--> پيرتاک <body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/platform.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar/5111494?origin\x3dhttps://pirtaak.blogspot.com', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

پيرتاک

دوستان:

آرشيو

گويا
BBC
******* Comments********** ****
 



Monday, February 09, 2004

قاتل خوش قلب

قاتل: سلام.

مقتول: سلام، حال شما؟

ق: خوبم ممنون. ببخشيد، مي تونم شما رو بكشم؟

م: خواهش مي كنم، ولي مي تونم بپرسم چرا؟

ق: راستش من هم خيلي از اين كاري كه مي خوام بكنم ناراحتم، مي دونم كه قتل خيلي بده، خودم چهارتا كتاب راجع به بد بودن آدمكشي نوشتم.

م: خوب اين درست، ولى چرا مي خواين منو بكشين؟

ق: اِوا، ببخشيد، چه بي ادب شدم. منم مث استاد ... كه وقتي ازش يه سئوال مي پرسن جواب يه سئوال ديگه كه ازش نپرسيدن رو با دقت مي ده، ظاهراً داشتم از جواب دادن طفره مي رفتم.

م: خيلي عذر مي خوام، آقاي عزيز، شما هنوز جواب سئوال منو ندادين، خواهش مي كنم خيلي ساده به من بگين چرا مي خواين منو بكشين؟

ق: راستش من از قتل ....

م: مي دونم كه از آدمكشي متنفرين، مي دونم كه شما روشن فكرين. مي دونم كه شما اهل گفتگو هستين و با بقيه’ قاتلا فرق دارين. ولي كاري رو كه انجام مي دين اسمش قتله و با كار اوناي ديگه هيچ فرقي نداره.

ق: اشتباه شما دقيقاً همين جاست. اون قاتلا از كشتن لذت مي برن ولي من دارم از انجام دادن اين كار رنج مي برم. كاش مي تونستي حال منو درك كني و بدوني كشتن تو برام چقدر سخته. اگه بدوني چقدر به تو علاقه دارم. اگه بدوني براي كمك به تو چقدر حرف زدم، چقدر كنفرانس دادم، چقدر مقاله و كتاب نوشتم.

م: خب، پس چرا مي خواي منو بكشي؟

ق: آخه من كه به اختيار خودم نمي خوام تو رو بكشم، من دستور دارم.

م: عجب، پس يكي داره تو رو مجبور مي كنه، ها؟

ق: آره به خدا.

م: خب، مرد حسابي، تو چرا به حرف اون گوش مي دي؟ مگه ازش مي ترسي؟ اگه منو نكشي مگه چيكارت مي كنه؟

ق: اون خيلي زور داره، دمش به دم اون بالا بالائيا وصله، اصلاً نمي شه باهاش طرف شد.

م: خوب عزيز من، اين درد كه درمون داره. من كلي طرفدار دارم، مي تونم كلي آدم جم كنم و بيام كمكت بريم ترتيب يارو رو بديم. هم تو راحت مي شي و هم من جون سالم بدر مي برم.

ق: بابا مث اينكه تو اصلاً از قافله پرتي، اولاً كه من اهل حركت هاي كور توده وار نيستم. اين حركتا اصولاً مبناي تئوريك درستي ندارند و به شورش، آنارشيسم، قهرمان سازي و نهايتاً استبداد ختم مي شن. ما به قهرمان بازي هيچ احتياجي نداريم. دوماً، دارم بهت مي گم يارو دمش به اون بالا بالا ها وصله، چرا حاليت نمي شه؟

م: خوب اگه به اندازه’ كافي آدم جم كنيم مي تونيم ترتيب اون بالا بالائيا رو هم بديم تا ديگه براي هميشه راحت بشيم.

ق: همينه ديگه، گوش نميدي هي بي خودي مخالفت مي كني، اصلاً به خاطر همينه كه محكوم به مرگ شدي. بابا، مگه فكر كردي اون بالا بالائيا از جنس من و تو هستن؟ اصلاً تا حالا اسم علت العلل و واجب الوجوب رو شنيدي؟

م: نه، ايشون كي باشن؟

ق: خوب بابا جون بي خود نيست كه الكي مخالفت مي كني. واجب الوجوب اونه كه "واذا قال كن، فيكن".

م: من كه اصلاً سر از حرفاي تو در نمي آرم. يجوري بگو كه منم حاليم بشه، خيلي اينايي كه گفتي سخت بودن.

ق: ببين، تو اگه بنا بود اين چيزا رو بلد بشي كه كارت به اينجا نمي كشيد كه من بخوام بكشمت. پس بي خيال شو و بيا با هم كنار بيايم و بزار كمتر درد بكشي.

م: حالا هيچ راهي نداره؟

ق: نه جون تو، اصلاً هيچ راهي نيست، من قبلاً رفتم صحبتا رو كردم، آقا گفتن نمي شه.

م: باشه، ولي بعد از اين ديگه بهت ميگن قاتل، خوبه؟

ق: به من نمي گن قاتل، چون من دارم به تكليفم عمل مي كنم. اين كار واجبه و من انجامش مي دم. تشخيص اينيم كه واجبه يا نه هم با آقاست.

......

Pirtaak  ||  8:57 PM