امروز با حافظ
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد ... بسوختيم در اين آرزوی خام و نشد
به غمزه گفت شبی مير مجلس تو شوم .... شدم به رغبت خويشش كمينه غلام و نشد
پيام داد که خواهم نشست با رندان .... بشد به رندی و دردی کشيم نام و نشد
رواست در بر اگر می طپد کبوتر دل ... که ديد در ره خود تاب و پيچ دام و نشد
بدان هوس که ببوسم به مستی آن لب لعل .... چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
به کوی عشق منه بی دليل راه قدم ... که من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان که در طلب گنج نامه ی مقصود .... شدم خراب جهانی زغم تمام و نشد
دريغ و درد که در جستجوی گنج حضور ... بسی شدم به گدايی بر کرام و نشد
هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فکر .... بدان هوس که شود آن نگار رام و نشد