با او قهر كردم
به او گفتم از تو متنفرم و رو گرداندم. چشمان هردومان اشك آلود بود و سرشار از غضب, نفس هردو تند و بريده و قلبمان پر شتاب مي زد. ديگر جايي براي آشتي باقي نگذارده بود. تنها متاعي كه در اين مكاره بازار مانده بود كينه بود و دلي پر خون. هرچه فكر كردم علتي براي پشيماني يا پلي كه شايد روزي دوباره رشته’ اين دوستي را متصل كند نيافتم. برخاستم و بدون اينكه پشت سرم را نگاه كنم او را ترك كردم.
مشكل اصلي مثل هميشه از عدم تفاهم شروع شد. هر كاري كه من مي خواهم انجام دهم, او آهسته و نجوا كنان در گوشم مي گويد "نه", و اغلب مرا وادار مي كند كارهايي را كه دوست ندارم انجام دهم. هرگاه با اطمينان مي دانم بايد بگويم "نه" اوست كه مانع مي شود و مرا به دردسر مي اندازد. آزادي من روز به روز محدودتر و محدودتر مي شود, در عوض او هر روز جري تر و جري تر مي گردد. كم كم احساس مي كنم روحم زنداني جسمي است كه مال من نيست. دارم كس ديگري كه "من" نيستم را زندگي مي كنم, فقط چون او مي خواهد. از او متنفر شده بودم ولي جرا’ت نداشتم به زبان بياورم, هرچه مي گويم مي شنود. زنداني سلول انفرادي شده ام, سلولي كه در قالب جسم من ساخته اند, كوچكترين سلول انفرادي عالم. و زندانباني كه بر همه’ شئون زندگيم مشرف است. حتي افكارم را بهتر از خودم رديابي مي كند و بابت يك رو’ياي شيرين, با شلاقِ طعنه تازيانه ام مي زند. مي دانم, اين كالبد يا جاي من است يا جاي او, همين را به او گفتم, با تمسخر گفت "راه باز و جاده دراز". و دعوا از همين جا شروع شد. چشمانش رنگ چشمان مرا دارند و صدايش آهنگ صداي من ولي حرف خود را مي زند.