--> پيرتاک <body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/platform.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar/5111494?origin\x3dhttps://pirtaak.blogspot.com', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

پيرتاک

دوستان:

آرشيو

گويا
BBC
******* Comments********** ****
 



Sunday, February 15, 2004

پيش گوئی های پيرتاک

نمی دانیم دوشينه از ثقل اطعمه بود يا سکر اشربه که تا بامدادان کابوس های خوفناک بستر همايونی را رها نکرده و چشمان مبارکمان با خواب هم بستر نشدند. باری٬ در آن هنگام که احلام المحدثه بر آدمی نازل می شوند٬ پلک های عزيزمان آهسته در وادی خواب گرم می شدند که نا گاه پير مردی گوژ پشت با عصايی در مشت و ریشی درشت بر ما ظاهر گشت. به شيوه ای غريب قد و بالای همايونی را بر انداز کرد و نفس عمیقی کشيد و بازدمش که بوی مردار می داد را در اطرافمان فوت نمود. ما که نمي دانستيم آن ابله در عالم خواب جرات کرده در حضورمان جسارت کند خشمگين شديم و با غیظ در او نظر کردیم. پس از او پرسيديم «کيستی اي سفله»؟ دوباره با همان شیوهء نا مانوس در ما نگریست و با لهجه ای غريب و صدايی مخوف که تا امروز نشنيده بوديم گفت : «نستر اداموس». از خدا که پنهان نيست٬ از بندهء ناچيزش که شما باشيد نیز پنهان نباشد٬ هراسی سنگين بر ما مستولی گشت٬ چنان که دست و پايمان لرزيدن گرفت. پس از آنکه دوباره بر خود مسلط گشتيم٬ اندیشه کرديم که بهتر است افتادگی پیشه کنیم و از دانش ناچيز وی بهرور شويم شاید مفید فایده واقع شد. پرسيديم: ملک ما را چه می شود؟ زهرخندی نمود و امتداد نگاه نافذش در افق گم گشت. صدایمان را محکم تر کردیم و سئوال را باز پرسیدیم. پیرمرد ژنده پوش نفسی کشید و چون دم کوره خروشيد و گفت: آيندهء نزديک را می خواهی يا آتيهء دور را؟ نزد خود انديشه کرديم که دورش به کارمان نمی آيد٬ همان نزديک مفيد تر است٬ پس گفتيم: نزديک. پس او اينچنين گفت:

« مجلسيان کاری از پيش نبرند و از اين هم که هستند خوارتر شوند و مجلس به رقيب وا گذارند. دولت که با پشتيبانی این مجلس هيچ بود٬ هيچ تر شود و عنان اختيار ملک به گرگ سپارد. حکام نو خواسته بساط معاشقه با عمو سام بگسترند و از هر چه هست مستفیضش کنند» در اين هنگام اشکی بر چشمانش نشست. ادامه داد: «سگان شکاريی که آموخته بودندشان با نام عمو سام پارس کنند٬ آنانشان که مستعدند و آموزش پذیر به نامی دگر خو دهند و باقی را اخته کنند. مردمان را به بيگاری اجنبی بگمارند و هرآنچه در ملک يافت شود به زر نزديک کنند و زر در جيب کنند و جيب در بر و بر در بلاد کفر بنشانند. کشتی ملک سوراخ کنند و خود بر بلمی امن استوار گردند و راه خود گيرند و مردمان در این شب تاريک و بيم موج و گردابی چنين هايل اسیر گرداب کنند».

صدای گریهء نستر اداموس منقلبمان کرد و حیران از خواب جستیم و خود در عمارت سلطانی دیدیم و خدا را شکر گزاردیم که هرچه بود در خواب بود نه در عالم واقع.

Pirtaak  ||  4:06 PM