--> پيرتاک <body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/platform.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar/5111494?origin\x3dhttps://pirtaak.blogspot.com', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

پيرتاک

دوستان:

آرشيو

گويا
BBC
******* Comments********** ****
 



Wednesday, December 03, 2003

دربند (2)

رضا خيلي ناراحت بود. روي صورتش اثر چهار انگشت حتي در تاريكي هم ديده مي شد. علي هم وضع بهتري نداشت, ساق پايش تا مدتها كبوديي به ابعاد نوك يك پوتين را حمل مي كرد. من اما از زخم بزرگتري رنج مي بردم. ياد چشمان هرز ماموري افتادم كه سر تا پاي مريم را برانداز مي كرد, نمي دانم به او چه گفت كه مرواريد چشمانش در درياي اشك غرق شد. پاسخ اعتراض من نيز با مشت و لگد داده شد.
وقتي در يك گروه چهارده نفري وارد بازداشتگاه شديم ديديم تعداد زيادي قبل از ما دستگير شده اند. ابعاد اتاق به زحمت چهار متر در چهار متر بود و تعداد بيش از پنجاه نفر را در خود جاي داده بود. ظاهراً بيشتر آنها به جرم توزيع مواد مخدر بازداشت شده بودند. همهمه بلندي حاكم بود و كلمات ركيك و اصطلاحات سخيف با وزن و قافيه اي اعجاب آور از گوشه و كنار, فضاي بازداشتگاه را پر كرده بودند. رضا رو به من: فكر مي كني چي ميشه. گفتم: مهم نيست, اعداممون كه نمي كنن, من بيشتر نگران دخترام, نمي دونم اونا تحمل اين برخوردا رو دارن يا نه. رضا: بي شرفا. غلام در حالي كه دهنش را كج كرده و حالت تمسخر داشت: من بيشتر به فكر دخترام. بعدش خنديد و گفت: بچه ..., تو كه جرا’ت نداري گه مي خوري دختر بازي مي كني. يك نفر از گوشه’ بازداشتگاه با صدايي لرزان و خش دار: آغ غلام, اينا خودشون هم كم از دخترا نيستن جون تو. قدرت تشخيصم تحليل رفته بود و تعادلم به هم خورده بود. در حالي كه از خشم مي لرزيدم به سمتش رفتم, آرام, مطمئن و بي تفاوت ايستاده بود و با لبخند گزنده اي به من نگاه مي كرد. همهمه فروكش كرد, يقه اش را گرفتم, گفت: بچه, چرا مي لرزي؟ ترسيدي؟ دوست هاي غلام هم آرام آرام دور ما حلقه زدند و منتظر تماشاي نمايش ماندند. اونجا چه گهي دارين مي خورين؟ اين صداي سروان بود. غلام: هيچي جناب سروان بهشون ساخته, هار شدن. سروان: خفه شو غلام. در همين لحظه سرباز هم نفس زنان رسيد. سروان: معلوم هست كدوم گوري هستي؟ سرباز: جيناب سروان همينجا بوديم. سروان: اين سوراخي كه جاي اين همه رو نداره واسه امشب. آمار داري؟ سرباز: پنجاه و 3 نفر. غلام: هستيم خدمتشون. سروان نگاه تندي به غلام كرد و چيزي نگفت. رضا: جناب سروان ميشه بفرمائيد ما كي آزاد ميشيم؟ سروان: فردا با زيداتون ميرين دادگاه كه اگه لازم شد عقدتون كنن. چند نفر از زنداني هاي قبلي زدند زير خنده و يكي از آنها آهنگ بادا مبارك را زمزمه كرد. سروان: همه خفه شن. سروان رفت و از سرباز خواست با او برود. غلام رو به من: خوب جوجه, هنوزم دوست داري كار دست خودت بدي؟ علي: پسر مگه عقلت رو از دست دادي با اينا يكه به دو مي كني. يكي از زندانيا در حالي كه اداي گوينده’ اخبار را در مي آورد: كلامي از مادر عروس. دوباره همه’ آنها زدند زير خنده. در حالي كه سنگيني نگاه تمسخر آميز غلام را حس مي كردم از او دور شدم. بازداشتگاه بسيار كوچك بود و براي ايستادن هم مشكل داشتيم. گرما و بوهاي ناجور, شرايط نا مساعد روحي, هم بندان خوش كلام و جو نا مانوس و متشنج آنجا هريك به نوعي آزار مي دادند. احساس خفگي و نياز به اكسيژن بردباريم را كاهش داده بودند و متلك هاي غلام و دوستانش گزنده تر به گوش مي آمدند. هر لحظه ارزش يك پنجره برايم نمايانتر مي شد, يك پنجره براي تنفس. فكر اينكه دخترها در همان لحظه در چه وضعيتي هستند و دادگاه فردا چگونه خواهد بود پاهايم را سست مي كرد. هم بندان آنها چه كساني هستند و از چه كلماتي استفاده مي كنند؟ برخورد درجه دارها و سربازها با آنها چگونه هست؟ پدر و مادرشا فردا در دادگاه چه خواهند گفت؟ از جمله سئولاتي بودند كه هر از چندگاهي عرض و طول افكارم را مي پيمودند. در حالي كه هر لحظه در باتلاق تصورات ناخوش آيند بيشتر فرو مي رفتم و روزنه هاي اميد هر لحظه كوچكتر و كوچكتر مي شدند, صداي سرباز رشته’ افكارم را گسست و مانند كساني كه از جهنم يك كابوس به يك جهنم واقعي پرتاب شده اند نا باورانه به جملات او گوش دادم: جيناب سروان فرمودن چون جا نداريم مجبوريم چند نفر رو آزاد كنيم. من علي و رضا به هم نگاه كرديم و منتظر بقيه’ جمله مانديم: آگا گولام و دوستاش, شما آزادين, اين بچه ... هم امشب اينجا مهمونن.

Pirtaak  ||  2:55 PM