|
گويا
BBC
*******
Comments**********
****
|
Monday, December 22, 2003
بوقي در شب
نيمه شبي را به اتفاق ياري دلآرام, امتدادِ مهتاب را به سوي ساحلي امن بر مركبي رهوار مي پيموديم. زمان رام بود و بخت يار و يار موافق, گوشِ جان به كلامِ دلنشينِ دوست بود كه سوار بر نت هايِ سرگردانِ تار و همراهِ صوتِ روح نوازِ دلكش فضائي ساخته بود سخت رويايي. آهسته مي رانديم و خوش بوديم و بحث مان در لطف طبع و خوبي اخلاق بود. ناگاه رشته’ احوال نيك و اصوات خوش با غرشِ صوروشِ بوقي گوشخراش از هم گسست. حيران و از خواب جسته اطراف را كاويدم تا علت آن بي مهري و عيش شكني بيابم, ليك هرچه گشتم كمتر نصيبم شد. رانندگان دو خودرو كه در جوارمان دل شب را با تمام وجود در مي ورديدند بي خيال و به كار خود بودند و انگار نه انگار كه يكي از همان بي خردان عيشمان را منقص كرده. با بزرگواري غيض فرو خوردم و باران نوازش يار بود كه اثر هر كينه با خود شست و دل دوباره پرواز از سر گرفت. لختي چند نگذشته بود كه همان صدا همان پرده را با همان دنائت دوباره دريد. خون دل بر ديده دويد و نفس تنگ كرد و ضرب آهنگِ قلب تند نمود تا كه فريادي بر آن نابخردان بر كشم. آخر در اين ديار شنيدن صوت نا بهنجار بوق از تجربيات نادر است و تا خطايي فاحش از كسي سر نزند چنين مبيوق نگردد. راننده’ كناري كه بي خيال مي راند, چشم در چشم شد كه آتش خشمم در نهادش افتاد و با تعجيل دور گشت. دلخور و رنجيده آنشب سر شد و يار رفت و دل در هجر بود و غم در چشم. روزي را ديگر بار به ياد آنشب گوشِ دل به نواي خوش دلكش سپرده بودم كه دوباره آهنگ بي مهري در گوشم غريد. بزرگراهي پر رهرو بود و انبوهي از خودروها كه نمي توانستم راننده’ خاطي را ميانشان بيابم. گوش تيز كردم تا اگر آن دون مايه بار دگر پا از گليم بدر كرد درس نكويي بگيرد. چندي گذشت و ناگاه همان داستان تكرار شد. خشمگين از اين همه نامردمي و بي مهري با چشمان جستجوگر به چشم همه’ رانندگان مجاور خيره شدم, اما افسوس از يك نشانه. دون همت چندان مايه در اين كار خبره بود كه چون مني از باز شناختنش درمانده بود.
چند روزي از آن داستان بگذشت تا اينكه روزي را در پاركينگ دوباره نواي دلكش را گواه تنهايي گرفتم. اين مجموعه را به عاريه از ياري همدل گرفته بودم و اين سومين باري بود كه مي شنيدمش. "جاي آن دارد كه چندي هم ره صحرا بگيرم ... سنگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم ...." ناگهان همان صدا رشته افكارم گسست و مرا تا مرز جنون رهنمون شد, چون شير شرزه از رهوار پايين جستم و آماده’ انتقام. فرومايه شيوه باز بود و دغل كار و موذي. اما هركه بود و هرچه بود اينبار را مجال گريزش نبود. ولي افسوس كه تنها جنبنده’ موجود من بودم. نفس در سينه حبس داشتم و آواز دلكش را هم آهنگِ ضربان قلبم مي شنيدم. و ديگر بار دقيقاً با همان فاصله’ زماني همان بوق تكرار شد. اما با كمال تعجب صداي بوق همراه صدا دلكش از بلندگوها بر مي خواست. گويي نوار آن نوا مشكل داشت.
 |
|