|
گويا
BBC
*******
Comments**********
****
|
Saturday, December 13, 2003
دلم براي باغچه ميسوزد (فروغ فرخزاد)
كسي به فكر گلها نيست
كسي به فكر ماهيها نيست
كسي نميخواهد
باور كند كه باغچه دارد ميميرد
كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي ميشود
و حس باغچه انگار
چيزي مجردست كه در انزواي باغچه پوسيدهست.
حياط خانهي ما تنهاست
حياط خانهي ما
در انتظار بارش يك ابر ناشناس
خميازه ميكشد
و حوض خانهي ما خاليست
ستارههاي كوچك بيتجربه
از ارتفاع درختان به خاك ميافتند
و از ميان پنجرههاي پريده رنگ خانهي ماهيها
شبها صداي سرفه ميآيد
حياط خانهي ما تنهاست.
پدر ميگويد:
«از من گذشتهست
از من گذشتهست
من بار خود را بردم
و كار خود را كردم»
و در اتاقش، از صبح تا غروب،
يا شاهنامه ميخواند
يا ناسخالتواريخ
پدر به مادر ميگويد:
«لعنت به هر چه ماهي و هر چه مرغ
وقتي كه من بميرم ديگر
چه فرق ميكند كه باغچه باشد
يا باغچه نباشد
براي من حقوق تقاعد كافيست.»
مادر تمام زندگيش
سجادهايست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر هميشه در ته هر چيزي
دنبال جاي پاي معصيتي ميگردد
و فكر ميكند كه باغچه را كفر يك گياه
آلوده كرده است.
مادر تمام روز دعا ميخواند
مادر گناهكار طبيعيست
و فوت ميكند به تمام گلها
و فوت ميكند به تمام ماهيها
و فوت ميكند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششي كه نازل خواهد شد.
برادرم به باغچه ميگويد قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها ميخندد
و از جنازهي ماهيها
كه زير پوست بيمار آب
به ذرههاي فاسد تبديل ميشوند
شماره برميدارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفاي باغچه را
در انهدام باغچه ميداند.
او مست ميكند
و مشت ميزند به در و ديوار
و سعي ميكند كه بگويد
بسيار دردمند و خسته و مأيوس است
او نااميديش را هم
مثل شناسنامه و تقويم و دستمال و فندك و خودكارش
همراه خود به كوچه و بازار ميبرد
و نااميديش
آنقدر كوچك است كه هر شب
در ازدحام ميكده گم ميشود.
و خواهرم كه دوست گلها بود
و حرفهاي سادهي قلبش را
وقتي كه مادر او را ميزد
به جمع مهربان و ساكت آنها ميبرد
و گاهگاه خانوادهي ماهيها را
به آفتاب و شيريني مهمان ميكرد . . .
او خانهاش در آنسوي شهر است
او در ميان خانهي مصنوعيش
با ماهيان قرمز مصنوعييش
و در پناه عشق همسر مصنوعيش
و زير شاخههاي درختان سيب مصنوعي
آوازهاي مصنوعي ميخواند
و بچههاي طبيعي ميسازد
او
هر وقت كه به ديدن ما ميآيد
و گوشههاي دامنش از فقر باغچه آلوده ميشود
حمام ادكلن ميگيرد
او
هر وقت كه به ديدن ما ميآيد
آبستن است.
حياط خانهي ما تنهاست
حياط خانهي ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صداي تكهتكه شدن ميآيد
و منفجر شدن
همسايههاي ما همه در خاك باغچههاشان بجاي گل
خمپاره و مسلسل ميكارند
همسايههاي ما همه برروي حوضهاي كاشيشان
سرپوش ميگذارند
و حوضهاي كاشي
بيآنكه خود بخواهند
انبارهاي مخفي باروتند
و بچههاي كوچهي ما كيفهاي مدرسهشان را
از بمبهاي كوچك
پر كردهاند.
حياط خانهي ما گيج است.
من از زماني
كه قلب خود را گم كرده است ميترسم
من از تصور بيهودگي اينهمه دست
و از تجسم بيگانگي اينهمه صورت ميترسم
من مثل دانشآموزي
كه درس هندسهاش را
ديوانهوار دوست ميدارد تنها هستم
و فكر ميكنم كه باغچه را ميشود به بيمارستان برد
من فكر ميكنم . . .
من فكر ميكنم . . .
من فكر ميكنم . . .
و قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي ميشود.
 |
|