|
گويا
BBC
*******
Comments**********
****
|
Wednesday, April 14, 2004
14 آپريل
لعنت به آمريكائيا كه نه بلدن آبجو درست كنن و نه شراباشون به درد مي خوره. داري سعي مي كني با عدداي 11 و 3 يه جمله بسازي كه اصلاً هم معني نداره، مث زندگي تو. به يه شب تف كرده’ تابستوني فكر مي كني كه چطور به يه روز زيباي بهاري پيوند خورده. گيلاس چهارم رو هم خالي كردي ولي هنوز اون اتفاقي رو كه منتظرشي نيافتاده، چرا؟ بازم خاك تو سر كسايي كه بلد نيستن شراب درست كنن. امشب رفتي و براي خودت خريد كردي، مارلو، 1999، قرمز، قديمي ترش به وسعت نمي رسيد. گذشته گان براي كسايي كه تنهايي شراب مي خوردن يه اسمايي داشتن، شايد ديگه قديمي شده، مث خودت، كسي چميدونه. ديوان حافظ رو باز مي كني:
پيش از اينت بيش از اين انديشه’ عشاق بود / مهرورزي تو با ما شهره’ آفاق بود .... اين حافظ تون هم يه چيزيش مي شه ها، مي شنگه. مدتي بود كه اين غزلش رهات نمي كرد: گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد ... . گيلاست رو بر مي داري، رنگ سرخش هم اونيه كه سعدي مي گفت: هم طعم نار دارد هم رنگ ناردانه، ولي سمند سركش و جادوئيش تو رو تا هيچ كراني از عالم پندار نمي بره. انگار فقط اونايي رو به جايي مي رسونه كه جايي براي رسيدن داشته باشن، تو مسافر كجايي؟ همين جا هم كه بنشيني انگار رسيدي، اصلاً تو رو روي همون هدف نكبتت آفريدن. همه’ محبتت رو تو مستراح خالي كردي و حالا عشق برات بوي گند گرفته، ياد فروغ به خير، هوا از بوي ادرار منقبض شده. كاش شراب فرانسوي داشتي. هوس كردي از جنازه’ سرد يه پير زن 80 ساله لب بگيري، اگه طعم كافور هم بده كه ديگه چه بهتر. شايد از اين ناراحتي كه توان پنج تايي 2 رو براي هميشه بدرود گفتي، مگه مهمه؟
 |
|