--> پيرتاک <body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/platform.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar/5111494?origin\x3dhttps://pirtaak.blogspot.com', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

پيرتاک

دوستان:

آرشيو

گويا
BBC
******* Comments********** ****
 



Wednesday, January 21, 2004

ماجراهاي شنا

پر آب ترين رودخونه’ ولايت مادري، پائيزا تقريباْ خشك بود و بهارا هم دماش حول و حوش صفر درجه نوسان مي كرد. از استخر سرپوشيده و سونا و جكوزي و اين حرفا هم بطور كل هيچ خبري نبود و تا سال ها من هنوز نمي دونستم جكوزي اصلاْ هم حرف بدي نيست. بنابر اين تمام تجربه’ دريانوردي و غواصي ما محدود مي شد به شنا توي استخراي كشاورزي كه تفاوت چنداني با باتلاقاي كم عمق نداشتن. خلاصه دري به تخته اي خورد و طبق معمول كامپيوتر يه اشتباهي كرد و ما قبول شديم دانشگاه و اومديم تهران. سال اول كه به مكاشفات و سفرهاي درون شهري گذشت و فرصتي براي امور فوق برنامه نبود، وانگهي، دروس پايه هم مجال چنداني براي تفريح و امور خير باقي نميذاشتن. گذشت تا بالاخره تونستيم پس از تحمل مشقات زياد براي آموزش شنا ثبت نام كنيم. دانشگاه يه استخر سر پوشيده’ نسبتاْ مدرن داشت (البته محصول دولت ستمشاهي) كه آبش مرتب تصفيه مي شد و مجبور نبودن اينقدر كلر بهش بزنن كه بوش هم قابل تحمل نباشه.
اول گفتن اونايي كه شنا بلدن برن يه طرف، من يه مكثي كردم و فكر كردم بهتره شنا رو اصولي ياد بگيرم، بنابراين موندم تو بخش كسايي كه اصلاْ شنا نمي دونستن. مربي يه جوون خوش قد و بالا بود كه ظاهراْ در تيم واترپلو عضويت داشت. همه رو به خط كرد و يكم راجع به آب و استخر و شنا سخن راند و بعد گفت برين لب بخش كم عمق استخر بشينين و پاهاتونو بذارين تو آب. اون روز كلي چلپ چلپ ياد گرفتيم و جلسه’ بعد هم سر خوردن روي آب و خوابيدن كف استخر براي برقرار كردن ارتباط با آب (البته توي اين بخش من شاگرد اول شدم چون عين لنگر مي رفتم كف آب) و همينطور جلسه’ بعد تا اينكه پا دوچرخه رو شروع كرد. اين هيجان انگيزترين قسمت آموزش بود چون ازمون خواست كه به قسمت عميق استخر نقل مكان كنيم. يكم دلهره داشتم ولي مربي بهمون اطمينان داد كه آموزشاش حسابي كارسازن و جاي هيچ نگراني نيست. گفت به دو گروه زوج و فرد تقسيم بشيم و زوجا به كمك پاهاشون يه دورخيز كنن و خودشونو رها كنن تا برسن كف استخر، بعد پا دوچرخه بزنن تا بيان بالا. خيلي كنجاو بودم و همه رو زير نظر داشتم، من فرد بودم. بغل دستيم يه آقاي چاق بود كه هركاري مي كرد زير آب نمي رفت و اسباب خنده’ من شده بود، مث تيوب بود، مي شد بهش آويزون شد يا روش نشست و توي اقيانوس سفر كرد. زوجا اومدن بالا و نوبت ما فردا رسيد. نفس گرفتم و خودمو سپردم دست سرنوشت. ديواراي استخر آروم آروم از جلوي چشمم رو به بالا حركت مي كردن و من منتظر بودم كه برسم كف استخر. يه آن بالا رو نگاه كردم ديدم پاهاي زوجا شده اندازه’ نخود، ترسيدم، تصميم گرفتم همونجا جهت ماموريت رو از پائين به بالا تغيير بدم. تمركز كردم و به همون نظمي كه مربي گفته بود شروع كردم به پا دوچرخه زدن. وقتي كه مطمئن شدم دارم درست پا مي زنم توجهم به يه نكته’ جالب جلب شد، ديوارا هنوز داشتن با همون سرعت رو به بالا حركت مي كردن. جا خوردم، سرعت پا زدن رو زياد كردم، ولي هيچ اثري رو سرعت بالارفتن ديوارا نداشت. قضيه داشت جدي مي شد، حسابي ترسيده بودم، اين ديوارا چرا به حرفاي مربي گوش نمي دن، اگه اين استخر ته نداشته باشه چي؟ بابا اين پهلوي فلان فلان شده هم با اين استخر ساختنش، چرا ديواراي اونجا زبون آدم سرشون نمي شد؟ افكار پريشان و مراسم تدفين و حجله’ سر كوچه و حلوا و ... همه و همه داشتن تو مغزم رژه مي رفتن كه ناگهان پام خورد كف استخر، باز خدا رو شكر اين داستان تا مركز زمين ادامه نداشت والا ما مي مونديم و 60 هزار فرسنگ زير دريا. با تمام قدرت به كف استخر فشار آوردم و هر حركتي كه هر مفصل بدنم مي تونست انجام بده رو با سرعت و قدرت تمام تكرار كردم، چند لحظه بعد احساس كردم دستم از آب خارج شده، خوشحال شدم كه اجازه نداده بودم نور اميد از دلم رخت ببنده. چند ثانيه بعد احساس كردم يه نفر منو به سمت ديوار هل داد. با سر به ديوار استخر خوردم و از مرگ حتمي نجات پيدا كردم. (ادامه دارد)

Pirtaak  ||  7:51 PM