صداي خشن و زمختي كه بيشتر به دَم كوره شباهت داشت از ته بازداشتگاه با تمسخر گفت" يكي يه تيكه نون بده دست اين بچه صداشو بندازه". همه خنديديم. سرباز با عصبانيت گفت " چودوم احمگي بود چه زير زد؟ همون صدا خنديد و در حالي كه از عمق تاريكي بيرون مي اومد گفت" عمه به خطا, فرمايش؟" دوباره همه خنديديم. سرباز وقتي چشمش به صاحب صدا افتاد به من و من كردن افتاد و گفت" منظورم به شوما نبود آگا گولام, گفتم اين بچه ... اينجا رو شولوخ نكنن كه باعث اذيت شوما بشه". آقا غلام گفت " حالا كه گوشي دستته, بپر دوسه نخ سيگار بيگي بيار. سر راتم به اون سروان خار... بگو زودي بياد اينجا تكليف خودشو روشن كنه". سرباز گفت" رو چشم آگا گولام" و رفت.
صداي تلفن كه بلند شد از خواب پريدم و به ساعت نگاه كردم, پنج و نيم بود. گوشي رو برداشتم." اين چه طرز بيدار شدنه مشتي؟ خوبه كه تو ماما نشدي و الا زآوو الآن داشت بچشو ميفرستاد مدرسه, بجمب كه ديره, داريم ميآيم سراغت". گفتم " بي انصاف, حالا نمي شه ما يكم ديگه بخوابيم؟" يك "نه" و يك ترق بلند از آن طرف خط شنيدم. به سرعت آماده شدم تا معطلشان نكنم. دم در كه رسيدم, چراغهاي يك پيكان چهل و هشت را ديدم كه از دور چشمك زنان نزديك مي شدند. وقتي ماشين ايستاد, در عقب باز شد و من در حالي كه سلام و احوالپرسي مي كردم سوار شدم. رضا: خدا كنه بهشون برسيم. علي: منظورت چيه؟ مگه بنا نيست منتظر ما بمونن. گفتم: بابا اگه نمونن كه ديگه آخرشه, ما رو نصف شب ..., رضا پريد تو حرفم: بابا تو كه ديگه قيامت كردي با اين بيدار شدنت. پيچيديم توي جاده قديم و با تمام سرعت به طرف تجريش حركت كرديم. هوا هنوز روشن نشده بود ولي نسيم دل انگيزي مي وزيد و روح آدم را صيقل مي داد. خيابانها هنوز شلوغ نشده بوند ولي مردم حسابي در تكاپو بودند. ظاهراً شهر خيلي قبل از ما از خواب برخاسته بود. ميدان تجريش مملو از آدمهاي رنگ به رنگ بود. احساس كردم در حالي كه ما هر روز در خواب ناز هستيم, شهر هرگز به خواب نمي رود. گوشه اي پارك كرديم و پياده شديم. نگاه هاي نگرانمان فاصله هاي دور و نزديك را در ميان همهمه’ سحرخيزان كوه نورد مي كاويد. برق چشمان مريم به چشمهاي كور هم روشني مي داد, نيازي به كاوش بسيار نبود, لبخندش از دور با موسيقي شبانه اي گوش را نوازش مي داد و ضربان قلب را بي سامان مي كرد. همه آمده بودند, مريم, مينا و آتوسا. در حالي كه نسيم با خود بوي بهشت مي آورد با عجله به سمتشان رفتيم و آرام از آنها گذشتيم. در فاصله’ ده دوازده متري آنها هم حركت كردند. بنا بود از مامورها كه رد شديم به هم بپيونديم.
(ادامه دارد)