من يك خانه’ بزرگ دارم
نسيم مطبوعي لطافت هواي پائيزي را به رخ مي كشد. در كوچه اي كه آشنا نيست, سرگردان گام بر مي داري. نمي داني كه خواب بوده اي و بر خاسته اي يا كه بيدار بوده اي و به خواب رفته اي. تابلوي كوچه نامي آشنا را نشان مي دهد. نام كوچه را مي شناسي ولي نمي داني از كجا. اطمينان داري كه خانه هاي اين كوچه را هيچ وقت نديده اي. چون مسافران غريبه اي كه به ديدن مكاني ناشناس آمده اند, خانه ها را يكي پس از ديگري از نظر مي گذراني. پلاك يك خانه نظرت را جلب مي كند. چقدر اين شماره آشناست, گمان مي كني كه هزاران بار اين شماره را در قسمت فرستنده, بر پاكت هاي نامه نگاشته اي. از دور به خانه خيره مي شوي. پس از مدتي احساس مي كني كه شايد اين خانه را قبلاً در خواب يا بيداري ديده اي. امكان ندارد, اگر هم اين خانه بوده باشد, حتماً تغييرات اساسي كرده است. ناگهان به ياد بسته اي كه در دست داري مي افتي. بسته را مي گشايي. يك سند در بين كاغذها پيدا مي كني. صفحه اول سند مشخصات و آدرس ملك و مشخصات صاحب آنرا نشان مي دهد. از تعجب شاخ در مي آوري. نام تو به عنوان مالك و اين خانه بعنوان ملك در اين سند ثبت شده اند. تو مالك اين خانه اي و سندش را در دست داري. در خانه باز است, وارد مي شوي. روي صندوق پستي نام هاي متعددي نوشته شده است. بيشتر نام ها را مي شناسي: پدر, مادر, خواهر, برادر, دوستان, معلم هاي مدرسه و خيلي هاي ديگر كه چهرشان را به خاطر نداري. هر لحظه بر ميزان تعجبت افزوده مي شود. هيچ كجاي اين خانه نشاني از تو را در خود ندارد. تصميم مي گيري گشتي در خانه ات بزني. هر بخش از خانه به سليقه’ خاصي كه با بخش هاي ديگر آن متفاوت است آراسته شده است, و چه بي سليقه. اتاقي كه به نظر شاه نشين خانه است وضع رقت باري دارد, گويي كسي با خشونت تمام آنرا ويران كرده, جالب آنكه تا وارد خانه نشوي اين ويراني را نمي بيني. هرچه مي گردي, گوشه اي پيدا نمي كني كه كمي استراحت كني. سند را به گوشه اي پرت مي كني, بي خيال خارج ميشوي و به راهت ادامه مي دهي.