امروز با حافظ
مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو .... يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتيدی و خورشيد دميد .... گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسيحا به فلک .... از چراغ تو به خورشيد رسد صد پرتو
تکيه بر اختر شب دزد مکن کاين عيار ..... تاج کاووس ببرد و کمر کيخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش .... دور خوبی گذران است نصيحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن .... بيدقی راند که برد از مه و خورشيد گرو
آسمان گو مفروش اين عظمت کاندر عشق .....خرمن مه به جوی خوشه پروين به دو جو
آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت .... حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو