--> پيرتاک <body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/plusone.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar.g?targetBlogID\x3d5111494\x26blogName\x3d%D9%BE%D9%8A%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%83\x26publishMode\x3dPUBLISH_MODE_BLOGSPOT\x26navbarType\x3dBLUE\x26layoutType\x3dCLASSIC\x26searchRoot\x3dhttp://pirtaak.blogspot.com/search\x26blogLocale\x3den_US\x26v\x3d2\x26homepageUrl\x3dhttp://pirtaak.blogspot.com/\x26vt\x3d5655119033512406243', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>

پيرتاک

دوستان:

آرشيو

گويا
BBC
******* Comments********** ****
 



Thursday, October 26, 2006

(با اجازه, شازده ايرج ميرزا)
علي بوگندو

داشت عباسقلي خان پسري / پسر بي ادب و بي هنري

اسم او بود علي بوگندو / تحفه اي بود ميان اردو

همه جا بوي بدش ميآمد / شوره از ريش و سرش ميآمد

گفته دكتر برايش ممنوع / كرده حمام و بوي مطبوع

خمره اي چرك و سيه شلوارش / چيپ و خاله زنكي گفتارش

بجز از چركي و بوگندوييش / خيره سر بود و بر راي خويش

پيله بر پير و جوان و زن و مرد / سر هر كوي و برزن ميكرد

آنچه ميخواست فقط تمكين بود / گرچه از حيث شرف مسكين بود

اين همه رفت ز احوالاتش / بشنو از رقص و ادا اطوارش

دست در حلقه, زلفش ميكرد / غنچه لبهاي زمختش ميكرد

عشوه هاي خركي ول ميداد / با دوكش قرهاي خوشگل ميداد

هركجا مجلس پاكوبي بود / گل پسر لعبت مطلوبي بود

گر شد انبر نسارا گردو / كم شود بوي علي بوگندو
پيرتاک 27/7/2006 ٬ شهر فرشتگان

Pirtaak  ||  11:15 PM




Saturday, July 23, 2005

نا اميدي

حاصل ۸ سال تمرين دموکراسي و گفتمان و کوفت و زهرمار، بي تفاوتي مردم در برابر زنگي مستيه که تيغ بر کف عربده مي کشه و هر گهي دلش مي خواد مي خوره. اين مسخره بازيي که با گنجي در آوردن ديگه هيچ مرزي براي پررو گري و رجاله بازي باقي نذاشته. مرتضوي داره رسماً طرف رو مي کشه و حتي خبراشم سانسور جدي نمي کنه چون مي دونه کسي ديگه خبر نمي خونه يا اگه اتفاقي هم نظرش به خبري افتاد با يه لبخند تلخ بي خيال مي شه و مي گذره. دفاعيات قاضيان رو بخونين، انگار همشو قبلاً هم خوندين. هرکي رو که بهش گير مي دن همين بلاها رو سرش مي آرن و هيچکس هم گوشش بدهکار نيست، البته نبايدم باشه. وقتي شرکت سهامي ممد چاخان و رفقا در طول اين ۸ سال اميد مردم رو کشته و همتشون رو به باد داده ديگه کي قيد روزنامه نگار بدبختيه که به اميد قانون گوشه اي از گندکاري هاي حضرات رو رو کرده، و حالا بايد تاوانشو پس بده.

Pirtaak  ||  11:50 PM




Friday, July 22, 2005

دزد و قاضي (پروين اعتصامي)

برد دزدي را سوي قاضي عسس
خلق بسياري روان از پيش و پس
گفت قاضي کاين خطا کاري چه بود
دزد گفت از مردم آزاري چه سود
گفت بد کار را بد کيفر است
گفت بد کار از منافق بهتر است
گفت هان برگوي شغل خويشتن
گفت هستم همچو قاضي راهزن
گفت آن زرها که بردستي کجاست
گفت در هميان تلبيس شماست
گفت آن لعل بد خشاني چه شد
گفت مي دانم مي داني و چه شد
گفت پيش کيست آن روشن نگين
گفت بيرون آر دست از آستين
دزدي پيدا و پنهان کار توست
مال دزدي جمله در انبار تو است
تو قلم بر حکم داور ميبري
من ز ديوار و تو از در ميبري
حد بگردن داري و حد ميزني
گر يکي بايد زدن صد ميزني
مي زنم گر من ره خلق اي رفيق
در ره شرعي تو قطاع الطريق
مي برم من جامه درويش عور
تو ربا و رشوه مي گيري به زور
دست من بستي براي يک گليم
خود گرفتي خانه از دست يتيم
من ربودم موزه و طشت و نمد
تو سيه دل مدرک و حکم و سند
دزد جاهل گر يکي ابريق برد
دزد عارف دفتر تحقيق برد
ديده هاي عقل گر بينا شود
خود فروشان زودتر رسوا شوند
دزد زر بستند و دزد دين رهيد
شحنه ما را ديد و قاضي را نديد
من به راه خود نديدم چاه را
تو بديدي کج نکردي راه را
مي زدي خود پشت پا بر راستي
راستي از ديگران مي خواستي
ديگر اي گندم نماي جو فروش
با رداي عجب عيب خود مپوش
چيره دستان مي ربايند آنچه هست
مي برند آنگه ز دزد کاه دست
در دل ما حرص آلايش فزود
نيت پا کان چرا آلوده بود
دزد اگر شب گرم يغما کردن است
دزدي حکام روز روشن است
حاجت ار ما را ز راه راست برد
ديو قاضي را به هر جا خواست برد

Pirtaak  ||  11:32 AM




Wednesday, July 20, 2005

اگه.....

آخ اگه يه كسي براي بهشت يه مستراح خيلي ساده ساخته بود و جد اعلامون ازش استفاده مي كرد، حالا همه مجبور نبوديم اينقدر اينجا عذاب بكشيم.

Pirtaak  ||  5:43 PM




Tuesday, July 19, 2005

مشکلات غذا نخوردن

ديشب خسته بودم و قبل از اينکه شام بخورم خوابم برد. صبح پاشدم ديدم مينيسک پاي چپم پاره شده.

Pirtaak  ||  1:10 PM




Monday, July 18, 2005

کنسرت لطفي

هفته ي قبل محمدرضا لطفي به اتفاق پسرش اميد و يه ضربي اينجا کنسرت دادن. اولش که طبق معمول برنامه هاي (يا بي برنامه گي هاي) ايراني معلوم شد که سالن کنسرت تا دوسال آينده زير تعمير خواهد بود و محل اجرا به سالن ديگه اي انتقال يافته. چون هيچ نشانه يا راهنمايي از محل اجرا وجود نداشت، پس از کلي ماجراجويي و بالا و پايين رفتن سالن رو پيدا کرديم و رفتيم مث بچه ي آدم اونجا نشستيم. يه نيم ساعتي که گذشت يک آقاي گيس بلند با ريش دم اسبي (از حد بزي گذشته بود) اومد و پس از تشکر از ما و عذر خواهي بابت تاخير اعلام برنامه کرد. پس از چند لحظه جواني بسيار لاغر و بلند قد با موهاي نمره ي ۴ خيلي بي سر و صدا رو سن ظاهر شد و آهسته روي زمين نشست. يه سه تار که هم اونجا بود رو برداشت و شروع کرد به کوک کردنش. داشتم يواش يواش به اين نتيجه مي رسيدم که اين حضرات هنرمند مي آن اينجا و کنسرت مي ذارن فقط براي اينکه که بچه هاشونو معرفي کنن. بنا بر تجربياتي که از اجراهاي آقا زاده هاي (براي پسر گوگوش بايد بگم خانوم زاده هاي) هنرمندا داشتم منتظر برنامه اي خيلي ضعيف از اميد لطفي بودم. جوان خجالتي نم نمک شروع به نواختن کرد و آهسته آهسته سرپنجه هاش و گوش ما رو با سه تار گرم کرد. قطعه خيلي ساده و خودموني شروع و کم کم از حال و هواي ايراني خارج شد. تکنيک نوازندگي بين سه تا و تنبور و گيتار نوسان مي کرد. فضاي موسيقيايش لحظه به لحظه از دنياي واقعي فاصله مي گرفت و ما رو به زيبائي هاي وهم آلودي رهنمون مي شد که من شخصاً تا به اون روز تجربش نکرده بودم. يه چيزي مث بنگ زدن بود، نشئت مي کرد و بال پروازت مي داد. رقص شعله هاي آتش توي تاريکي شب وسط يه بيابون. موسيقيش جهاني بود و مي شد با هر سازي اجراش کرد. سه تار مث موم تو دستش مي چرخيد. اين پسر تمام عمر موسيقي خورده. هرچي از زيبايي کارش و احساسي که با شنيدن سازش داشتم بگم حق مطلب رو ادا نکردم. يه تيکه هم آواز خوند. جون مي داد از غزي هاي عراقي يا حافظ انتخاب کنه ولي از مولوي خوند. پسر هم مثل پدر بد صداست. ساز رو که زمين گذاشت ما هنوز فرود نيومده بوديم و بقول رفقا هنوز وصل بوديم که با صداي کف زدن تماشاچيا به عالم ناسوت برگشتيم.
قسمت بعد رو لطفي با مهرداد اعرابي اجرا کردن، تار و ضرب. درويشي درشت اندام و سپيد پوش با يال و کوپال سفيد پا روي سن گذاشت. تارشو کوک کرد و زخمه بر دل تار زد. خوب، ضربي که اصلاً در اندازه هاي لطفي نبود ولي صداي تار جبران مي کرد. راست پنجگاه مي زدن. بداهه نوازي بود که الحق زيبا اجرا شد. پيرمرد کلي هم وسطاش خوند که مهارتش در موسيقي ايراني بدصداييش رو جبران مي کرد. يه جاهاييش هم دو نفري دف زدن و تا انتهاي بخش دوم برنامه خوب درخشيدن. آخر کار هم لطفي کمونچه زد با دف اميد و ضرب مهرداد اعرابي. چه کمونچه اي ميزنه اين مرد. جوهرش که باشه ها وسيلش مهم نيست. کار که تموم شد حضرت استاد براندازي هم از مجلس کردن و با چنتا از خانوما ايما و اشاره هايي رد و بدل کردن و سن رو ترک گفتن.

Pirtaak  ||  6:14 PM




Monday, June 27, 2005

بازگشت پيرتاک

با سلامي دوباره. مدت زيادي از اينترنت و وبلاگ دور بودم و حتي فرصت وبلاگ خوندن هم نداشتم، گرفتاري و اين جور چيزا. اميدوارم که همگي صحيح و سالم، شاد و سرحال و ... باشن و با چرخ روزگار بچرخن.
خوب، رفيقمون هم که به سلامتي با شعار نابود با جمهوري و زنده باد حکومت اسلامي رئيس جمهور شد. مي دونم که همه ديگه از بحث حول و حوش انتخابات حالشون به هم مي خوره ولي يه چيز جالب به نظرم رسيد که خواستم براتون بنويسم. يادتون هست که وقتي خاتمي (ممد چاخان) مي خواست راي جمع کنه همش حرف از قانون مداري و جامعه مدني و ... اين قبيل چيزا مي زد. خيلي زود اون حرفا نتيجه داد و مث کلاس کونکورا شد: « انتخاب تضميني در دو جلسه» يا « با شعارهايي که ما يادتان مي دهيم ظرف يک ماه رئيس جمهور شويد». چارسال بعد بقيه کانديداها هم از رو دست شاگر اول تقلب کردن و با کم و زياد کردن يکي دو کلمه مث همون حرفا رو تکرار کردن. خوب، حالا شعاراي پيروز ايندفعه رو مرور کنيد و حدث بزنيد چارسال ديگه اگه حضرات انتخابات برگزار کنن (که البته شک دارم ديکه انتخاباتي در کار باشه) شعارا چطور خواهند بود.
مزايده از اينجا شروع مي شه:
کروبي: ماهيانه ۱۰۰۰۰۰ تومان به همه پرداخت مي شود.
قالي باف: ۱۱۰۰۰۰ تومان و بليط هواپيماي رايگان به مشهد ساليانه براي هر ايراني.
رفسنجاني: ۱۱۲۰۰۰ تومان ماهيانه و تور بلغارستان ساليانه با پسته و آبجو و آبجي (اين شعار روي كرست پملا اندرسن تبليغ مي شه).
مشکيني: ۱۲۰۰ تومان بالاش و پوکر با امام زمان به قيد قرعه.
احمدي نژاد: ميزان کتک از روزي دو بار به هفته اي يک بار کاهش يافته و دو برابر مقدار نفت مجاني که خميني آورد هر روز توسط شخص رئيس جمهور جلوي در منزل تحويل مي شود. (تعداد انگشتي هاي دروازه ي اصلي شهر را تا سه برابر اضافه مي کنيم)
لاريجاني: ۳۰۰۰۰ تومان بالاتر از بيشترين پيشنهاد و بازي در سريال براي هر ايراني.
......

فکر مي کنيد اونوقت کي راي بياره؟

Pirtaak  ||  6:24 PM




Sunday, January 09, 2005

وقتی نیستی ...

وقتی نيستی دوباره آيينه پر حرف می شه - فعل ماضی دوباره تو جمله هام صرف می شه
دوباره شادی می ره غم ها می شينن روبروم - باغچه ی خسته ی دل پوشيده از برف می شه

پيرتاک٬ ۹/۱/۲۰۰۵ ٬ شهر فرشتگان.

Pirtaak  ||  11:22 AM




Tuesday, November 16, 2004

ديشب رفتم خواستگاري٬

مژده بده ، مژده بده ، يار پسنديد مرا
سايه او گشتم و او برد به خورشيد مرا
جان دل و ديده منم ، گريه خنديده منم
يار پسنديده منم ، يار پسنديد مرا
کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آريد نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا
پرتو ديدار خوشش تافته در ديده من
آينه در آينه شد : ديدمش و ديد مرا
آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببين کاينه تابيد مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک
گوهری خوب نظر آمد و سنجيد مرا
نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند
رشک سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا
هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهيد مرا
چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد زين شب اميد مرا
پرتو بی پيرهنم ، جان رها کرده تنم
تا نشوم سايه خود باز نبينيد مرا
(مولانا)
پ.ن. از تمامي دوستاني که اظهار لطف فرمودن صميمانه سپاسگزاري مي کنم.

Pirtaak  ||  8:58 AM




Monday, November 15, 2004

ديروز رفتيم و حلقه خريديم.

Pirtaak  ||  9:46 AM




Wednesday, November 03, 2004

جمله سازي

کلمات روي زبونم نشستن و دارن به هم نگاه مي کنن. همه منتظرن که «سلام» اول از همه بپره پايين. «سلام» تمام بدنش داره مي لرزه٬ جرات تکون خوردن نداره. «من» از هميشه کوچکتر شده و خودشو اون پشت مشتا قايم کرده. «عاشق» داره بي تابي مي کنه و با ايني که مي دونه هنوز نوبتش نرسيده به زور داره خودشو مي ندازه جلو. «تو» با صلابت و وقار نشسته و اوضا رو تحت کنترول داره. اين وسط «هستم» ديگه داره به يه سايه تبديل مي شه. اوه نه!!! بخار شد. اين جمله فعل نداره.

Pirtaak  ||  3:45 PM




Monday, October 25, 2004

تو ...

مث عشق نوجووني تو چه تندي تو چه داغي
توي تاريکي شب هام تو مث صدتا چراغي

مث اون قناري هستي که توي بهار مي خونه
اصن وقتي تو مي خوني غم مي ره بهار مي مونه

توي ساحل که بشيني دريا رو موج ور مي داره
موج مي آد جلو جلوتر که پيش پات سر بذاره

مث خوابي مث رويا تو مث خاطره هستي
واسه عارف تو سماعي واسه عاشق مث مستي

....

پيرتاک ۲۵/۱۰/۲۰۰۴ ٬ شهر فرشتگان.

Pirtaak  ||  11:58 PM




Tuesday, October 05, 2004

نصايح يك دزد

سامبولي، كيفين؟
خدمت بزرگوارانان گرام عرايض ادب مي نمائيم. راسياتش دوشينه پيش خودمون تفكرات مي كرديم و مي گفتيم ما كه هر چه آموختيم زير سايه ي دراز مدت خودمون تحصيلات شده، پس چرا به فرمايش اون بزرگوار ذكات العلم نشرياتهو نكنيم و خلايق رو بي نسيب بذاريم؟ دست هم كه زياد بشه خيالي ني، همين جوريشم دست زياده جون مولي، اصاً دست بالا دست هم زياد شده چه برسه به خودش. اين شد كه مملي رو نشونديم پشت قلم دوات، گفتيم بينيويس.

خلاصه كنيم:

1- در خانه اگر كس است، نرو كه هوا پس است. اسدللهز متد مي گه خونه اي كه كسي اونو مي پاد رو بي خيالش شين. درد كه ندارين برين اونجا كه يارو هوارش در بياد و گير بيافتين. البته محتمل است كه 32 ميليون يا مثلاً 64 ميليون آدم هم اونجا باشن ولي هيچكي بيدار نباشه، اون حسابش سواست، آدم خواب مث ميش رسول بي آزاره. پس باهاس يا اصاً كسي نباشه يا چي؟ اگرم هست در ملاحت خواب بسر ببره. البته روش هايي هم براي خواب كردن اهل منزل وجود داره كه با اجازتون باشه واسه بعد.

2- در ره منزل حاجي كه خطرهاست در او ، شرط اول قدم آن است كه وارد باشي. يعني اگه اين كاره نيستي نه ما رو و نه خودتو علاف نكني. آخه داش من، فك كردي دزدي هم آفتابه داري مسجد شاست؟ هزار و دوتا فوت و فن داره كه در طول ساليان سال سگ دو زدن بايد اندوخت. در تواريخ هست كه بهترين دزد اون دزديه كه صاب خونه اثاثشو براش بار بزنه، و اون فقط بگه خدا قوت.

3- حسني به كاهدون نزني: در حرفه ي شريف دزدي، مرد اونه كه بزنه به هدف، چطور زدنش مهم ني. يه دزد حسابي، هر فيلمي كه بلده در مي آره تا به همشيره ي مقصود برسه. دزدي يه كار جديه و هيچ قرتي بازيي بر نمي داره. اگه لازمه لباس زنونه بپوشي، باهاس بپوشي. اگه براي دزدي لازمه سخن بروني، لاجرم باهاس بروني. اگه مدرك حوزوي يا دانشگاهي كمك مي كنه جلدي باهاس بگيري و از اين دست.

4- و اما اگه گير افتادي: نخست باهاس فرار رو بر قرار ترجيح بدي. اگه ديدي كه تاريكه و خر تو خره، بهترين شيوه كه از پدران طرار نقل شده اينه كه تو هم داد بزني آي دزد، آي دزد و قاطي جمعيت بشي. اينطوري اصاً مي توني افسار مردم رو هم تو دست بگيري و اگه خرده حسابي هم با كسي داشته باشي توسط عوام كالانعام صاف كني.
......

اينا واسه امروز كافيه، تا بعد.

Pirtaak  ||  4:56 PM




Saturday, October 02, 2004

انديشه ی نيک٬ گفتار نيک و ...

اين آقای هخا رو اول از روی نوشتجات ديگران و بعداً با ديدن یکی دوتا از برنامه های تلويزيونيشون شناختم. پيرمردی که رشته ی کلامش آشفته و کلماتش مغشوش و منطقش بسيار سطحی و خنده داره. ظاهراً تعداد زيادی برنامه ی تلويزيونی هم پخش کرده و دکترای آزادسازی ايران رو از دانشگاه قناری واقع در خيابان وست وود شهر فرشتگان گرفته. جايی که کله و پاچه طبخ می کنن. ایشون يه جمله ی تاريخی گفتن که من رو حسابی به فکر فرو برد: «اساس دين ما انديشه ی نيک٬ گفتار نيک و کردن نيکه». اولش که کلی خندیدم٬‌ بعد دوباره یکم فکر کردم و يه آن به ياد يه جمله از مرحوم خمينی افتادم: « نکنند يه کاری که يه طوری بِشَد که ديگَه نَشَد کاريش کرد». البته اين جمله در قالب تهديدی ادا شده. بعد به شباهت های بیشتری بین اين دو نفر پی بردم. اگه بجای کلمات انگليسيی که حضرت هخا ادا می کنن کلمات عربی بذاريم و لهجه عجيب و غريب ايشون رو به لهجه ی دهاتی در مرکز ايران تغيير بديم٬ به جای کروات عمامه رو سرشون بذاريم و این تلوزیون ماهواره ای رو با رادیو BBC عوض کنیم به همون مرحوم خمينی می رسیم. می دونم که خيليا به حرفای هخا خنديدن و باورشون نمی شه که کسايی واقعاً بليط هواپیما تهيه کردن تا با ايشون به ميدون شهياد برن و برقصن ولی کلی آدم این کار رو کردن. و اين دقيقاً همون اتفاقيه که ۲۵ سال پيش تو ايران افتاد و پيرمرد مشنگی با جملات مغشوش و خنده دارش رفت تا پول نفت رو بين همه تقسيم کنه و تقریباً همه ی مردم حرف اون رو باور کردن و هیچ کس به او نخندید. این عجیب نیست که کلی آدم به فراخوان آقای هخا رفتن جلوی دانشگاه تهران و تجمع کردن؟ جالب نيست؟ دانشگاه تهران!!! همون جايی که سال ها قبل مردم به فراخوان هخای سابق گرد می اومدن. اين هخا کاريکاتور همون خمينيه که دوباره زنده شده و بخشی هرچند کوچک از جامعه ما رو به خودش اميدوار کرده. حتی وزير اطلاعات مجبور شده راجع بهش حرف بزنه و بيشتر بلاگرها به او پرداختن. خوش به حال دولت جمهوری که بیشتر اپوزوسيونش از جنش هخا هستن.

Pirtaak  ||  2:49 PM




Monday, September 27, 2004

من در عجبم ...

بعضی وقتا یه شعری رو می خونی و فکر می کنی خیلی قشنگه٬ بعضی وقتا یه شعری که یه روزی خوندی رو با تمام وجود به یاد می آری و حیرت می کنی که چقدر می فهمیش٬ تازه حظ اکمل می بری.

تا زهره و مه در آسمان گشته پديد / بهتر ز می ناب کسی هيچ نديد؛
من در عجبم ز می‌فروشان کايشان/ زين به که فروشند چه خواهند خريد؟ (حکيم عمر خيام)

Pirtaak  ||  11:48 PM




Monday, September 20, 2004

عروسی در شهر فرشتگان
غذا رو که کشیدیم و به سمت ميزمون حرکت کردیم يهو يکه خوردیم. يه پريچهر نشسته بود رو ميز ما. مث خورشيد وسط تاريکی می درخشيد٬ دلم واشد. نسيم ملایمی با سخاوت بوی خوش زن رو تو فضا می پراکند. جرات نکردم باهاش سلام و احوالپرسی کنم٬‌ حتی نگاشم نمی شد کرد٬ دوست پسرش نشسته بود پيشش٬ اما به این دلیل نبود که نمی شد باهاش اختلاط کرد. با يه نگاه می شد فهميد چقدر ناراحته٬ مسير اشکی که هنوز جاری نشده بود رو می شد روی گونه های زيباش حدس زد. یاد شعر ایرج افتادم و به حرامیدن خودم خندیدم. مطمئن نبودم که فارسی می دونه يا نه ولی بقيه ی کسایی هم که روی ميز ما بودن باهاش حرفی نزدن. حسابی داشت خوش می گذشت. غذا خوردن به خودی خود برام کار حيوانيی به نظر می رسه٬ اين صحنه کا رو به مراتب خراب تر هم کرده بود. عاقبت اشکش سرازير شد و ديگه نتونست بشينه٬‌ پاشد و عروسی رو ترک کرد.
مراسم جشن و پای نکوبی به مناسبت عروسی یکی از دوستان در جریان بود. خانوما رو فرستاده بودن تو و آقايون رو بيرون نشونده بودن. سفارش اکید شده بود که اختلاط مرد و زن نباشه. مادر عروس فرموده بودن که نوای شيطانی موسيقی هم نبايد باشه. من هم که بالطبع داشتم از سکوت خودم و فرمايشات ديگران محظوظ می شدم. مرتب ياد «بيگانه» ی کامو می افتادم و حسي که قهرمان داستان توی زندان بهش دست داده بود برام تدائی می شد. بعد از اون ماجرای جان گداز و زهر مار شدن غذا٬ چندين صلوات قرا هم تلاوت شد تا کلکسيونمون تکميل بشه. آخر سر هم پاشديم و با دوماد روبوسی کرديم و پس از آرزوی خوشبختی اون با عروسی که احتمالاً دوماد هم هنوز نديده بود جبهه ی شادی رو ترک گفتيم. چي بگم والا.

Pirtaak  ||  1:06 AM




Thursday, September 16, 2004

سنگ ها را بسته و ...

لطف کنيد و آخرين جمله ي اين نوشته را بخوانيد (فقط آخرين جمله را). دقيقاً وصف حال است. جالب آنکه اين جمله بر قلم يکي از همان گشوده ها جاري شده.

Pirtaak  ||  2:16 PM




Wednesday, September 15, 2004

جرايم اسلامي
برسي صفحه حوادث جرايد کشور در يکي دو هفته ي اخير٬ فشرده اي از تاريخ حکومت اسلامي در بيست و چند سال گذشته را بدست مي دهد. دو جوان که از محروميت هاي اجتماعي رنج مي برده اند و در دوران کودکي مورد آزار و اذيت و سوء استفاده جنسي قرار گرفته اند بيش از بيست کودک بي گناه را با وحشيانه ترين روش هاي ممکنه به قتل رسانده اند. والدين کودکان بي گناه که جگر گوشه هايشان بدست اين گرگان پليد دريده شده اند داغدار و بهت زده و با چشماني گريان تنها مي توانند پيگير دادرسيي باشند که در سرنوشت کودکانشان چندان تاثيري ندارد. ظاهراً از همان ابتداي کار يکي از مجرمين به عنوان مظنون دستگير شده و حدود ۷۰ روز را ميهمان دستگاه قضايي حکومت اسلامي بوده است. ولي رافت اسلامي شامل حال وي گشته و دستان او را براي پرپر کردن تعداد بيشتري از گلهاي باغ آزاد گذاشته است. تمامي مقام هاي محلي و از جمله فرماندار نيز با بي اعتنايي شاهد ناپديد شدن يکي پس از ديگري کودکان بي گناه و بي دفاع بوده اند و با سهل انگاري موجبات اين فاجعه ي انساني را فراهم آورده اند. و اين دقيقاً يک مدل ساده از حکومت اسلامي است. حکومتي که طبق قوانين عرفي و قانون اساسي و تمامي پيمان هاي بشري بايد ضامن جان و مال و ناموس شهروندان باشد. و قوه قضائيه که وظيفه ي ذاتيش صيانت از عدالت و جلوگيري از ظلم است چنان با قضيه برخورد مي کند که انگار مرغ همسايه را روباه برده است. واقعه ي دردناکي که در هيچ کجاي اين کره ي خاکي و در هيچ دوره اي از زمان بدين سادگي بوقوع نپيوسته است. آنطرف تر٬ اگر کسي حتي در چارچوب تمامي قوانين تنگ حکومت ذره اي به قباي آقايان خرده بگيرد خود و خانواده اش چنان گرفتار شحنه و دخمه و داغ و درفش مي گردند که تا ساليان سال بايد جبران مافات نمايند.
تمامي کنش ها و واکنش هاي حکومت اسلامي را مي توان بطور خلاصه چنين بيان کرد:تجاوز به حقوق شهروندان و حريم خصوصيشان بدون هيچ محدوديتي مجاز است ولي کوچکترين انتقاد از حکومت تحت هيچ شرايطي تحمل نمي شود.
در واقع حقوق متقابلي بين دولت و ملت وجود ندارد و تمامي اختيارات و حقوق ازآن حکومت بوده و ملت تنها مجموعه ايست از بردگان بي حق و اختيار که حتي فروش نواميسشان با پرداخت خراج به والي اسلامي کاملاً‌ آزاد و حتي مورد سفارش است. در اين ميان اگر بد اقبالي گريبان کسي را بگيرد جان و مال و ناموسش به باد مي رود و متجاوز در امنيت کامل در پي شکاري ديگر مستانه در زمين خدا نعره مي زند.

Pirtaak  ||  7:46 PM




Monday, August 30, 2004

آينه چون نقش تو بنمود راست / دماغ عمل كن آينه شكستن خطاست

عرض شود، تا دكتر چشمش به سيتي اسكن افتاد كلي از صفات اخلاقي و قابليت هاي شخصي من رو كشف كرد و با تعجب پرسيد: بچه ي خيلي فعالي بودي؟ "فعال" به زبان جراحي مي شه "شيطونِ حرف گوش نكنِ از ديوار راست بالا برو". گفتم: نه زياد، فقط دوبار دماغمو شكستم، يه بارم پامو و ... گفت: خوب اين همه ي مجراهاي داخليش قاطي پاطي شده و بايد عملش كنيم. با خودم گفتم، ما كه دوباري مزه ي دماغ شكستن رو چشيديم، بذار يه بارم عملشو تجربه كنيم. اين شد كه سر از اتاق ريكاوري در آورديم.
حالا چند روزي از عمل مي گذره و من در حالي كه يه تيكه گچ زيبا به شكل منقار هدهد (همون مرغي كه دلال محبت شد بين سليمان و بلقيس) زينت بخش دماغم شده، منتظر صورت حساباي بيمارستان موندم و دارم توي خونه سماق مي مكم.
همين.

Pirtaak  ||  6:17 PM




Tuesday, August 24, 2004

خاطرات ملوکانه
چنديست باد بی مروت نخوت در دماغ مبارکمان پيچيده است و خلايق را از آنی که هستند هم کمتر می بينيم. ناظم الاطباء دربار را فرموديم تا چاره ای بیانديشد. دوشينه تقاضای شرفيابی نمود که اجابت فرموديم. امان خواست تا درمان بگوید٬ اذن فرمودیم٬‌ حرامزاده جسارت کرد و با ترس و لرز فراوان به عرض شريف همايوني رسانید که عيب از دماغ بی مثال سلطان جهان دار است. چشمه ی مهرمان به آتشفشان خروشان خشم بدل گشت و بلغم همایونی طغیان نمود٬ خواستيم تا مدعی را سياست کنيم و در کوره ی غیظ بسوزانیم از باب تاديب خلایق٬ ضامن آوردند که امان داده ایم. پس جان بی مقدار وی به خاندان وسیعش بخشيديم و از سر تقصيرات فراوانش گذشتيم. حاليه که در بحر اندیشه غور می فرمائیم و به خرد لایزال همایونی رجوع می نمائیم ملاحظه می کنیم که پدرسوخته پر بی راه هم نمی گفته.‌ پس اراده ی ملوكانه بدان تعلق گرفت تا از باب اصلاحات و پیشتازی در عرصه ی روزگار اجازه دهيم تا آن طبيب حرامزاده بخشی از دماغ مبارک که در تصور ناقصش مخدوش است را بردارد.
سلطان بی مثال بلاد اينترنتيه٬‌ پيرتاک کبير.

Pirtaak  ||  9:05 PM




Monday, August 23, 2004

نامه های هدايت
اين نامه (۲۰ تیر ۱۳۲۷ یا شایدم ۱۳۸۲) را بخوانيد تا بعد در اطرافش صحبت کنيم.

اين نامه رو يه وقتی خوندم که بحث نهادينه شدن و برگشت ناپذیری اصلاحات در جامعه ی ایران و انبساط طبقه ی متوسط و اين جور خزعبلات مث پشکل تو دهن آقايون می چرخيد. راستش وقتی نامه رو تموم کردم٬‌ دوباره و سه باره هم خوندمش٬ پاک پشمام ريخت. انگار نه انگار که نامه رو پنجاه و اندی سال پيش نوشتن٬‌ بند بندش برای امروزم صادقه٬ مث خود صادق هدایت. يادمه می گفتن دیگه کار از کار گذشته٬‌ اين همه روزنامه رو چيکار می کنن؟‌ ابوی فرمودن با خوندنشون بواسيرم عود می کنه٬ يه شبه در همه رو گل گرفتن. این روزنامه ی آخری رو باحال بستن٬‌ اصلاً‌ کیف کردم٬‌ گفتن چون سردبیرش به صاحب امتیازش سلام نکرده پس رَتَتَ٬‌ بابا ایولله. بازار کتاب مونده بود که به سلامتی به اونم ترکون زدن رفت. حالا يارو مرتیکه ی کوسه برگشته می گه مصلحت نظام در اينه که مردم رو تو صحنه نگه داريم٬ یعنی: شوور زهرا خانوم اینا٬ چراغ سبزه٬ شما هم می تونین سیفون رو بکشین. من که بعضی مواضعم مث آتشفشان کوه فوجی دچار انفجار و حريق شد. خاک بر سر ما کنن که زورمون رو داديم دست اينا و بهشون التماس می کنيم. توی اين هير و ويری ابوی فرمان دادن که لباس ملی درست کنيم. فردا هم وزارت لباس ملی تشکيل می شه و ديگه خر بیار و باقالی بار کن. شرت خشتمالی و تنبون و لٌنگ و ردا و گيوه و دستار و بقيه ی قضايا. البته خوبی لباس مردونه ی ملی اينه که صفر تا صدش دو ثانيست. جون خودم به درد فيلمای پورنو می خوره٬‌ سه سوت در می آد. البته من وارد بحث لباس نسوان نمی شم چون يخورده مشکل داره٬‌ قضيه ی صفحه بندی و ايناشو می گم. دو روز دیگه هم مث صفر مراد نیازف گیر می ده به نون سنگک و می گه باید اسم ننم اینا رو باید بذارین روش٬ یا مثلاً‌ بجای چارشنبه بگین سیدشنبه. يکی دیگشون که بعلت عادت زشتش ته پارچ گذاشتن جلوی چشمای باباغوریش تا شاید در موال رو با آشپزخونه اشتباه نگیره یا خدای نکرده صبيه رو به جای والده ی بچه ها آسیب نزنه٬‌ فرمان مشروطیت داده برای جامعه ی امريکا. حالا یکی نیست به ایشون بگه حاجی تا حالا با اون چشمای عقابیت ماکت کره ی زمین رو دیدی تا ابعاد قضیه دستت بیاد. بقيشونم که صب تا غروب راجع به ترکوندن دنيا تئوری می دن. کی باشه که محمود افغان نامی بياد و ابوی رو به سرنوشت علامه ی مجلسی دچار کنه تا حضرات بفهمن دنبه چه بلایی سر خروسی می آره که بی موقع می خونه.

Pirtaak  ||  2:05 PM




Saturday, August 21, 2004

شب شنبه را چگونه گذراندید؟
صدایِ بلند موزيک با پرتوهایِ درخشان و رقصانِ نورهایِ رنگی و تکان هایِ آنچنانی حال تو را اين چنينی می کند. برای مدتی طولانی گوشه ای می ايستی و به خلايق خيره می شوی. رنگ ها و آدم ها را معوج می بينی و اثر الکل را در نافرمانی اندامت دو چندان. در عالم هشیاری از Hip Hop متنفری ولی می دانی که برای رقصيدن مشکلی نيست٬ کافیست خودت را به ريتمی که از subwoofer های پر توان می طراود بسپاری و بقیه اش را لرزش جنون انگيز هوا و تکان های دیگران انجام می دهند. تمامی اعضای بدنت را روی Autopilot می گذاری و می دانی که اگر به کوهی برخورد کنند یا در دره ای سقوط نمایند٬ کسی را خم به ابرو نمی آید. به دل جمعيت می زنی. اينجا کسی به کسی نيست.

Pirtaak  ||  5:04 PM




Friday, August 20, 2004

حرف راست
- الو
- سلام٬ بفرمائيد
- سلام آرش جون٬‌ حالت خوبه؟
- ممنون خوبم زهرا خانوم
- چيکار داری می کنی شيطون؟
- داشتم ماشین بازی می کردم.
- باريکلا٬‌ مامانت خونست؟
- آره٬ گوشی خدمتتون.
- مامان٬‌ مامان٬‌ زهرا خانوم با شما کار داره.
- ای داد٬ می گفتی رفته خرید٬ گوشی می چسبيد به دستت؟ اين حالا حالاها ولکن نيست.
مادر حق داشت٬‌ مکالمه بيشتر از يک ساعت به درازا کشيد. زهرا خانوم مادر مريم بود٬‌ دختر همسايه٬ تازه اومده بودن محله ی ما٬ ازش خوشم می اومد. چشمای سیاه و درشت مريم اونقدر معصوم و جذاب بودن که همون دفعه ی اول بدون اینکه تکون بخورم یا حرفی بزنم مدت ها بهشون خيره شده بودم. از یه شهر بزرگ اومده بودن و بر خلاف خانواده ی ما نه سنتی بودن و نه مذهبی٬‌ اینو می شد از لباس پوشیدن زهرا خانوم فهمید. بهر حال من خيلی زود بهشون علاقمند شدم. مادر از اونا خوشش نمی اومد و می گفت زهرا خانوم خيلی خاله زنکه٬‌ هنوز از راه نرسيده مشغول دو بهم زنی شده. راستش زياد حرف زدن زهرا خانوم رو دوست داشتم٬‌ چون وقتی اون با مادرم مشغول حرف زدن می شد من و مريم وقت بيشتری داشتيم که با هم بازی کنیم. تو محل بين پسرا يجور رقابت سر مریم بوجود اومده بود که طبيعتاً من مجبور بودم هر مدعی جديدی رو از سر راه بردارم. یه هفته از اسباب کشی مریم اینا گذشته بود و من کلی با بچه های محل کتک کاری و دعوا کرده بودم و سپاه دشمنام هر روز تعداد بيشتری از دوستای قديميم رو در خودش جای می داد. مدت کمی گذشت و کوچه مون کاملاً از حالت طبيعی خارج شد و هر روز آدمای جديدی ازش عبور و مرور می کردن. یه بار که رفته بودم ماست بخرم٬ از حسن آقا٬ ‌بقال سر کوچه شنیدم که: اين زنيکه ی پاچه ورماليده پای اين ارازل رو تو محل وا کرده. کلمه ی ارازل رو قبلاً ‌از مادرم شنیده بودم و حدوداً می دونستم به بچه هایی که تو مهمونی شیطونی می کنن و به ظرف غذا و میوه ناخنک می زنن می گن ولی هرچی فکر کردم نفهمیدم چطور می شه که پاچه ی شلوار کسی به جايی بماله با به قول حسن آقا ور بماله و ارازل بريزن تو محل. شايدم اونا جنسای حسن اقا رو کش رفته بودن که اینقدر شاکی بود.
بابا داشت لباساشو می پوشيد که از خونه بره بيرون که یهو متوجه من شد که دارم با دریل بازی می کنم. در حالی که نگرانی رو می شد تو چشماش دید با عصبانیت صدا زد: بچه به اون دست نزن خطر ناکه. به سمت من اومد و دریل رو ازم گرفت و با غیظ بهم نگاه کرد. من با دلخوری یه گوشه کز کردم. مادر گوشی رو گذاشت و گفت: خدا به خير کنه٬‌ زهرا خانوم داره می آد اينجا. بابا خنديد و گفت٬‌ پس من برم تا نيومده. چند ثانیه بعد زنگ در خونه به صدا در اومد. خودش بود٬ بابا در رو باز کرد و زهرا خانوم رو تعارف کرد که بياد تو. بعد از چاق سلامتی بابا گفت: هميشه ذکر خير شما توی خونه ی ما هست٬‌ خداحافظی گرفت و رفت. مادر هم دنبال حرف بابا رو گرفت و با زهرا خانوم شروع کردن به تعارف تیکه پاره کردن. من در حالی که قيافه ی خيلی پليسيی به خودم گرفته بودم پريدم وسط و با صدای بلند و بسیار شمرده و با تاکید گفتم: اتفاقاً٬‌ اتفاقاً٬ اتفاقاً٬ همين چند لحظه پيش ... مادر حسابی دستپاچه شده بود و نمی دونست چطور بايد جلوی سخنرانی من رو بگيره. من هم قصد نداشتم کوتاه بيام چون فکر می کردم چند دقيقه قبل بی جهت تنبيه شده بودم. زهرا خانوم چشم به دهن من دوخته بود و با تعجب منتظر بود ببينه چند لحظه پيش چه اتفاق جالبی افتاده. دوباره با همون حالت ادامه دادم: همين چند لحظه پيش... که مادر دست من رو گرفت و کشون کشون برد توی آشپزخونه و ارشادم کرد. ظاهراً اين بهترين کاری نبود که اون می تونست انجام بده ولی در اون شرايط بحراني اين هم يک راه حل بود.
مريم به اتفاق خانوادش خيلی زود محل ما رو ترک کرد و رفت و ديگه هيچوقت ازش خبری نشد٬‌ ولی چشمای معصوم و سياهش رو هرگز فراموش نمی کنم.

Pirtaak  ||  5:21 PM




Wednesday, August 18, 2004

يک اتفاق ساده

ديشب يک اتفاق ساده افتاد٬‌ اونقدر ساده که تعريف کردنش سخته. همه چی مث هر شب بود٬ معجونی بود از تنهایی و تاریکی که در جام شکننده ی سکوت ریخته بودن. بازم یه بطری Corona Extra از تو يخچال در آورده بودم و غذا رو توی مايکروويو گرم کرده بودم و نشسته بودم پای تلوزيون و توی عالم خودم سیر می کردم. فینال شنای تيمی ۲۰۰*۴ متر مردان رو نشون می دادن. تيم آمريکا با Michael Phelps شروع کرد و اين اعجوبه شنا به راحتی بيش از يک دهم ثانه برای تيم آمريکا پس انداز نمود. معمولاً بهترين رو اول مي ذارن٬ مث پنالتی اول. نفر دوم برتری رو حفظ کرد و در حالی که تيم جلو بود صحنه رو به نفر سوم سپرد. بنظرم شناگر سوم کارشو عالی انجام داد و اختلاف زمانيش رو با نفر بعدی حسابی زياد کرد. اولین نشانه های اون اتفاق ساده داشتن خودشونو نشون می دادن٬‌ دیگه دايره های توی بطری مث هرشب منظم نبودن٬‌ بعضیاشون با فاصله های کم و بعضی با فاصله ی زياد می رفتن تا پايان عمر يک بطری ديگه رو به اهالی ديار فراموشی خبر بدن. هيجان مسابقه هر آن بيشتر و بيشتر می شد و اين شناگر چهارم بود که بايد کار رو تموم می کرد. هرچه اختلاف زمانی او با نفر بعدی کمتر می شد٬‌ ضربان قلب من تندتر می زد٬‌ آهسته زير لب می گفتم زود باش٬‌ داره می رسه٬‌بجنب... دور آخر ديگه تشخيص اينی که کی اوله راحت نبود٬‌ لحظات داشتن می گذشتن و نتيجه ی مسابقه فقط به اشاره ی يک سنسور در انتهای استخر بستگی داشت. و عاقبت دست شناگر امريکايی زودتر از همه اون سنسور رو لمس کرد و من به هوا پريدم.
تيم امريکا در مسابقات شنا امدادی ۲۰۰*۴ مردان اول شده بود و من خوشحال بودم٬‌ چرا؟ نمی دونم. حالا باید شرمسار باشم؟ نمی دونم.

Pirtaak  ||  2:37 PM




Friday, August 13, 2004

بی عنوان

یه دوست قلمی داشتم که یه شب برام این غزل رو فرستاد و گفت باباش اینو در جواب شعر سایه (در این سرای بی کسی...) سروده:
شب سياه عاشقان چرا سحر نمی شود
ز دشت بی کران شب سپيده بر نمی شود
نه شعله ای ز آذری٬‌ نه پرتوی ز اخگری
شهاب هم دگر رهش از اين گذر نمی شود
شبی دراز پر زغم٬‌ چو زلف يار خم به خم
من و اميد صبحدم٬ ولی بسر نمی شود
سماک رامه از چه سو سنان ره نمی کند
به قلب لشکر شب از چه حمله ور نمی شود
چه آه ها که در گلو فسرد و عقده شد به دل
چه اشک ها فرو چکيد و ديده تر نمی شود
شناختم به يک نظر که می کشی به خون مرا
اگرچه سيرفی کسی به يک نظر نمی شود
تو پرده باز کن ز رخ وگرنه در جهان يقين
ز حال زار عاشقان کسی خبر نمی شود
لطيف تر ز عارضت در اين چمن نمی دمد
دقيق تر از آن ميان دگر کمر نمی شود
بس است «ماني» اينقدر مکن ز هجر شکوه سر
اگرچه شرح اين فسانه مختصر نمی شود (مانی)

خلاصه گذشت تا یجا دوباره از مانی یه شعر دیگه دیدم و زیرش نوشته بود مانی از کانادا٬ البته اون دوست ساکن اصفهان بود. بهر حال من دقیقاً این آقای مانی رو نمی شناسم ولی غزلش به نظرم قشنگ اومد. شایدم بخاطر وزن پر تحرکشه.

Pirtaak  ||  8:18 PM




Wednesday, August 11, 2004

خاله زنک


خاله زنک موجوديست ننوس (فمينيست های محترمه دادشان در نيايد٬‌ دايی مردک مصطلح نيست- مترجم) که به هر جنسی نزدیک می شود و با مادر و خواهر و پدر و برادر او وصلت می کند. چهره ی مهربان و گوش شنوايش شهوت درد و دل را در تو شعله ور می نماید و پس از ضبط مکالمات٬‌ با شرح و تفسير دلبخواه خود نتایج را بصورت گزينشی در اختيار دوست و دشمن قرار می دهد. خاله زنک متخصص روانشناسيست٬‌ حرکات تو را می شناسد و افکار تو را می خواند٬ بنابراين او حتی نيازی به شنيدن چيزی از زبان خودت هم ندارد٬ او با عالم قدسی مرتبط است و به او الهام می شود. کافيست بگويی «ف» يا حتی نگويی٬ او چند نوبت در مسير فرحزاد مسافر می زند و بر می گردد. قدما معتقد بودند که نبايد سر به سر خاله زنک گذاشت و الا او دهنت را ...يد. خاله زنک لنگه ی خود را به آسانی می یابد و طبق پروتکل KH-ZA129 بسرعت شبکه خود را گسترش داده و اطلاعات کسب شده را با شبکه جهانی خاله زنک ها share می کند. خاله زنک ها جلسات منظمی برای تبادل اطلاعات و تفسير موضوعی و مفهومی و روانشناختی پديده های عالم دارند و جنبيدن هيچ پشه ای از نظرشان دور نمی ماند. آنها آز آخرين نوآوری های تکنولوژیک برای اهداف خاله زنکيشان با مهارت ویژه ای استفاده می کنند و هيچ کس جلودارشان نيست. بعضی از متخصصين علوم دينی معتقدند که خداوند رحمان از ترس خاله زنک ها جراءت ندارد پايش را از عرش بيرون بگذارد زيرا سال ها قبل در اثر يک لحظه غفلت دختری کليمی را به ريشش بستند و به او بهتان زدند که تق طرف را زده و شکمش را ور آورده و در رفته. خاله زنک ها قبل از Big Bang در هيچسان می زيسته اند و مراحل تکامل خدا را هم ديده اند. مطالعه ی زندگی پيامبران و امامان و بزرگان تاريخ مويد اين گزينه است زيرا اغلب روايات نقل شده از زندگی این بزرگان مشتمل بر داستان های خاله زنکی است. برای نمونه زندگی موسی کليم الله را در نظر بگيريد که چگونه داستان های مفصل و مشروح از اولين ديدارش با صفورا سينه به سينه توسط خاله زنک های باستانی به صفحات تاريخ بشر افزوده شده اند.

شرف و حیا در قاموس خاله زنک جایی ندارد بنابر این برای زندگی در دنيای خاله زنک ها يا بايد کر و لال باشی و مثل رابينسون کروزوعه در جنگل آدم ها آهسته رفت و آمد کنی و امیدوار باشی شاید گربه آرامتر شاخت بزند٬ يا لغتنامه ات را از کلمات اضافی بزدایی و شبکه خودت را راه بیاندازی و پروتکل KH-ZA129 را با مهارت بکار بگيري و وارد کارزار شوی تا هر آن بتوانی از زندگی مشمئز کننده ات دفاع نمايی.

Pirtaak  ||  8:58 PM




Sunday, August 08, 2004

همايی که روی شانه «چيز» می کند

همه ی اعوان و انصار ولایت و پير و جوون تجارت و اصلاح طلب و محافظه کار حکومت مشغول آرايش و پيرايش شونه ی جناب مهندس هستن که «همای سعادت» رغبت کنه و روی باندای ایشون فرود بياد. کمتر از یه سال مونده به انتخابات و حضرات نفت بستن به شیکم تنور هنوز روشن نشدش که چی٬ داریم تلاش می کنیم و منت می کشیم بلکه جناب مهندس التفات بفرمایند٬ چشم عشاق به سرمه ی خاک پا منور نمایند٬ قبول زحمت کرده و روی سر همه پٍهٍن بیافشانند و خودشونو نامزد ریاست جمهوری کنن. بابا مملکت گل و بلبل که حکایتاش تمومی نداره٬‌ اوندفه که دوماد دم در حجله زد زیر گریه٬‌ که ««بابا من چار سال زور زدم و طرف پا نداد حالا برم اون تو چه غلطی بکنم؟ »» (بهش گفتن خاک بر سر٬ تو باید رکاب بگیری٬‌ اون که همینجوری پا نمی ده٬ حالا ایندفه رو برو تو٬ داریمت. رفت تو و خواجه اومد بیرون)٬‌ ایندفه که یارو اصلاً مغور نمی آد٬ ناز می کنه که «« اگه گفتن دوماد قبلنا اینجور بوده یا اونجور بوده چی؟‌ یا اگه عروس اخبار حجله رو لو داد و سر چشمه به اطلاع همه ی ترشیده ها و ورچروکیده ها رسوند که بابا اینم گهی نبود چی؟ از همه مهمتر٬ اگه «هما» روی شونم «چیز» کرد چی؟»» تو رو خدا یکی پیدا بشه بیاد قال قضیه رو بکنه٬‌ ای داد٬‌ ای بیداد٬‌ ای هوار٬‌ آدم دردشو به کی بگه؟
آخه عزیز دل برادر این چه طرز نامزد شدنه؟ حالا تازه اگه مث بچه ی آدم هم می اومدی و نامزد می شدی بهت می گفتیم: جیگر٬ عروسیت ۱۵ سال پیش تموم شده٬ هنوز کوپنا و پادرد صفاشو داریم٬‌ برو جانم با همون زهرا خانوم سر کن به نفعته٬ ايندفه هما می خواد روی شونه ی نامزدش «چيز» کنه.

Pirtaak  ||  2:39 PM




Friday, August 06, 2004

پيرتاک پير شد از بس که مرد

يادمه يه بار يکی ازم پرسيد اين پيرتاک يعنی چی٬ براش توضيح دادم که به درخت انگور می گن تاک و اين اسم يه منطقه است توی شهر ما که يه تاک خيلی قديمی داره. البته تاک يا رز منبع اصلی توليد شراب هم هست٬‌ پيرتاک کنايه از ساقی کهن سالی رو داره که سال ها به ديگران شراب داده. خوب اين دومی خيلی شاعرانه بود و صفتی شایسته ی بزرگان اين فن که من چون خيلی دوست داشتم روی اين وبلاگ گذاشتم. راستی چه خوب شد گفتم وبلاگ٬‌ حال وبلاگم چطوره؟ خيلی وقته که دلم لک زده بود برای نوشتن ولی نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمی رفت. بارها اتفاقايی افتاد که نمی شد ازشون گذشت (مث همون قضيه لباس ملی که آقا امر فرموده بودن٬ واقعاً داشتم می مردم که یه حاشیه به فرمایشاتشون بزنم) ولی ...

Pirtaak  ||  2:31 PM




Saturday, May 15, 2004

باله ی ایران (بخش پایانی)

راستش ديدم دارم زيادی اين قضيه ی باله ی ايران رو جدي می گيرم٬ شايدم علتش اين بود که خيلی عصبی شده بودم. منظور من تنها با اين باله نبود٬ بيشتر برنامه های فرهنگيی که اينجا برگزار می شه همین مشکلات رو دارن. يه کسی يه گوشه امر برش مشتبه می شه که صاحب هنر و صاحب ذوقه٬ بعدش پا می شه برنامه مي ذاره و همه رو سرکيسه می کنه و به دردسر می ندازه. نمی دونم٬ شايدم بعضيا واقعاً کار می کنن و زحمت می کشن و به نفس هنر علاقه دارن٬ ولی ما که تا به حال نديديم. اين هفته هم خانم بنفشه صياد (دختر صمد آقا) قصد دارن رقص صوفی رو با فلامينکو قاطی کنن٬ خدا به خير کنه. اون استاد ارجمند ( جناب کیان) هم تلاششون اين بود که بابا کرم رو با باله جمع کنن٬ البته هنرمنداشون نه بالرين های خوبی بودن و نه بلد بودن بابا کرم برقصن٬‌ شايد اگه اينکاره بودن ما کمتر عذاب می کشيديم. بنده ی حقير حرفم اينه که اگه يه کسی آب بريزه رو پيتزا و بذاره بجوشه ديزی درست نکرده. ديزی ديزيه٬‌ پيتزا هم پيتزا٬‌ حکايت ترکيبات مختلف پژو و پيکانه که آقايون از خودشون درآوردن٬‌ بابا اگه ديدين قاطر خوب بار می بره علتش اين نيست که اسب و خر شانسی با هم خوابيدن٬ علتش اينه که اون بابایی که قاطر درست کرده هم تو خر درست کردن استاد بوده و هم اسب رو خوب می فهمیده. در وادی هنر هم همين قضيه صادقه. طرف مثلاً اومده باله برقصه٬‌ بخش تحتانی بدنش ماشالا ماشالا يه هيبتی داره که راه رفتن هم براش هنر محسوب می شه چه برسه به رقصیدن٬‌ اونم باله. پيشنهاد مي شه به همون روشی که قديميا تخم مرغ های ريز و درشت رو از هم سوا می کردن٬‌ چندتا حلقه با قطرای مختلف درست کنن و به ترتيب از بالا تا پائين مرتبشون کنن. هنرمندان محترمه رو از اون بالا رها کنن٬‌ اگه طرف تو حلقه ی اولی گير کرد بفرستن واسه رقص عربی٬‌ دومی رو برای رقص ايرانی نگه دارن و اگه کسی اولين و دومين حلقه رو رد کرد و تو سومی گير کرد به کلاس والس و تانگو و سالسا و مامبو و مرنگه و الخ راهنماييش کنن. تنها کسايی مجازن٬‌ مجدداً عرض می کنم٬‌ تنها خانوم هايی مجازن باله برقصن که از حلقه آخر هم رد بشن. حالا بريم سر بخش پايانی گزارش:

خدا رحمت کند مرحوم ريميسکی کورساکوف را که حکايت های هزار و يک شب را به باله در آورد. وقتی شهرزاد پا روی سن می گذارد آه از نهادت بلند می شود و مطمئن می شوی که خداوند رحمان تصميم جدی گرفته است که روح آن بزرگوار را عذاب دهد. ارکستر در بلندگوهای سالن به زيبائی هرچه تمام تر می نوازد و شهرزاد تپل مپل قصه هم از اين سوی صحنه به آنسو می دود٬‌ واقعاً دويدن برای او هنر طاقت فرساييست. شهريار هم که صحنه را با گود زورخانه اشتباه گرفته است و مرتب بدن نمايی می کند. کم کم احساس می کنی که اين بی نواها قصد دارند باله برقصند٬ چون گاهی يک پايشان را به وضع ناجوری بالا می آورند و تنشان چون بيد بر سر ایمان خویش می لرزد٬ شاید چون چیزی به دست تپل مپلیست کافر کیش. ياد برنامه های سيرک می افتی که گاهی به طنز ادای رقصیدن را در می آورند. می خندی.
بعد از تاديب کورساکوف نوبت به حسين عليزاده می رسد. مطمئنی که از او برای استفاده از موسیقیش اجازه گرفته اند. در این بخش باله ی چادر به اجرا در می آيد که نسبتی با هنر و رقص دارد. بانويی خوش قد و بالا و باریک اندام در کنار صحنه ظاهر می شود و حرکاتی نسبتا زيبا شبیه باله را به اجرا در می آورد. مرد قصه هم وارد کارزار زندگی می شود و پس از کمی پيچيدن به تنگ دهان موی میان دل سیاه٬‌ ناگهان متوجه تکه پارچه ای می شود که مثل بختک وسط معرکه افتاده است. به سمت آن می رود و پس از وارسی و البته اندکی تامل و تعمق به اين نتيجه می رسد که با آن پارچه٬ جنس را از انظار عمومی پنهان دارد. بنابراين پارچه را با اجبار بر روی دختر قصه می اندازد. موسیقی به آه و ناله می افتد و تماشاچیان ابراز هم دردی می کنند. هرکس به طریقی تلاش می کند که به همه بفهماند دارد می فهمد که چه اتفاقی دارد می افتد. اصولاً اينجا فهميدن پديده ی نادريست و رسم است همه با صدای بلند بفهمند. و دختر قصه كه تقريباً چيزي به پا ندارد پس از کلی کش و قوس زیر چادر بالاخره به جان مي آيد و كشف حجاب مي كند. جمعيت به وجد مي آيد و به سان ميتينگ هاي احزاب سياسي ابراز احساسات مي كند. کم کم داری به این نتیجه می رسی که برگزار کننده می دانسته برای چه کسانی دارد برنامه اجرا می کند. منتظری که کسی هم با عمامه و شلوارهای مخصوص باله وارد معرکه شود تا پیام سیاسی نمایش به چشم و گوش همه فرو رود. پرده دوباره فرو می ریزد و جمعیت خودش را جر می دهد. تقریبا ً همه ایستاده اند و دارند دست می زنند. بعضی هم در حین دست زدن سوت سیاسی می زنند. اینجا همه بدجوری سیاسی اند. همه نشسته اند و تنها یک نفر همچنان دست می زند تا بگوید که از همه بیشتر فهمیده و از همه موافق تر است.
حالا نوبت فیلمی از باله ی آذربايجان است که يادی از آرش کمانگير داشته باشد. پس از باله ی آرش٬‌ نام شهرام ناظری را بر پرده می بينی٬‌ چشم هايت به پهنای صورتت باز شده اند و در حالی که سيبيل های شهرام خان را با شلوار باله در کنار هم تجسم می کنی٬ با صدای بلند متعجب می شوی. پرده بالا می رود و موسيقی مطرب مهتاب رو پخش می شود. يکنفر وسط سن نشسته است و سازی نا مرئی در دست دارد و آنرا می نوازد. قوه ی تخيل هنرمند به مراتب بلند تر از دسته ی تنبور به نظر می رسد. مطرب مهتاب رو کم کم سرش را بلند می کند و تو با خود عهد کرده ای که اگر سبيل نداشته باشد سالن را ترک کنی. سبيل ندارد ولی تو عهد و پيمان بر سر پياله مي شکنی. موسيقی کردی چون جويباری جوشان می خروشد و مطرب قصه بر می خيزد و ساز در دست حرکات موزون گردشی انجام می دهد. ياد بازی های دوران کودکی می افتی که فرمان به دست ماشين خيالی را می راندی و به کوه و دشت و دمن سفر می کردی. سالک قصه هم با همان سرعت می گردد و باله ی گردان را به اجرا در می آورد. حتماً مولوی فکری برای سرگيجه اش می کرده است. چند جوان ديگر به جمع اهل تصوف می پيوندند و سماع بالا می گيرد و همگی دست در دست لگد پراکنی می کنند. در همين لحظه جناب کيان به اشکاک شما پی می برد و به همين منظور سندی از جانب غيب بر صحنه ظاهر می گردد. حرکات موزونی که با همين ترتيب قبلاً ضبط شده بر روی اجرای زنده هم پخش می شود تا جای هيچ گونه شک و ترديد باقی نماند.
بعد از صدور عرفان به جوامع بی هویت غربی٬‌ تصویر ارگ بم بر پرده نقش می بندد. بانوی خوش صدا از پس پرده برون می شود و پس از کلامی چند شعر سفر دکتر شفیعی کدکنی را با همان سبک آزار دهنده اعدام می کند. به کجا چنین شتابان٬ به کجا چنین شتابان٬‌....٬‌به کجا چنین شتابان. خواننده رو به تصویر مناظر بدیعی از پشت طبیعت را به نمایش می گذارد و مرتب می خواند به کجا چنین شتابان. باله ی این آواز چندین ساعت به درازا می کشد و بر تو عمری می گذرد. یک کلمه مرتب در ذهنت تکرار می شود ولی تو معنیش را نمی دانی٬‌ مازوخیسم.
حال که تنور احساسات لطیف بینندگان و تماشاچیان کاملاً گرم شده است٬ کارگردان محترم نان را می چسباند: کاوه ی آهنگر. یکی از جوانان برومند که با کلاه گیس٬ سپید موی شده دلق بر تن و پتک در دست وارد صحنه می شود. لازم به ذکر است که نامبرده تنبان به پا ندارد. مارش حماسی نواخته می شود و کاوه با چشمانی از حدقه در آمده به خلق می نگرد. روی نمایش کلام دکتر علی میرفطرس دکلمه می شود: هان مردمان ایران٬‌ بشنوید!‌ بشنوید! طنین تندر چکش کاوه است٬ این که می کوبد بی امان٬‌ بر سندان ظلم زمان (البته برای شنیدن این تندر باید 70$ پرداخت کنید). پس از کلی کج کج نگاه کردن به اطراف پیشبند چرمی را از تن در می آورد و بجای پرچم ظحاک بر سر چوب می کند. آقای باکلاس ردیف جلویی بلند شده است و در حالی که دو دستش را مرتب بالا و پائین می برد بلند بلند می گوید : یس یس. همه به وجد آمده اند و با صدای بلند پیروزی انقلاب را جشن می گیرند. سرود ای ایران پخش می شود و تصویر احمد باطبی روی پرده می افتد. یکی از بالرین ها که چیزی به سر بسته و پارچه ای به دور دست دارد٬ با همان شلوار مخصوص٬ باطبی شده و بالا و پائین می پرد و همه برایش ابراز احساسات می کنند. آقای ردیف جلویی مرد بسیار مبارزیست٬ ظاهراً در دو یا سه کنسرت دیگر هم وقتی سرود ای ایران را پخش کرده اند بلند شده و ایستاده و دست را به سینه چسبانده. واقعاً مرد شجاع و فداکاریست. فکر می کنی او در هیچ سالن رقص و کنسرتی از ابراز احساسات وطن پرستانه غفلت نخواهد کرد. در سالن نمایش محشری بپاست٬‌ عواطف وطندوستانه ی همه مثل سماور کنار سفره ی صبحانه به جوش آمده و تصور می کنی در این زمان مهمترین چیز برای همه ی حاضرین تنها و تنها کشور ایران است. وطن حتی از رژیم غذایی هم مهمتر شده است. جمعیت از زور احساسات به وجد آمده و اشک شوق ناشی از پیروزی پتک بر سندان از چشم همه جاریست. باطبی دست در دست کاوه (لنگ بی تنبان) به ابراز احساسات مردم پاسخ می دهد و همه از اينکه توانسته اند کاری برای ملک آبا و اجداديشان انجام دهند احساس رضايت می کنند.
سالن را ترک می کنی و خيابان های شهر فرشتگان را يکی پس از ديگری پشت سر می گذاری. امشب هم شبی بود.

Pirtaak  ||  1:59 PM




Thursday, May 13, 2004

دريای شورانگیز چشمانت چه زيباست
آنجا که بايد دل به دريا زد همين جاست
.....
(مرحوم حسين منزوی)

Pirtaak  ||  8:38 PM