--> پيرتاک <body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/platform.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar/5111494?origin\x3dhttps://pirtaak.blogspot.com', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

پيرتاک

دوستان:

آرشيو

گويا
BBC
******* Comments********** ****
 



Tuesday, March 02, 2004

پیشنهاد بیشرمانه

اصولاً در زندگی من چیز هيجان انگيز و جالبی اتفاق نمی افته که بخوام تعريف کنم٬ يه سری وقايع يوميه هست که هر روز تکرار می شن و حوصلهء آدمو سر می برن.

شب٬ بعد از اینکه ده ها اونس غم رو به نور باده شستی٬ در عالم خلسه به خواب می ری. صبح که از خواب پا می شی یاد قول حافظ می افتی که «شب شراب نیارزد به بامداد خمار». سرت گيج می ره و سرعت زمان برات غير عاديه. همه چيز به طرز احمقانه ای باهات شوخی داره٬ عرض و طول تختت که عوض شده و کلی وقت لازمه که از اون بپری پائین٬ دوش حمامت هم که يادش نيست نبايد تو رو با لباس خيس کنه. طبق معمول دمای آب از صد درجه تا صفر درجه و برعکس رو هم چند بار با سرعت تجربه می کنی و نوسانات دمای آب به سختی حول و حوش دمای مورد نظرت میرا می شه. توی اين حالت٬ عجله کردن خودش کلی تو رو از زندگی عقب ميندازه٬ چون يه اشتباه هایی می کنی که دو برابر وقت می بره تا شايد بتونی اونا رو جبران کنی. حالا فرض کن خودتو خشک کردی٬ هيج می دونی بستن دکمه ها چقدر سخته؟
بگذريم٬ توی اتوبوس نشستی و اميدواری که قيافت خيلی تابلو نباشه. يه موسيقی زيبا داره گوشت رو نوازش می ده. حتماً صاحب اين cell phone سليقهء موسيقيش با تو خيلی شبيه٬ چون تو هم يه چيزی توی همین مایه ها رو تلفنت گذاشتی. حالا معلوم نيست يارو چرا جواب تلفنش رو نمی ده. توی همين فکرايی که نگاه بقيه حاليت می کنه که اين صدا داره از جيب تو خارج می شه.

الو٬
سلام٬
به به٬ سلام٬ حال و احوال؟
خوبم ممنون٬ تو چطوری؟
من که عالیم٬ بهتر از این اصلاً امکان نداره٬ خانواده چطورن؟
سلام می رسونن٬ آرش جان٬ می بخشی٬ مث اینکه خواب بودی ها؟
ای بابا٬ اين چه حرفيه؟ خواب کجا بوده؟ من در نهايت هشياری دارم می رم دانشگاه (ارواح عمم)٬
می تونم یه خواهشی ازت بکنم؟
اختیار دارین٬ بفرمائید٬
معلم این کلاسی که ورداشتم یه آقاییه اهل غنا٬
خوب٬
یه چیزی از من خواسته که فکر کنم فقط از دست تو بر می آد.

رنگت می پره٬ ای داد بی داد٬ یه آقای سیاه پوست اهل غنا چه کاری از این خانوم خواسته که انجامش فقط از تو ساختست؟ خودتو جم و جور می کنی و با من و من ادامه می دی:

حالا نمی شد يه دختری اهل ايتاليا يا مثلاً برزيل يه همچين خواهشی داشته باشن؟
ههههههه٬ شرمنده٬‌
خوب حالا این آقای گوگوری مگوری چی از تو خواسته؟
اگه بگم باورت نمی شه٬

یه آن فکر می کنی نکنه این هم از اثرات عبادت دیشب باشه٬ و الا این چه مکالمه ایه که تو داری انجام می دی؟ اي داد٬ ای هوار٬ بابا تو روز روشن دارن تو رو اغفال می کنن٬‌ آدم دردشو به کی بگه آخه؟ آدم دوست بزرگ می کنه که قاتق نونش باشه می شه قاتل ... بدبختی اینه که ازدواج گی ها هم همین هفتهء پیش همین نزدیکی کلی خبر ساز شده. حالا چرا این رفیقت رو هوا برداشته٬ اصلاً نمی فهمی. ديگه مونده تلفن رو قط کنی و بعدشم بگی جون تو باتريش تموم شد٬ ولی ترجيح می دی بدونی دوستی های اين دوره زمونه از چه جنسين.

ببين من دارم کم کم نگران می شم٬ تو رو خدا زودی بگو چه برنامه ای برای ما چيدی؟
ای بابا٬ چرا ترسيدی؟ برنامه چيه؟ هههههههه
خوب٬ حالا ايشون فرمايششون چيه؟
راستش وقتی فهميد من اهل ايرانم اومد پيشم و ازم خواست که بهش نماز خوندن ياد بدم.

مث بمب منفجر می شی و چندين ثانيه طول می کشه تا يادت بياد که توی اتوبوس نشستی و همه رو ميخ کردی. ياد سريال امام علی مي افتی و نماز صبح خوندن وليد. همين يه کارت مونده بود که بشي مروج دين حنيف. احتمالاً اگه عبا و عمامه هم بپوشی ديگه کاستمت تکمیل می شه. فکر بهشتی می افتی که يارو می خواد بره. ازش می پرسن که اين حوري رو از کجا تور زده٬ اونم در حالی که داره می خنده تو رو نشون می ده که از همه جات آتيش زده بيرون. هنگ آور و ضعف ناشی از خنده می ره که کار دستت بده٬ ولی خودتو جم و جور می کنی و سعی می کنی دوباره رو صندليت بشينی.

اصلاً فکرشو کردی؟ يه آقای اهل غنا توسط يه دختر کليمی به يه آدمی مث من معرفی می شه تا به دين حنيف مشرف بشه٬ بايد اينو تو اخبار CNN يا BBC يا شايدم Discovery Channel نشون بدن.
هههههه٬ آره٬ منم کلی بهش گفتم که بابا اصلاً من مسلمون نيستم که نماز بلد باشم٬ ولی يارو کوتاه نيومد.
بابا تو یکی رو به ما معرفی کن تا راجع به مزايای الکل و زيبائيای عالم مستی باهاش صحبت کنيم نه اينکه بيچاره رو «يهدون من الظلمات الی النور» کنیم.
حالا من بهش گفتم دوست مسلمون دارم٬ ازش می خوام که بهت ياد بده.
چقدم که تو دوست مسلمون داری هههههههه٬
خوب حالا بهش ياد ميدی يا نه؟

می ری تو فکر٬ يعنی تو اصلاً دوست نداری بدونی که حورالعين Victoria Secret می پوشه يا نه؟ تو بهشت جانی واکر Black label سرو می شه یا اونا هم مستضعفی حال می کنن و Red label گذاشتن رو میز. شایدم شهروندا بهشت رو درجه بندی کردن و به اولیا الله شراب ۲۰ سالهء‌ فرانسوی می دن و دم در بهشت هم عرق سگی ساخت موسیو سرکیسیان رو گذاشتن. پاک وسوسه می شی٬ احساس می کنی کلهء تو شده دشک کشتی و خدا و شيطون مشغول زورآزمائين. در اين روز عزيز تمام کفر در مقابل تمام حق ايستادن٬ اونم با اون حال نزاری که تو داری. احساس مسئوليت در مقابل بشريت داره رو شونت سنگينی می کنه. مبادا روحت رو به شيطون بفروشی٬ صدای خندهء شيطون هم از اون ته داره می آد که می گه «بابا تو خيلی باحالي». تصميم خودتو می گيری.

بهش ياد می دم٬
خيلی ممنون٬‌ واقعاً لطف می کنی٬ شايد ما هم از ثوابش سهمی ببريم.
هههههه٬‌ همشو مي گم به عبری به حساب تو بنويسن.
دستت درد نکنه.
خواهش می کنم٬
خوب٬ من ديگه مزاحم نمی شم٬‌تو کاری نداری؟
خواهش می کنم٬ اگه بازم از اين مشتريا به پستت خورد ما رو بی نصيب نذاری٬
حتماً٬ خوب دیگه مواظب خودت باش.
تو هم همینطور٬
خدا حافظ
بدرود.


از اتوبوس که پياده می شی هنوزم داری تلوتلو می خوری و به نقشی که در جامعه بريده از معنويات امروز باید بازی کنی و اين مسئوليت خطيری که رو دوشت گذاشته شده فکر می کنی و سعی می کنی عدد ۱۷ رو از ياد نبری. وارد آزمايشگاه شدی٬ می ری و رو ميزت رو نگاه می کنی٬‌خشکت می زنه٬ امروز واقعاً يوم الله بوده٬ پردازشگرت که دوباره راه می افته٬ داری دارچین روی شله زرد رو بو می کنی.

Pirtaak  ||  8:03 PM