--> پيرتاک <body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/platform.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar/5111494?origin\x3dhttps://pirtaak.blogspot.com', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

پيرتاک

دوستان:

آرشيو

گويا
BBC
******* Comments********** ****
 



Wednesday, January 28, 2004

ماجراهاي شنا (بخش پاياني)

از دو سه باري كه با شجاعت تمام در قسمت عميق هنرنمائي كرده بودم، دو سه بار با كمك مربي و نجات غريق و واحد امپكس و نودال و تداركات و ... و بعد از كاستن آب استخر به ميزان سه چهار ليتر، بالاخره تونسته بودم جون سالم بدر ببرم. اينقدر به غرورم لطمه خورده بود كه كم كم داشتم دچار افسردگي مي شدم. بدمزه تر از آب گواراي استخر، نيشخند بقيه’ بچه ها بود كه خوشبختانه فقط لخت منو مي شناختن و وقتي تنم شريف مي شد به همون لباس زيبا، ديگه اينقدر عوض مي شدم كه به راحتي قابل شناسايي نبودم. ياد كلاس سوم دبستان بخير، يادمه آخرين كسي كه تونست جدول ضرب رو از بر كنه، با كمال شرمندگي من بودم. شوت ترين بچه هاي كلاس كه هر رو از بر تشخيص نمي دادن دو هفته زودتر از من به اون افتخار نايل اومدن. تازه اين اضافه شده بود به هنر نماييم در ديكته. همون سرشكستگي دوباره در وجودم زنده شده بود.
خلاصه دو سه جلسه هم به نفس گيري گذشت تا اينكه جلسه آخر مربي گفت كه عرض استخر رو شنا كنيم. ديگه دانشجوهاي پيشرفته هم با ما شنا مي كردن. مربي هم با دو سه نفر از رفقاش كنار استخر ايستاده بود و از دور مواظب ما بود. بالاخره عرض استخر رو شنا كردم، البته بدون نفس گيري. نمي تونستم همه’ اون كارا رو با هم انجام بدم، دست و پا و گردش گردن و نفس و اوووووه، اصلاْ از من ساخته نبود. اون جلسه كه تموم شد دوباره مربي گفت هركي مي خواد مي تونه طول استخر رو شنا كنه، واضح بود كه اولين داوطلب من بودم. مربي كه لباسشو پوشيده بود، وقتي ديد من حالت شيرجه گرفتم، با بي حوصله گي لباساشو دوباره در آورد و به حالت آشناي عاقل اندر صفيه به من نگاه كرد. ولي من بايد به هر قيمتي كه مي شد از حيثيتم دفاع مي كردم. حالت شيرجه، تمركز، نفس گيري، يك، دو، سه، و شناوري در سطح آب. اصلاً به افكار پليد اجازه’ بروز ندادم و با اطمينان و قدرت شروع كردم به دست و پا زدن.
خط هاي كف استخر رو با دقت دنبال مي كردم و حس خوبي از جلو رفتن داشتم. تصميم گرفته بودم به هيچ قيمتي نفس نگيرم چون نمي خواستم دوباره غرق بشم. داشتم از شناي خودم حظ كافي مي بردم كه دوباره ديدم اون خط هاي لعنتي دارن پهن تر و پهن تر مي شن، لعنت به هرچي خط كف استخره. احتياج مبرمي به نفس گيري داشتم و اون خظ ها هم اصلاً گوششون بدهكار نبود، همينجور داشتن پهن مي شدن. قيافه’ بچه ها با اون خنده’ تمسخر آميزشون و مربي كه داشت مي گفت تو اصلاً حركت نكني خيلي بهتره اعصابمو به هم ريخته بود. ديگه كاريش نمي شد كرد، من ديگه داشتم به غرق شدن عادت مي كردم. داشتم با همون افكار مغشوش كلنجار مي رفتم كه ناگهان دستم خورد به لبه’ استخر. وقتي ايستادم ديدم كه آب كمي بالا تر از زانومه و همه’ بچه ها دارن برام دست مي زنن.

Pirtaak  ||  6:47 PM