|
گويا
BBC
*******
Comments**********
****
|
Thursday, January 08, 2004
ديروز
امروز صبح كه از خواب پاشدم، با خودم فكر كردم چي مي شد اگه هيچوقت ديروزي وجود نداشت؟ صبح، با طلوع آفتاب به دنيا مي اومدي و پاسي از شب نگذشته هم بساطتو جمع مي كردي و بدرود، يه دنياي يه روزه. در حالي كه نواي سوتم روي نت هاي مرا ببوس پرسه مي زد به جفت گيري پروانه ها فكر مي كردم. دنياي حشرات يه روزه بايد خيلي قشنگ باشه، هركي اهل كينه و دشمني باشه به همون نسل ختم مي شه و فقط عشاقن كه تكثير مي شن. هيچ تجربه اي به كسي منتقل نمي شه و چيزي به اسم علم بوجود نمي آد تا تو مجبور بشي تا آخر عمرت روي چيزايي كه ديگران ريدن سُر بخوري كه مثلاً ارسطو چي گفت يا سروش از قول پوپر چي مي گه يا ماكسول معادلاتش رو چطور بسته. همه چي نوه و تو تا اونجايي كه دلت مي خواد و وقتت اجازه مي ده تجربه كسب مي كني، بعدشم خدافظ. هيچ ديوثي از جانب هيچ پفيوزي ماموريت پيدا نمي كنه تا تو رو با زور كتك به سمت راهي كه خودش راست كرده هدايت كنه. فرصت ترسيدن نداري و اينقدر عمر نمي كني كه با ديگران فرق پيدا كني. آه اگه مي شد ديروز رو از تو تقويم زندگيم پاك كنم.
كاش مي شد لااقل حافظه’ آدم رو هم مث هارد ديسك فرمت كرد يا مثلاً بعضي از فايلاشو پاك كرد، لامروت خودش بصورت اوتوماتيك هرجاش كه مفيده رو بدون مشورت با تو پاك مي كنه، اما امان از وقتي كه تو بخواي چيزي از توش پاك كني، همچين اون تو حك مي شه كه انگار از اول اونجوري ساختنش.
لعنت به ديروز، لعنت به هرچي خاطرست، لعنت به فايلايي كه باز مي مونن و تو نمي توني ببنديشون، لعنت به اون فايلايي كه نمي توني پاكشون كني. لعنت به زندگيي كه دكمه ريست و آندو نداره. لعنت به هرچي پيپر و پيپر نويسه.
خوب عزيزان من، كجاي داستان بوديم؟
 |
|