--> پيرتاک <body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/platform.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar/5111494?origin\x3dhttps://pirtaak.blogspot.com', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

پيرتاک

دوستان:

آرشيو

گويا
BBC
******* Comments********** ****
 



Thursday, January 22, 2004

ماجراهاي شنا (بقيه’ ماجرا)

اولين جلسه بعد از اولين تجربه’ غواصي ما، مربي رفت وسط بخش عميق موند و بنا شد ما يكي يكي بپريم تو آب (دور از جون، شيرجه بزنيم) و با شناي كرال سينه خودمونو برسونيم به او، بعد بصورت عمودي در بيايم و پا دوچرخه بزنيم و در انتها دوباره حالت شناي كرال به خودمون بگيريم و بريم اونطرف استخر. من خودمو اون ته ته هاي صف پنهان كردم و مشغول تماشاي كار بقيه شدم. همونطور كه انتظار مي رفت زمان رو به جلو حركت مي كرد و مرتب از تعداد آدماي جلوي من كم مي شد و به همين نسبت هم ضربان قلبم تندتر مي زد. تا اينكه لحظه’ موعود فرا رسيد و من با يك حركت بسيار زيبا و مثال زدني خودمو به سطح آب رسوندم. بعداْ يكي از همون بچه ها مي گفت "بعد از اون شيرجه تو ديگه به هر صورتي كه تو آب بپري پيشرفت كردي، چون محاله كه دوباره تو بتوني به اون افتضاحي تو آب بپري". خلاصه با هر تقلايي بود من خودمو به وسطاي استخر رسوندم و به حالت عمودي در اومدم و در حالي كه سعي مي كردم خونسردي خودمو حفظ كنم، با تمركز شروع كردم به پا دوچرخه زدن. يكي دو ثانيه نگذشته بود كه سرعت حد رو با بالا رفتن مايوي مربي از جلوي چشمام دوباره تجربه كردم. مربي با يك حركت سريع منو از آب بيرون كشيد و گفت "حتماْ غلط پا مي زني و الا محاله كه زير آب بري". در حالي كه مث بچه ها بهش چسبيده بودم گفتم "خوب من پا مي زنم و شما نگاه كنين، هرجاش كه غلط بود بهم بگين". قبول كرد و منو در حالي كه داشتم با تمام دقت پا دوچرخه مي زدم رها كرد و من خيلي سريع روباره خودمو به سرعت حدي رسوندم و اون بينوا حتي نرسيد به پاهاي من نگاه كنه. دوباره منو از آب گرفت و مث كشتي هاي غرق شده به كنار استخر رسوند و گفت من بايد با تو تكي كار كنم. كارش كه با همه تموم شد، اومد بيرون آب و از من خواست كه برم پيشش. بيرون استخر دوباره همه’ حركتا رو مرور كرد و بهم گفت تو خونه روشون كار كنم. خونه كه چه عرض كنم، يه اتاق پنج نفره توي كوي دانشگاه داشتيم كه تحت هيچ شرايطي من نمي تونستم اون كاراي منافي عفت عموميي كه مربي از من خواسته بود رو اونجا تمرين كنم. خلاصه جلسه بعد شد و مربي داشت نحوه’ نفس گيري توي شناي كرال رو تدريس مي كرد. گفت "شما حالا ديگه با اصول شناي كرال آشنا هستين و پا دوچرخه رو هم بخوبي مي دونين، پس دقت كنين كه مهمترين بخش شنا يعني نفس گيري رو هم خوب ياد بگيرين". ديگه وقت تموم شده بود و مربي گفت " اگه كسي بخواد مي تونه يه طول شنا كنه، وسطش اگه نتونستين نفس بگيرين به حالت عمودي در بياين، نفس بگيرين و به شنا ادامه بدين". از يه كلاس 30 نفره دو نفر پريدن تو آب، من هم پيش خودم فكر كردم "مگه من چيم از اونا كمتره؟ مگه من مي ترسم؟" من هم رفتم وسط ضلع كوچيك استخر ايستادم و با اعتماد به نفس تمام حالت شيرجه به خودم گرفتم. با خودم گفتم " اگه هم ولايتي ها فكر كنن من ترسيدم ديگه با چه رويي مي تونم برم ولايت، من ديگه شنا بلدم و نبايد به خودم ترس راه بدم". هركي منو توي اون حالت مي ديد فكر مي كرد قهرمان مسابقات روسيه مي خواد ركوردگيري كنه. يه يا علي گفتم و مث فنر كه رها مي شه با تمام قدرت شيرجه رفتم. به محض اينكه گرانيگاهم از لبه’ استخر رد شد مث سگ پشيمون شدم. بدنم سست شد و احساس كردم اين آخرين باريه كه رنگ و روي خشكي رو به خودم مي بينم. تصويري كه از خودم توي آب ديدم اصلاْ شبيه يه قهرمان شنا نبود. دوباره سعي كردم به خودم مسلط بشم. با تمام سطح بدن با سطح آب برخورد كردم و طبق آموزشي كه ديده بودم، بدنم رو كاملاْ به حالت كشيده نگه داشتم تا اون سرعت اوليه كم بشه و من شروع كنم به شنا. احساس كردم اينقدر سرعت اوليه زياد بوده كه حالا حالا ها منو به پيش مي بره. در همين فكرا بودم كه ديدم خطوط زيبايي كه به موازات هم در كف استخر من رو همراهي مي كنن، مرتب پهن تر و پهن تر مي شن. نكته’ بسيار جالبي بود، چرا اين خطوط يكنواخت طرح نشده بودن؟ من هنوز منتظر بودم تا سرعتم كم بشه و من بتونم مهارت خودم در شناي كرال رو به رخ همه بكشم. خطي كه دقيقاْ زير من در طول استخر كشيده شده بود، كاملاْ پهن شده بود. ناگهان دستم با اون خط تماس حاصل كرد و من خودمو مث يه زير دريايي، با وقار و اقتدار در كف استخر ديدم. اين بدتري اتفاق ممكن بود، ياد بار قبل افتادم و هرچي وقت و نفسم اجازه داد به خودم بد و بيراه گفتم. كاريش نمي شد كرد، دوباره همه’ بدن بايد با هم همت مي كرد، شايد حركت بعضي اندام بصورت شانسي منو به سطح آب مي رسوند. ايندفعه كه به سطح آب رسيدم، دوباره مربي غيور تو آب پريد، وقتي به من رسيد گفت "شما لطفاْ هيچ حركتي نفرمائيد." (ادامه دارد)

Pirtaak  ||  6:36 PM