|
گويا
BBC
*******
Comments**********
****
|
Tuesday, February 10, 2004
روبوسي
نمي دونم نوع بشر از كي به ابراز محبت از طريق بوسه پرداخته ولي مطمئناً اين اتفاق بايد قبل از تولد من افتاده باشه، چون از وقتي كه من يادم مي آد، هركي محبتش قلنبه مي شد مي چسبوندش به سر و صورتم. در ولايت مادري، رسمه كه روز عيد همه’ اونايي كه توي اون سال كسي رو از دست دادن جمع مي شن تو مسجد محله شون و بقيه هم مي رن اونجا و ازشون ديدن مي كنن. بيشتر دست مي دن و مي گن "سال نو مبارك" يا يه چيزي توي همين مايه ها. اما امان از وقتي كه يه نفر از سپاه ايستاده، ينفر از مهاجرين رو بشناسه، اونوقته كه فستيوال بوسه به راه مي افته. هر نفر سه تا، آبدار. اينقدر بوسه در طول يه روز رد و بدل مي كني كه هيچ آدم گيي توي ولايت يانكي ها در طول زندگيش نكرده باشه. خلاصه روز عيد روز روبوسيه، خدا به دادت برسه اگه خوشت نياد مرداي دوست يا غريبه رو ببوسي، اونوقته كه روز عيدت تبديل مي شه به روز عزا. اين اواخر مد شده بود كه آدماي باكلاس تر لبشونو به صورتت نمي چسبوندن و فقط از يه فاصله اي كه بسته به كلاس اون آدم تنظيم مي شد فعل بوسيدن رو صرف مي كردن.
وقتي بليط (تيكت) مسافرت به سرزمين يانكي ها و شهر فرشتگان رو گرفتم، بايد براي خداحافظي و مراسم روبوسي پيش همه مي رفتم. آشناهاي دور و نزديك، بزرگاي فاميل و دوستاي قديمي و ... خلاصه با كوله باري از بوسه و ابراز محبت هاي آبدار وارد شهر فرشتگان شدم. از ايني كه روبوسي با هم جنس در اين ولايت يه معاني خاصي داره كلي خوشحال بودم چون ديگه از شر بوسيدن صورتاي زبر آقايون راحت شده بودم. اگه گاهي هم پيش مي اومد كه مجبور مي شدم با يه دوست قديمي كه از راه دوري اومده بود بصورت مخفيانه و دور از انظار روبوسي كنم، يه بوسه’ خيلي سريع و با كلاس (از اونايي كه فاصله دارن) كار رو راه مي انداخت. گذشت تا همين اواخر، پدر يكي از دوستامون از ايران اومده بودن و در ديدار اول طبق رسم معهود سه بوسه رد و بدل شد. ولي موقع روبوسي يه اتفاق جالب افتاد. ايشون اينقدر صميمانه من رو بغل كردن و بوسيدن كه يه آن با تمام وجود رفتم ايران و احساس كردم دارم با پدر خودم روبوسي مي كنم. در مدت اين سه چهار سال، هيچوقت اينقدر دلم تنگ خانواده نشده بود، تا يه مدتي تو فضاي اتاق نبودم و داشتم در هواي خونه تنفس مي كردم. احساس كردم يه چيزي اوجا هست كه قبلاً نبوده، يه چيزي كه با بقيه’ چيزا فرق داشت، يه چيزي كه جعلي نبود، يه محبتي كه اصل بود.
اينجا، تو شهر فرشتگان همه چي خيلي قشنگه، آخه اينجا شهر فرنگه. از ميوه هاش گرفته تا دختراش، همه خوشگل و خوش تركيبن. آدماي با ادب و شيك پوش، ماشيناي آخرين مدل و .... خلاصه همه چي پر زرق و برقه. ولي همه’ اين آدماي با كلاس، همه’ اين عشقاي هاليوودي و ...، همه جعلين. و تا يه چيز اصل نبيني به جعلي بودنشون پي نمي بري. يادمه قديما وقتي كسي از ولايت مادري مي رفت تهران، بقيه مي گفتن طرف ديگه آب تهران رو خورده. اون روزا معني اين جمله رو نمي فهميدم. ولي حالا ديگه كاملاً مي فهمم منظورشون چي بوده، يعني اين كه ديگه طرف جعلي شده. اون روز من به جعلي بودن خودم پي بردم.
 |
|