|
گويا
BBC
*******
Comments**********
****
|
حرفي براي گفتن نيست
گفت "6 هزار نفر"، گفتم "مطمئني؟" گفت "الان بچه ها زنگ زدن و اطلاع دادن". داشتيم از مسافرت بر مي گشتيم، طبق معمول از شهر گناهكاران، لاس وگاس. ايام كريسمس، اينجا رسمه كه مردم ميرن پيش خانواده هاشون و شهر گناهكاران رو ميسپرن دست مسلمونا و كليميا و بي دينا كه اونا هم اينقدر نيستن كه رونقي به شهر بدن. زبون رسمي تو وگاس ميشه فارسي و اگه كسي هم بهت تنه بزنه بي رودروايسي ميگه "ببخشيد". خاطراتم از وگاس بيشتر عجيب و غريبن تا جالب، بنابراين رفتن به اونجا برام مث بازي كردن با يه زخم كهنست تا قمار و الكل و ..... زلزله هم كه نياد، مسير برگشتش اصلاً برام جذاب نيست.
به فاصله’ كمي از وگاس، پست ترين نقطه’ نيمكره’ غربي واقع شده كه بهش ميگن دره’ مرگ. براي من دره’ مرگ، دره’ عشق مردست، جاي پاهايي كه رو شن هاي روانش حتي در حضور خودمون هم دوام نداشتن. سمفوني باد كه ديگه جاي سولوي خنده توش خاليه. وقتي كه در شهر دوست جولان مي داديم، هيچ وقت فرصت سفر پيش نيومد و قبل از سفر به ولايت يانكي ها اصلاً تصوري از عظمت صحرا و راز آلود بودن دشت نداشتم، زيبايي و گيرائي آفتاب صبح و شفافيت هوا و سكوت و نهايتاً غروب اعجاب انگيزش، اصلاً غروب آفتاب آدمو ميگيره هركجا كه باشه، كنار ساحل اقيانوس آرام، گرند كنيون، قله’ يكي از كوه هاي سييرا، عمقِ دشتِ دره’ مرگ يا در خرابه هاي بم. دقيقاً غروب آفتاب بود كه خبر زلزله ما رو هم تكون داد.
گفتم " مگه شدت زلزله چند ريشتر بوده؟" گفت " 6.3 ريشتر، در ضمن ارگ قديم هم با خاك يكسان شده". عكس هاي ارگ رو ديده بودم، نميدونم، شايد چون خونه هاي روستاي ما هم گلي بودن و برام پر از خاطرات دوران كودكي، يه دلبستگي خاصي به بناهاي گلي دارم. وقتي هيچ صدايي نيست و تو ميون ديوارهاي يك بناي گلي ايستادي، احساس مي كني يكي داره باهات حرف مي زنه، اصلاً حس مي كني ديوارا جون دارن و صورت پر چين و چروكشون پر از خاطراتيه كه مي خوان برات تعريف كنن. اگه خوب گوش بدي حرفشونو مي فهمي. نميتونم حدس بزنم چقدر حكايت و خاطره همراه ديوارهاي ارگ بم مدفون شد و ديگه كسي نيست كه اونا رو تعريف كنه.
همه’ اون چيزايي كه تو بم زير خاك رفتـن سرشار از زندگي بودن، انسان هاي بي گناه و ديوار هاي بي دفاعش، ولي خوشبختانه زندگي همچنان در جريانه و زمان حتي يك لحظه هم تعلل نمي كنه.
 |
|