|
گويا
BBC
*******
Comments**********
****
|
یک پنجره
ديروز جای همه رو خالی کردم. يه پنجره به بزرگی دروازهء بهشت به سمت اقيانوس که می شد از اونجا با آسمون آبی با اون ابرای تپه تپه اش حرفای خودمونی زد. مرغای دریایی که مث رهبرای ارکستر داشتن بالاشونو روی بال باد بصورت موزونی حرکت می دادن و چندتا آدم با دل و جراءت که مشغول رام کردن موجای وحشی بودن. دورترا٬ تصویر محوی از یک جزیره٬ پس زمینهء دو تا کشتی بزرگ لنگر انداخته نزدیک ساحل بود که جلوی چشم همه سرگرم عشق بازی بودن. نزدیک تر٬ کنار ساحل٬ چند نفر سعی می کردن تندتر بدوون تا هوای پاک و تازه ای که همینجور بی صاحب افتاده بود اونجا رو بیشتر وارد ریه هاشون کنن. و خورشیدی که با جست و خیزش پشت ابرا٬ هر از چندگاهی نور صحنه رو طبق سلیقهء باد تنظیم می کرد.
يکی از دوستامون توی يه منطقه از شهر فرشتگان که به ساحل دراز (Long Beach) معروفه يه آپاتمان زیبای رو به ساحل گرفته و ما رو به همین مناسبت دعوت کرده بود که عصر شنبه بریم پیشش. واقعاً جای همه خالی بود. وقتی وارد شديم، چنتا از دوستاش اونجا بودن و شروع كردن خودشونو بصورت ضربدری معرفی کردن، ولی من مث نديد بديدا مستقيم رفته بودم سمت پنجره. پنجره ای که به قول فروغ می شد مردم خوشبخت رو از توش تماشا کرد. حتی مدتی طول کشيد تا يادم بيافته هر چهره ای با جام شراب شادتره.
راستی راستی جای همه خالی٬ خيلی زیبا بود٬ مخصوصاً اون پنجرهء مهربون که زودی باهاش اخت شدم و توی اون جمع از همه صميمی تر شديم. وقتی خورشيد دست تکون داد و پشت آخرين موج نشست٬ تازه حرف چشمای من با پنجره گل انداخته بود و هردو داشتن از خاطرات قديمشون صحبت می کردن. كاملاً كه تاريك شد اونور پنجره تازه مي شد ديدش٬ يه نفر با يه جام شراب نشسته بود و با لبخندی محو به من خيره شده بود. اطراف او هم پر بود از هياهو٬ فکر کنم دوستای او هم مهمونی گرفته بودن. شايدم فکر می کرد جای بقيهء دوستاش خاليه٬ ولی چه فرقی براش داشت؟ اون که فقط نشسته بود و به من چشم دوخته بود.
 |
|