|
گويا
BBC
*******
Comments**********
****
|
بهاريهء مدرن (۲)
نوار های طلائی و نرم اشعهء خورشید در صبح يک روز زيبای بهاری٬ با نوازشی مادرانه تو را از عالم خواب بيرون می کشد و بسوی نور رهنمون می شود. مزهء روءيای شب قبل هنوز زير دندانت است و تو نا اميدانه تلاش می کنی تا دوباره دامن آن خواب فرار را بکف آری٬ ولی می دانی که ديگر روز شده است و هنگام کار و کوشش. بر می خيزی و خدای را برای سلامتی و شاديت سپاس می گويی و تن به آب می سپاری. سوت زنان عرض اتاق خواب را می پيمايی و به محوطهء حال وارد می شوی. چشمان بازش به چشمان تو خيره است و تو را بسوی خود می خواند. نمی دانی پوست زیبایش را در آفتاب تن کرده یا این سرخی را شب چهارشنبه سوری به عوض زردی از آتش ستانده. بی حرکت و بی صدا دراز کشیده است. اندام کشيده اش را با سرانگشتانت به آرامی لمس می کنی و مطمئن می شوی که مرده است. متاءسف نيستی و به سوت زدن ادامه می دهی. ياد رقص شب قبلش می افتی که تو را مسحور حرکات آرام و موزونش کرده بود و سکوت و آرامشش که تو را به تحسین وا داشته بود. ولی چشمانش همچنان زيباست و مرگ در آنها راه نيافته است و تو هيچ احساس بدی نداری. بی اختیار یاد چشمانی که روز عید قربان به مسلخ می روند می افتی. اين مرگ نخستین نيست و واپسین نيز نخواهد بود پس چه جای تاءسف. نوروز امسال در همين اتاق چهار تن ره به ديار عدم گشودند و تو سوت زدی.
بهار طبيعت و نوروز٬ آغازيست بر پايان زندگی ماهی سرخ تنگ بلور.
 |
|