--> پيرتاک <body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/platform.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar/5111494?origin\x3dhttps://pirtaak.blogspot.com', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

پيرتاک

دوستان:

آرشيو

گويا
BBC
******* Comments********** ****
 



Friday, December 19, 2003

عقاب

شعر عقاب دكتر پرويز ناتل خانلري رو حتماً خوندين:

گشت غمناك دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب

ديد كش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد
........

هم در ادبيات كلاسيك ما و هم توي قصه هاي عاميانمون حكايت هاي زيادي راجع به عقاب اومده, بنابر اين حتي اگه تا حالا عقاب نديده باشين, تا حدودي با شخصيت اسطوره اي اون آشنايي دارين. من يه خاطره در مورد يه عقاب دارم كه هر وقت يادم ميآد بدجوري تحت تا’ثيرم قرار ميده.

در ولايت مادري, توي هر خونه اي حد اقل يه تفنگ وجود داره. كوه هاي سر به فلك كشيده و فلات بكر اونجا و همچنين دشتاي زيباش ماواي حيوانات فراوونيه كه شامل انواع و اقسام شكار ميشن. بنابر اين اونجا رفتن به شكار يه تجربه’ كاملاً عادي به حساب ميآد. يه روز با چنتا از اعوان و انصارمون تصميم گرفتيم بريم شكار مرغابي وحشي. پاييزه روزي بود مث امروز و هوا يكم سرد, مقصد مرغزاري بود در پهنه’ دشتي كه پاي كوه بلندي واقع شده بود. يكي از همراهان آقايي بود يكم از ما مسن تر و عاشق تفنگ و شكار, تير اندازيشم حرف نداشت. يه وينچستر با خوش آورده بود كه داشتنش اون روزا مايه’ مباهات بود. نزديك مرغزار كه رسيديم در حالي كه غرق صحبت كردن بوديم, سايه’ يه عقاب كه در ارتفاع پرواز مي كرد رو سرمون افتاد. اون بدون اينكه بالاشو به هم بزنه با اقتدار و آرامش پرواز مي كرد و مث يه سلطان به تمام قلمروش كه كران تا كران امتداد داشت حكم ميروند. همه چيز با عظمت به نظر ميرسيد الا گروهي كه براي شكار اومده بودن. نمي دونم چي شد كه اون دوست هوس كرد تفنگشو امتحان كنه و همينجوري عقاب رو نشونه گرفت و شليك كرد. چشماي ما كه امتداد لوله’ تفنگ رو دنبال مي كرد در كمال ناباوري شاهد سقوط سلطان آسمون بود, واقعاً زده بودش. به سمت محل سقوط عقاب دويديم و وقتي رسيديم اونو ديديم كه استوار روي پاهاش ايستاده. بال چپش آويزن بود و كمي خونريزي داشت. چشمان تيز و پاهاي قوي و گردن فرازش جلب توجه مي كرد. يكم بهش نزديك شدم, تكون سريعي خورد و من رو سر جام متوقف كرد. به اون دوست گفتم "حالا بايد با اين زبون بسته چيكار كنيم؟" گفت "اگه اينجا رهاش كنيم خوراك گرگ يا شغال ميشه." تصميم بر اين شد كه با خودمون ببريمش شهر تا شايد بشه كاري براش كرد. شكار بدون من شروع شد و تا غروب افتاب ادامه داشت.
يه قفس بزرگ گوشه’ حياط بود كه گاهي كبوتر يا مرغ و خروس توش نگه مي داشتيم. عقاب زخمي ساكن جديد قفس شد. سريع از از آشپزخونه ظرف آب و كمي گوشت براي مهمون آوردم و منتظر شدم تا غذا خوردن عقاب رو تماشا كنم. سرماي هوا و صبر عقاب حوصله’ من رو سر بردن و برگشتم تو و خوابيدم. صبح روز بعد اولين كاري كه كردم ملاقات سلطان بود. با كمال تعجب ديدم كه نه گوشت و نه ظرف آب هيچ كدوم دست نخوردن و عقاب هم همونجايي ايستاده كه آخرين بار شب قبل ديده بودمش. خيلي برام عجيب بود ولي بايد از خونه مي رفتم بيرون. ظرف آب رو عوض كردم و كمي گوشت با كيفيت بهتر براش آوردم و زدم بيرون. متا’سفانه دامپزشكي كه بتونه كمكي كنه پيدا نكردم چون استخون اصلي بال رو گلوله برده بود و هيچكي كاري نمي تونست بكنه. عصر كه برگشتم ديدم عقاب به همون كيفيت سابق ايستاده و لب به هيچي نزده. اول فكر كردم نكنه سلطان تو سرما خشك شده, با دست بهش اشاره كردم, با وقار تكوني خورد و مطمئن شدم كه زندست. حسابي خجالت كشيده بودم, در قفس رو باز كردم و هدايتش كردم بيرون. گوشه’ حياط مث مجسمه’ يه امپراتور ايستاده بود. احساس كردم غرورش اجازه نميده گوشتي رو كه خودش شكار نكرده بخوره, رفتم يه مرغ زنده براش خريدم و آوردم جلوش گذاشتم. پاي مرغ بسته بود و نمي تونست فرار كنه. اونا رو تنها گذاشتم و از يه گوشه زير نظر گرفتمشون. مرغ جون خودشو تموم شده مي ديد و هراسون اينور و اونور رو نگاه مي كرد, ولي سلطان كوچكترين توجهي نداشت. حتي به اون نگاه هم نمي كرد. عظمت سلطان واقعاً روم تا’ثير گذاشته بود و هر لحظه بيشتر احساس شرمندگي مي كردم. زمان به سختي مي گذشت و من كاملاً ناتوان بودم. ساعت ها روبروش نشستم و بهش نگاه كردم, ديگه به اون وابسته شده بودم ولي اينا هيچ تا’ثري روي سلطان نميذاشت. منتظر موندم تا شايد گرسنگي بالاخره اونو سر عقل بياره. هشت روز گذشته بود و سلطان نه تكون مي خورد و نه غذا و نه آب. بالش همچنان آويزون بود و نگاهش ..., نمي تونستم به چشماش نگاه كنم, اونقدر غم تو چشماش بود كه تمام وجود آدمو مي لرزوند. يه اشتباه احمقانه يه دنيا زيبايي رو به سمت نابودي مي برد و كاري از دست كسي ساخته نبود. احساس كردم اگه اسمون رو از عقاب بگيرن اون ترجيح ميده بميره تا خفت اسارت رو تحمل كنه, نمي دونم اگه عقاب رو از آسمون بگيرن چه تا’ثيري رو اون ميذاره, شايد ما اينقدر آسمون بي عقاب ديديم كه ديگه بهش عادت كرديم. خلاصه سلطان مث يه سلطان اساطيري مرد و من همچنان مبهوت عظمت و اراده’ اون هستم.

Pirtaak  ||  9:03 PM