|
گويا
BBC
*******
Comments**********
****
|
هذیان
نسیم بهاری که آغشته می شود به بوی کاغذ سوخته٬ خاطرات گنگی را از زاویه های پنهان بايگانی حافظه ات بيرون می کشد و تند تند ورق می زند٬ و اصلاً به حال زار تو نظر ندارد. کاش اين دود از آتشی به هیمهء خاطره بود نه هیزم دل. در لايتهناهي کیهان٬ نقطهء بی بعدی هستی که سکون به همان اندازه برایش معنی دارد که حرکت. در نهايت پوچي کاملاً کرختی و حس می کنی به اندازهء همهء دنیا وزن داری. به نقطه ای که وجود ندارد در دور دست خيره شده ای و احساست بين عشق و نفرت نوسان می کند. سکوت مرگ با باران کلمات مغشوشی که از منابع ناشناس ساطع می شوند و فضا را از سيلان خود آشفته می کنند شکسته می شود و تو انگار از يک خواب طولانی برخاسته ای. هرچه توان داری هزینهء حنجره ات می کنی تا هم آوا شوی٬ ولی چه سود وقتی که تو آوا را نمی شناسی. زخم چرکینی که پوست رویش سخت شده را با تقلا وارسی می کنی و آنقدر به پوستش ور می روی تا ترشحات تهوع آورش با سوز و درد همه جا را پر کند و ظاهر و باطن یکی شود. زیر دوش آب می مانی تا شاید باران کوچکش خاطر افسرده ات را از غبار غم بزداید٬ منتظر می مانی٬ می مانی ولی همه اش هست٬ همه اش هست بدون اینکه ذره ای از حجم کریهش کاسته شود. چه کاشته ای در اين خاک ابتر که درختان کينه بدين تناوری به بار آوردست؟ پس آن همه مهر صاف و نغمهء عاشقانه را چه شد؟ آن همه شور و شیدائی به کدام نفرین دچار گشت که آواز بلبل را به شیون بوم بدل کرد و جنگل سبز را به مرداب وحشت؟ حال بیمار محتضری را داری که با چشم خشک می گرید و با معدهء خالی استفراغ می کند. آيا اين نقطهء پايان است؟
 |
|